علیرضا پناهیان14000206-14-hale-khoob-Low.mp3
زمان:
حجم:
6M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای
#حال_خوب 🌱
جلسه چهاردهم
✨استاد پناهیان✨
به مناسبت #ماه_مبارک_رمضان 🌙
#ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
سلام بر شما عزیزان.
از امشب خط قرمز وارد یک فصل جدید میشه.
آخرین فصل.
فصلی که خیلی کوتاهه و از صبحِ روزی شروع میشه که عباس شبش شهید شد...
علت این پرش زمانی، این بود که نخواستم مطالبی که در نقاب ابلیس هست رو یک بار دیگه تکرار کنم و رمان بیشتر از این طولانی بشه...
عزیزانی که رمان نقاب ابلیس رو نخوندند، میتونن فایل پیدیاف این رمان رو در پیام سنجاق شده پیدا کنند.
البته اسم رمان رو هم سرچ کنید پیداش میکنید توی کانال.
سلام
راستش اگه بخوام دلیل اصلی را الان بگم یکم نمک داستان از بین میره. در ادامه حتما اشاره میکنم به اسم داستان.
اما یک جنبه دیگهای که این اسم را انتخاب کردم منظورم دستای پشت پرده داستان هست عالیجنابانی که در سایه هستند و خاکستری.
#پاسخگویی_صدرزاده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۵۳
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۵۴
به دهان حاج حسین خیره میشوم. منتظرم بگوید که مهدی بیرون ایستاده و با کسی صحبت میکند. اما تنها میگوید:
_نمیدونم!
_حاجی یعنی چی که نمیدونین؟ مگه با هم نبودین؟
صدایم بیش از حد بلند شده است. حاج کاظم تشری میزند:
_حیدر خودتو کنترل کن.
کلافه دستی میان موهایم میکشم. حاج کاظم روبه حاج حسین میکند و میگوید:
_ماجرا چیه حسین؟
حاج حسین نگران و کلافه نگاهمان میکند.
_ما از هم جدا بودیم؛ از همون روز اول. نمیدونم کجاست. ما حتی برای بازجوییها هم جدا بودیم از همدیگه.
حاج کاظم روبه بچهها میکند و میگوید:
_برید سر کاراتون. خداروشکر بچهها هم آزاد شدن و پیش ما هستن.
سری تکان میدهند و هر کس به دنبال کار خودش میرود. حاج کاظم نگاهم میکند:
_با سعید برو. شاید بتونه نشونی از مهدی پیدا کنه.
صدایش گرفته است. سعید به سمتم میآید و من را به سمت اتاقش میکشد. پاهایم توان راه رفتن ندارند. مگر میشود همه آزاد بشوند به جز یک نفر؟ اگر خبر آزادی به گوش آیه برسد من چه جوابی به او بدهم. سعید دستش را بر روی شانههایم میگذارد و فشار میدهد. بی هیچ مقاومتی بر روی صندلی مینشینم. از پارچ آب روی میز لیوانی پر میکند و جلویم میگیرد.
_بخور تا حالت جا بیاد. منم به چند نفر زنگ بزنم ببینم چه خبرایی دارن.
لیوان را میگیرم و به آن خیره میشوم. یعنی چه اتفاقی افتاده که باعث شده مهدی آزاد نشود؟ هزاران دلیل در ذهنم صف کشیدهاند. باید با حاج حسین حرف بزنم. دلم میخواهد بلند شوم و تمام عصبانیت و استرس درونم را بر سر موسوی خالی کنم. دستم را به دور لیوان فشار میدهم. صدای سعید که در حال تلفن است میآید؛ اما هیچ تمرکزی بر اطرافم ندارم که بتوانم متوجه شوم چه میگوید. یک دفعه تلفن را سرجایش میکوبد و از جا بلند میشود. انگار اصلا متوجه من نیست و دارد از اتاق خارج میشود. با شتاب بلند میشوم. لیوان از دستهایم میافتد و صدای شکستنش سعید را متوقف میکند. با ترس به چشمانم خیره میشود. حالت صورتش تغیر کرده است و پشت سر هم آب دهانش را فرو میدهد. این را از تکان خوردن سیبک گلویش میفهمم.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
Hossein HaghighiHossein Haghighi - Sobhe Roshan (128).mp3
زمان:
حجم:
3.5M
✨🌷
پر شور و شادی شده زمین سراسر
برا امیر حق اومده سبط اکبر...🍃
#میلاد_امام_حسن_مجتبی علیهالسلام مبارک!
#ماه_رمضان #بهار_قرآن
http://eitaa.com/istadegi
1440_lobolmizan.ir_882_Farzandam222.pdf
حجم:
3.3M
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #فرزندم_اینچنین_باید_بود 📘
✍️ #اصغر_طاهرزاده
#گروه_فرهنگی_المیزان
📃این کتاب، شرح نامه سی و یک نهجالبلاغه ست؛ نامهای که امیرالمومنین علی علیهالسلام برای فرزند بزرگشون امام حسن مجتبی علیهالسلام نوشتند.
و تصور کنید نامهای که پدری چون علی(علیهالسلام) برای پسری چون حسن(علیهالسلام) بنویسه، چقدر نورانی خواهد بود...✨
💌 این نامه رو باید نوشید...
#میلاد_امام_حسن علیهالسلام مبارک!🎉🎉
#ماه_رمضان #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 🔰 #راهنمای_کانال 🔰 اعضا و نویسندگان گروه مهشکن: 🌷 شکیبا شیردشت زاده(فاطمه شکیبا)، کارشناس جام
سلام و خوشآمد به عزیزانی که تازه به ما پیوستند.
#میلاد_امام_حسن_مجتبی علیهالسلام مبارک!
برای مطالعه مطالب بارگذاری شده در کانال، پیام سنجاقشده رو مشاهده بفرمایید.
اگر کانال رو دوست داشتید، اون رو به سایر دوستان و خانواده هم معرفی کنید.
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 447
‼️دهم: لحظه آغاز با پایان چه فرقی میکند؟
خم میشوم و دستانم را تکیه میدهم به میز کهنه حوزه بسیج. زیر شیشه میز، یک عکس قدیمی هست از جوانی آقا. یک عکس با پیراهن سپاه در مناطق عملیاتی. رو به حسن، مصطفی و سیدحسین که آن طرف میز، مقابل من نشستهاند و چهرهشان سردرگمی را داد میزند، میگویم:
- دوباره تاکید میکنم، هیچکس، هیچکس بدون هماهنگی من کاری نمیکنه. بدون هماهنگ با من حق دستگیری و درگیری ندارین. از بینی احدالناسی نباید خون بیاد. خودتون رو توی دردسر نندازید که بخوام دربهدر دنبالتون بگردم. جلوی مردم اون بیسیمای خوشگل که بهتون دادیم رو درنمیارید...
نیروی بسیجیاند. سنشان قد نمیدهد به هشتاد و هشت. تاحالا درگیری خیابانی از نزدیک ندیدهاند. باتجربهترینشان سیدحسین است و من دلم را خوش کردهام به این که اینها نیروی سیدحسیناند و سیدحسین اینها را رزمیکار و زرنگ و جهادی بار آورده. با وجود همه اینها، عذاب وجدان دارم بابت این که دارم پایشان را به این ماجرا باز میکنم. راستش راه دیگری ندارم. نیروهای تهران را نمیشناسم و نفوذی را هم. نخواستم ناعمه را دوباره از دست بدهیم.
تا دو روز پیش که گزارش مسعود را شنیدم، دلم نمیخواست زمزمههایی که درباره شورش در فضای مجازی مطرح میشود را باور کنم. این که قرار است یک برنامههایی توی مایههای سال هشتاد و هشت داشته باشیم؛ نمیدانم شدیدتر یا ضعیفتر. هرچه هست، مسعود میگفت تیم عملیاتیای که ما دنبالش هستیم همراه چند تیم مشابه دیگر، دندان تیز کردهاند برای امشب و ماهی گرفتن از آب گلآلود؛ شهیدسازی.
بچههای بسیج را توجیه میکنم و میگویم دوبهدو با هم بروند. سیدحسین آخرین نفری ست که از در خارج میشود و قبل از رفتن، دوباره صدایش میزنم:
- سید جان، تو هم یه دور دیگه بچههات رو توجیه کن. یه وقت بلایی سرشون نیاد.
- نگران نباش؛ چشم.
میخواهد برود که دوباره برمیگردد:
- عباس مطمئنی حالت خوبه؟
چشمانم را روی هم میگذارم و لبخند میزنم؛ لبخندی که هیچ تناسبی با درونِ طوفانیام ندارد:
- خوبم. نترس.
- مطمئن باشم؟ این مدت خیلی بهت فشار اومده.
- مطمئن باش.
سیدحسین هم من را میشناسد؛ لجبازی و یکدندگیام را. برای همین است که اصرار نمیکند و میرود. سیدحسین نباید میفهمید؛ هیچکس نباید بداند حال من را. لبم را میگزم و ورق قرص مسکن را از جیب پیراهنم بیرون میآورم. تمام شده. آخرین مسکنم را فکر کنم دیشب خوردم که بتوانم نیمساعت بخوابم. زخمِ ریهام دوباره دارد اذیت میکند؛ انگار با هم مچ انداختهایم و منتظریم ببینیم کدام زودتر تسلیم دیگری میشود. درد من را از پا درمیآورد یا من درد را؟ حالا مسکن هم من را در این نبردِ خاموش تنها گذاشته؛ مهم نیست. این منم که درد را زمین میزنم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 448
گوشیام را درمیآورم و از طریق همان بدافزار، تمام حسابهای کاربری و تماسها و پیامهای احسان را برای صدمین بار چک میکنم. از اول هم انتظار نداشتم ناعمه، احسان را در جریان جزئیات نحوه آمدنش به ایران بگذارد. میدانند احسان دیگر مثل قبل سفید نیست و برای همین، الان سه روز است که ناعمه هیچ تماسی با احسان نداشته. احسان هم این را میداند؛ چون هیچ اعتراضی به این موضوع نکرده و برای ناعمه پیام نداده.
به جواد سپردهام حواسش به احسان باشد؛ هرچند بعید میدانم کسی بیاید دور و برش و خودش هم کار غیرعادیای بکند. از چند روز پیش به محسن گفتم عکس و مشخصات ناعمه را بدهد به مرزبانیهای تمام کشور تا اگر وارد شد، متوجه شویم. محسن عکس ناعمه را که دید، جا خورد. نمیشناختش. سرخ شده بود مثل همیشه و میخواست بپرسد این آدم به کجای پرونده ربط دارد؛ اما نپرسید و من خیلی سفت و محکم برایش شرط کردم که احدالناسی نفهمد این ماجرا را.
در تمام عمرم، هیچوقت به اندازه الان احساس تنهایی و آچمز بودن نداشتهام. اگر تیم عملیاتی را دستگیر نکنم، میافتند به جان مردم، اگر دستگیرشان کنم هم دیگر دستم به ناعمه نمیرسد؛ از سویی همان نفوذی سریع یا آزادشان میکند یا حذف.
کمیل روبهرویم نشسته و میگوید:
- خب یه موقعی دستگیرش کن که ناعمه توی تورت باشه. فقط قبل از این که شلوغ بشه باید ناعمه رو گیر بیاری.
ذهنم کمی بازتر میشود. باید قبل از تاریک شدن هوا ناعمه را پیدا کنم. میپرسم:
- چطور؟
- اون رو خدا جور میکنه برات.
سرم را تکیه میدهم به کف دستانم. نبض میزند. قلبم به رسم این روزهای اخیر، ناگاه پر میشود از یک درد عجیب و کوتاه؛ مثل یک ستاره دنبالهدار. دردی که نه از فشار عصبی ست و نه آلودگی هوا؛ شوق است. نمیدانم شوق به چه. انگار قلبم منتظر یک اتفاق است؛ اتفاقی که خودم از آن خبر ندارم. به قول حاج قاسم، یقیناً کله خیر.
دوباره به تصویر آقا زیر شیشه میز نگاه میکنم. انعکاس چهره خودم را میبینم که افتاده پسزمینه عکس آقا. موبایلم زنگ میخورد. محسن است که مثل چند روز اخیر، زنگ زده تا بگوید:
- آقا، این چند روز هم کسی با این مشخصات که گفتید از مرز زمینی وارد کشور نشده.
همین است که حدس میزدم. میگوید و قطع میکند. احتمالات مختلف در ذهنم ردیف میشوند: ناعمه چهرهاش را تغییر داده، از مرز زمینی وارد نشده، غیرقانونی وارد شده، نشتی از محسن است و ناعمه فهمیده دنبالش هستیم...
اگر نشتی از محسن باشد...
- ناعمه رو از دست نمیدی. چون آخرش نمیفهمه تو از کجا فهمیدی داره میاد ایران.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 449
حرف کمیل منطقی ست. وقتی میگوید از دستش نمیدهی، دلم قرص میشود. دوباره موبایلم روی میز میلرزد و این بار، مسعود است که میپرسد:
- عباس اینا رو چکار کنیم؟ دارن خطرناک میشن.
با انگشت شصت و سبابه، شقیقههایم را ماساژ میدهم و میگویم:
- خودت از بین بچههایی که بهشون اعتماد داری یه تیم بچین. وقتی گفتم دستگیرشون کن.
مسعود چند لحظه سکوت میکند و صدای فکر کردنش را میشنوم. ادامه میدهم:
- از بچههای کاملا مورد اعتمادی استفاده کن که ترجیحا مرخصی باشن.
- خودت چی؟ تنها موندی.
این بار نوبت سکوت من است و بعد، جمله قاطعانهام:
- تنها نیستم. شما فقط کاری رو بکن که گفتم.
- عباس یه چیزی هست که باید بگم بهت.
- بگو.
- پشت تلفن نمیشه. باید ببینمت.
- درباره چیه؟ پرونده؟
- درباره خودته.
- خب پس بذارش برای بعد. فعلا حواست به سوژهها باشه. هیچی مهمتر از کاری که الان داریم نیست.
قبل از این که مسعود اعتراض کند، با خداحافظی کوتاهی قطع میکنم و برای محسن پیام میدهم که یک ساعت مرخصی برایم رد کند. فردا روز ملاقات سلماست و میخواهم دست پر بروم دیدنش. از اتاق بیرون میآیم و بچههای بسیج همه برمیگردند به سمت من و طوری نگاهم میکنند که یعنی: ما همه سرباز توایم و سرمان درد میکند برای کارهای باحال و هیجانی.
مصطفی و علی را با هم میفرستم که بروند. به سیدحسین سفارش میکنم فعلا بماند و حسن را با خودم همراه میکنم. سوار ماشینی میشویم که از اداره گرفتهام و به حسن میگویم:
- ببین اسباببازیفروشی اگه دیدی بگو وایسم.
حتما حسن دارد فکر میکند این بود کارِ هیجانانگیر و خفن ما برای برقراری امنیت؟ نمیگوید این را؛ به جایش چند دقیقه بعد میگوید:
- یکی دیدم انگار...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 450
دوبل پارک میکنم و از ماشین پیاده میشوم. نگاه متعجب حسن را حس میکنم که دنبالم کشیده میشود. وقت زیادی ندارم و مقابل انبوهی اسباببازی قرار گرفتهام. کاش سلما را میآوردم خودش انتخاب میکرد. یک نگاه سریع و گذرا میاندازم روی قفسهها. زمان ما انقدر اسباببازیها متنوع نبودند! بچههای الان چیزهایی دارند که من وقتی کوچک بودم، حتی در شیرینترین رویاهایم هم نمیدیدمشان.
میان عروسکهای جور واجور، یکی را انتخاب میکنم. یک عروسک پنبهای نرم، مثل همان گربه که روی در اتاق دختر مسعود دیدم. راستش عقلم به بیشتر از عروسک قد نمیدهد؛ یعنی وقت ندارم ببینم بقیه چه هستند و به درد سلما میخورند یا نه. اشاره میکنم به عروسک بچهگربه که از قفسه بالایی برایم دست تکان میدهد. فروشنده رد اشاره دستم را میگیرد و به گربه میرسد. میگوید:
- اون کیتی صورتیه رو میخواین دیگه؟
تازه دوزاریام میافتد که اسمش کیتی ست و باید یک شخصیت کارتونی باشد. مثل خنگها سر تکان میدهم و فروشنده، عروسک را پایین میآورد برایم. بیتوجه به این که قیمتش چقدر است، کارت میکشم و از مغازه بیرون میآیم. کمیل میگوید:
- قشنگه. شبها میتونه بغلش کنه و بخوابه.
راست میگوید. نرم است و لطیف. آن را در دستان کوچک سلما تصور میکنم. عروسک را میزنم زیر بغلم و به سمت ماشین هروله میکنم. نگاه حسن حتما حالا روی عروسک کیتی زوم شده و به این فکر میکند که من چقدر مشنگم.
مینشینم داخل ماشین و عروسک را میگذارم روی صندلی عقب. حسن دیگر طاقت نمیآورد و میپرسد:
- اینو برای کی خریدی عباس؟
حوصله ندارم توضیح بدهم برای یک دختر سوری-لبنانی که پدر و مادرش داعشی بودهاند و پدرش مادرش را جلوی چشمش سر بریده و دچار شوک روانی شدید شده و حالا از دل خاک و خون سوریه، آمده ایران تا کمی آرام بگیرد و به طرز عجیبی، به من گفته بابا. وقتی اینها از ذهنم میگذرد، ناخودآگاه از دهانم میپرد که:
- دخترم.
خودم هم از چیزی که گفتم جا میخورم. انگار یک جایی ته دلم مطمئنم بعد از تمام شدن این ماجراها، کفش آهنین به پا خواهم کرد برای گرفتن حضانت سلما. راحت هم نیست. مطمئنم چندتا سد قانونی بزرگ جلوی راهش هست...
- من فکر میکردم مجردی...
نمیخواهم سوالهایش من را به جایی برساند که دوباره شهادت مطهره را مرور کنم. الان اگر بگویم همسرم شهید شده، میپرسد چرا. بعدش میخواهد بداند همسرم چکاره بوده. بعد برایم دل میسوزاند و بعد... بیخیال. با یک نگاهِ تند و قاطع، جلوی همه این وقایع را میگیرم و میفهمد نباید سوال کند.
خودمان را میرسانیم مقابل دانشگاه تهران؛ جایی که قرار تجمع بوده. جو ملتهب است از الان. دانشجوها گُله به گُله دور هم جمع شدهاند و در دست بعضی، پلاکاردهای دستنویس را میشود دید. نماز ظهر و عصر را در مسجدی همان نزدیکی میخوانیم؛ به نوبت. از سجده شکر بعد از نماز که سر برمیدارم، دوباره گوشی احسان را چک میکنم. یک پیام فرستاده برای ناعمه...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi