سلام
ممنونم از لطف و محبت و همراهی شما.
حقیقتا برای خودم، نوشتن پایان این داستان فوقالعاده سخت بوده و هست. انس نویسنده با شخصیتهاش خیلی بیشتر از انس مخاطبهاست.
ولی حیف عباسه که جز با شهادت از دنیا بره. شهادت تنها چیزیه که میتونه دردهای امثال عباس رو آروم کنه...
یه دلسوختگیای رو میخواستم با نوشتن خط قرمز نشون بدم، که بازهم حقش ادا نشد...
#پاسخگویی_فرات
#مه_شکن🌷دعای روز چهاردهم #ماه_رمضان 🌷
چند روزی آسمان نزدیک است؛
لحظهها را دریاب...✨🌙
التماس دعا
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000206-14-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
6M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه چهاردهم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
سلام بر شما عزیزان.
از امشب خط قرمز وارد یک فصل جدید میشه.
آخرین فصل.
فصلی که خیلی کوتاهه و از صبحِ روزی شروع میشه که عباس شبش شهید شد...
علت این پرش زمانی، این بود که نخواستم مطالبی که در نقاب ابلیس هست رو یک بار دیگه تکرار کنم و رمان بیشتر از این طولانی بشه...
عزیزانی که رمان نقاب ابلیس رو نخوندند، میتونن فایل پیدیاف این رمان رو در پیام سنجاق شده پیدا کنند.
البته اسم رمان رو هم سرچ کنید پیداش میکنید توی کانال.
سلام
راستش اگه بخوام دلیل اصلی را الان بگم یکم نمک داستان از بین میره. در ادامه حتما اشاره میکنم به اسم داستان.
اما یک جنبه دیگهای که این اسم را انتخاب کردم منظورم دستای پشت پرده داستان هست عالیجنابانی که در سایه هستند و خاکستری.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۵۳
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۵۴
به دهان حاج حسین خیره میشوم. منتظرم بگوید که مهدی بیرون ایستاده و با کسی صحبت میکند. اما تنها میگوید:
_نمیدونم!
_حاجی یعنی چی که نمیدونین؟ مگه با هم نبودین؟
صدایم بیش از حد بلند شده است. حاج کاظم تشری میزند:
_حیدر خودتو کنترل کن.
کلافه دستی میان موهایم میکشم. حاج کاظم روبه حاج حسین میکند و میگوید:
_ماجرا چیه حسین؟
حاج حسین نگران و کلافه نگاهمان میکند.
_ما از هم جدا بودیم؛ از همون روز اول. نمیدونم کجاست. ما حتی برای بازجوییها هم جدا بودیم از همدیگه.
حاج کاظم روبه بچهها میکند و میگوید:
_برید سر کاراتون. خداروشکر بچهها هم آزاد شدن و پیش ما هستن.
سری تکان میدهند و هر کس به دنبال کار خودش میرود. حاج کاظم نگاهم میکند:
_با سعید برو. شاید بتونه نشونی از مهدی پیدا کنه.
صدایش گرفته است. سعید به سمتم میآید و من را به سمت اتاقش میکشد. پاهایم توان راه رفتن ندارند. مگر میشود همه آزاد بشوند به جز یک نفر؟ اگر خبر آزادی به گوش آیه برسد من چه جوابی به او بدهم. سعید دستش را بر روی شانههایم میگذارد و فشار میدهد. بی هیچ مقاومتی بر روی صندلی مینشینم. از پارچ آب روی میز لیوانی پر میکند و جلویم میگیرد.
_بخور تا حالت جا بیاد. منم به چند نفر زنگ بزنم ببینم چه خبرایی دارن.
لیوان را میگیرم و به آن خیره میشوم. یعنی چه اتفاقی افتاده که باعث شده مهدی آزاد نشود؟ هزاران دلیل در ذهنم صف کشیدهاند. باید با حاج حسین حرف بزنم. دلم میخواهد بلند شوم و تمام عصبانیت و استرس درونم را بر سر موسوی خالی کنم. دستم را به دور لیوان فشار میدهم. صدای سعید که در حال تلفن است میآید؛ اما هیچ تمرکزی بر اطرافم ندارم که بتوانم متوجه شوم چه میگوید. یک دفعه تلفن را سرجایش میکوبد و از جا بلند میشود. انگار اصلا متوجه من نیست و دارد از اتاق خارج میشود. با شتاب بلند میشوم. لیوان از دستهایم میافتد و صدای شکستنش سعید را متوقف میکند. با ترس به چشمانم خیره میشود. حالت صورتش تغیر کرده است و پشت سر هم آب دهانش را فرو میدهد. این را از تکان خوردن سیبک گلویش میفهمم.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
Hossein HaghighiHossein Haghighi - Sobhe Roshan (128).mp3
زمان:
حجم:
3.5M
✨🌷
پر شور و شادی شده زمین سراسر
برا امیر حق اومده سبط اکبر...🍃
#میلاد_امام_حسن_مجتبی علیهالسلام مبارک!
#ماه_رمضان #بهار_قرآن
http://eitaa.com/istadegi
1440_lobolmizan.ir_882_Farzandam222.pdf
حجم:
3.3M
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #فرزندم_اینچنین_باید_بود 📘
✍️ #اصغر_طاهرزاده
#گروه_فرهنگی_المیزان
📃این کتاب، شرح نامه سی و یک نهجالبلاغه ست؛ نامهای که امیرالمومنین علی علیهالسلام برای فرزند بزرگشون امام حسن مجتبی علیهالسلام نوشتند.
و تصور کنید نامهای که پدری چون علی(علیهالسلام) برای پسری چون حسن(علیهالسلام) بنویسه، چقدر نورانی خواهد بود...✨
💌 این نامه رو باید نوشید...
#میلاد_امام_حسن علیهالسلام مبارک!🎉🎉
#ماه_رمضان #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🔰 #راهنمای_کانال 🔰 اعضا و نویسندگان گروه مهشکن: 🌷 شکیبا شیردشت زاده(فاطمه شکیبا)، کارشناس جام
سلام و خوشآمد به عزیزانی که تازه به ما پیوستند.
#میلاد_امام_حسن_مجتبی علیهالسلام مبارک!
برای مطالعه مطالب بارگذاری شده در کانال، پیام سنجاقشده رو مشاهده بفرمایید.
اگر کانال رو دوست داشتید، اون رو به سایر دوستان و خانواده هم معرفی کنید.
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 447
‼️دهم: لحظه آغاز با پایان چه فرقی میکند؟
خم میشوم و دستانم را تکیه میدهم به میز کهنه حوزه بسیج. زیر شیشه میز، یک عکس قدیمی هست از جوانی آقا. یک عکس با پیراهن سپاه در مناطق عملیاتی. رو به حسن، مصطفی و سیدحسین که آن طرف میز، مقابل من نشستهاند و چهرهشان سردرگمی را داد میزند، میگویم:
- دوباره تاکید میکنم، هیچکس، هیچکس بدون هماهنگی من کاری نمیکنه. بدون هماهنگ با من حق دستگیری و درگیری ندارین. از بینی احدالناسی نباید خون بیاد. خودتون رو توی دردسر نندازید که بخوام دربهدر دنبالتون بگردم. جلوی مردم اون بیسیمای خوشگل که بهتون دادیم رو درنمیارید...
نیروی بسیجیاند. سنشان قد نمیدهد به هشتاد و هشت. تاحالا درگیری خیابانی از نزدیک ندیدهاند. باتجربهترینشان سیدحسین است و من دلم را خوش کردهام به این که اینها نیروی سیدحسیناند و سیدحسین اینها را رزمیکار و زرنگ و جهادی بار آورده. با وجود همه اینها، عذاب وجدان دارم بابت این که دارم پایشان را به این ماجرا باز میکنم. راستش راه دیگری ندارم. نیروهای تهران را نمیشناسم و نفوذی را هم. نخواستم ناعمه را دوباره از دست بدهیم.
تا دو روز پیش که گزارش مسعود را شنیدم، دلم نمیخواست زمزمههایی که درباره شورش در فضای مجازی مطرح میشود را باور کنم. این که قرار است یک برنامههایی توی مایههای سال هشتاد و هشت داشته باشیم؛ نمیدانم شدیدتر یا ضعیفتر. هرچه هست، مسعود میگفت تیم عملیاتیای که ما دنبالش هستیم همراه چند تیم مشابه دیگر، دندان تیز کردهاند برای امشب و ماهی گرفتن از آب گلآلود؛ شهیدسازی.
بچههای بسیج را توجیه میکنم و میگویم دوبهدو با هم بروند. سیدحسین آخرین نفری ست که از در خارج میشود و قبل از رفتن، دوباره صدایش میزنم:
- سید جان، تو هم یه دور دیگه بچههات رو توجیه کن. یه وقت بلایی سرشون نیاد.
- نگران نباش؛ چشم.
میخواهد برود که دوباره برمیگردد:
- عباس مطمئنی حالت خوبه؟
چشمانم را روی هم میگذارم و لبخند میزنم؛ لبخندی که هیچ تناسبی با درونِ طوفانیام ندارد:
- خوبم. نترس.
- مطمئن باشم؟ این مدت خیلی بهت فشار اومده.
- مطمئن باش.
سیدحسین هم من را میشناسد؛ لجبازی و یکدندگیام را. برای همین است که اصرار نمیکند و میرود. سیدحسین نباید میفهمید؛ هیچکس نباید بداند حال من را. لبم را میگزم و ورق قرص مسکن را از جیب پیراهنم بیرون میآورم. تمام شده. آخرین مسکنم را فکر کنم دیشب خوردم که بتوانم نیمساعت بخوابم. زخمِ ریهام دوباره دارد اذیت میکند؛ انگار با هم مچ انداختهایم و منتظریم ببینیم کدام زودتر تسلیم دیگری میشود. درد من را از پا درمیآورد یا من درد را؟ حالا مسکن هم من را در این نبردِ خاموش تنها گذاشته؛ مهم نیست. این منم که درد را زمین میزنم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi