🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 377
این سکوت جواد البته، فقط دو سه دقیقه طول میکشد فقط و بعد از آن، دوباره موتور فکش روشن میشود و تا برسیم هم از کار نمیافتد.
اینجاست که میفهمم باید خودم را عادت بدهم به این که با حرفهایش تمرکزم بهم نخورد. چارهای نیست!
تا برسیم به خانه امن، یک نم باران کوتاه و لطیف پاییزی هم روی سرمان باریده و کمی خیس شدهایم.
دارند اذان مغرب را میگویند. کِی شب شد اصلا؟ از همین ویژگی پاییز بدم میآید. تا بیایی تکان بخوری شب میشود.
محسن دارد نماز مغربش را کنار میز لپتاپش میخواند. یاد امید میافتم. او هم همین عادت را دارد.
اصلا انگار با یک طناب نامرئی اینها را بستهاند به سیستمشان. نیروی سایبری خوب است خبره باشد؛ اما باید در ابعاد دیگر هم قوی باشد و فرز.
نمیدانم اگر لازم بشود محسن را بفرستم برای تعقیب و مراقبت یا حتی عملیات، از پسش برمیآید یا نه.
محسن سلام نمازش را میدهد و سریع برمیگردد به سمت من:
- سلام آقا! فیلم دوربینای شهری آماده ست که ببینید.
آستینهایم را بالا میزنم که وضو بگیرم و میگویم:
- سلام. دستت درد نکنه.
- البته آقا، نمیدونم چرا این دفعه بیشتر طول کشید تا بهمون بدن. یکم معطل شدم.
ماری که داشت درون سینهام میخزید، هیسهیس تهدیدآمیزی میکند. اخمهایم در هم میرود و میگویم:
- یعنی چی؟
- نمیدونم آقا. کلا حس میکنم همه چیز داره کند پیش میره. شایدم مشکل از جای دیگه ست. من به آقای ربیعی گفتم پیگیری کنن ببینن چرا اینطوریه.
با ذهن درگیر، اصلا نمیفهمم چطور وضو گرفتهام.
جواد هم که دارد آماده وضو گرفتن میشود، بالای سر محسن میایستد و از پشت سر لگد آرامی به پهلوی محسن میزند:
- به! اوباما جان! چه خبر؟
محسن سرخ میشود و حرص میخورد:
- جواد بس کن دیگه! زشته!
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 378
جواد بلند میخندد:
- به من چه؟ خودت گفتی اسمتو عوض میکنی میذاری اوباما!
محسن صدای حرصآلودش را پایینتر میآورد تا مثلا به گوش من نرسد:
- من یه چیزی گفتم، تو چرا جدی میگیری؟
- اِ! توی کار ما همهچی جدیه!
دیگر به کلکل کردنشان گوش نمیدهم و به اتاقم میروم برای نماز.
سرم درد گرفته است و میدانم از سوز پاییزی نیست. خستهام و تصادف صالح، خستهترم کرده.
بعد از نماز، نقاشی سلما را از جیب اورکتم در میآورم و نگاهش میکنم. دوباره صدای کودکانه سلما که گفت «بابا» را در سرم میشنوم و لبخند غریبی روی لبم مینشیند.
دختربچهها همینطورند؛ همهجای دنیا. که مثل نسیم خنک تابستانی هستند؛ وسط گرما و خستگی میآیند و روحت را نوازش میکنند.
خوش به حال دختردارها.
نقاشی سلما را روی میزم کنار تخت میگذارم تا یادم بماند آن را به دیوار اتاق بچسبانم.
میخواهم جلوی چشمم باشد که هربار مثل الان خسته بودم، با دیدنش روحم تازه شود و بتوانم لبخند بزنم.
شاید اگر دختر داشتم، همه اتاقم و میز کارم پر از نقاشی میشد؛ رنگیِ رنگی.
محسن فیلمها را فرستاده روی سیستم خودم. پشت میز مینشینم و در سکوت، فیلم را با سرعت آهسته پخش میکنم.
تسبیحم را از سر سجاده برداشتهام و دانههای تسبیح را یکی یکی با ذکر صلوات، از زیر انگشتانم رد میکنم.
نمیدانم این صلواتها برای سلامتی صالح ست یا برای این که مطمئن بشوم تصادف عمدی نبوده؛ شاید هم برای هردو.
با این که همه فیلمها با بالاترین کیفیت ضبط و ارسال شدهاند، اما هرچه جلو و عقب میزنم نمیتوانم پلاک موتور را بخوانم.
فیلم را نگه میدارم و روی پلاکش زوم میکنم. مخدوش و گِلی ست و نمیشود خواندش.
طبیعی نیست.
سرِ دردناکم نبض میزند و ماری که درون سینهام بود دوباره زبان دوشاخهاش را نشانم میدهد.
گلویم تلخ میشود. عکس پلاک را میگیرم و برای محسن میفرستم. تلفن را برمیدارم و شماره داخلی محسن را میگیرم:
- محسن جان، ببین با پردازشگر تصویر میتونی پلاک رو بخونی؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
این این دو سه سال اخیر که فراخوان نداشتند.
عذرخواهم، احتمالا در قسمت ارسال پاسخ جواب دادم.
پ.ن: یکی از عزیزان هم یک سوالی پرسیدند و گفتند توی کانال نذارید ولی ارسال پاسخ رو فعال نکردند
#پاسخگویی_فرات
سلام
عباس حدوداً سی سال سن داره...
چون زیاد درباره ظاهر عباس پرسیده بودید هم، ظاهر عباس از نظر من شبیه شهید محسن فرجاللهی هست که عکسشون رو هم همراه همین پیام فرستادم.
#پاسخگویی_فرات
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۲۴
-باشه برو.
از مسجد که بیرون میآیم، آن طرف خیابان باجه تلفنی را میبینم.
با قدمهای بلند به سمتش میروم. کارت اعتباری را در میآورم و داخل تلفن میگذارم.
از روی برگه، شماره فرهادی را میگیرم. بعد از سه چهار بوق جواب میدهد.
-بفرمایید؟
-سلام جناب،دگفته بودید بعد از اذان تماس بگیرم. بجا آوردین؟
-آهان، بله. مثل دیروز همون ساعت و جای قبلی باش.
معلوم است نمیخواهد کسی حرفهایش را متوجه شود.
-چشم.
تلفن را سر جایش میگذارم و کارتم را در میآورم.
حاج کاظم کنار موتور ایستاده است و سربه زیر درگیر تسبیح عقیقش است.
-بریم حاجی؟
سرش را بالا میآورد و تسبیح را داخل جیبش میگذارد.
-فرهادی چی گفت؟
-فک کنم نمیتونست حرف بزنه؛ گفت مثل دیشب برم دنبالش.
-خوبه.
سوار موتور میشویم و به سمت آدرسی که آن دکتر داده راه می افتم.
برای اینکه صدایم روی موتور به گوش حاج کاظم برسد داد میزنم:
-حاجی این فرهادی چیکارست؟
دو بار به شانهام میزند و میگوید:
-حواست به کارت باشه، اگه نیاز بود بهت میگم.
محترمانه گفت فوضولی موقوف. ذهنم حسابی درگیر شغل فرهادی شده است.
به خانه دوانی میرسیم. حجله عزا کنار در خانه است و صدای گریه از درون خانه شنیده میشود.
-تو هیچی حرفی نمیزنی، خوب؟
-چشم.
زنگ خانه را فشار میدهم. از خانههای لوکس بالای شهر است.
-بله!
با صدای زنی که از پشت آیفون میآید، حاجی سریع جواب میدهد:
-سلام خانم ببخشید میشه چند لحظه بیایید دم در؟
-شما؟
-تشریف بیارید متوجه میشید.
زن انگار که قصد کوتاه آمدن ندارد شروع میکند به داد و بیداد کردن:
-نکنه شما هم برای بازجویی اومدین؟ مردهشور خودتون و این نظامتونو ببرن که قاتل جون زندگی ما شده.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi