✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۵۶
از اتاق که خارج میشویم سرباز دم در را میبینم که در حال تکاندن لباسش است. حاج کاظم من را به سمت اتاق خودش میبرد و با شتاب دستم را رها میکند. به دیوار پشت سرم تکیه میدهم. حاج حسین در دفتر نشسته است و مرا با نگرانی نگاه میکند. حاج کاظم با صدایی که سعی دارد کنترلش کند میگوید:
_توی اداره هم باید حرص بخورم. همین طور ماجرا داریم، نمیخواد تو ماجرای جدیدی درست کنی.
با صدایی گرفته میگویم:
_حاج حسین شما یه چیزی بگو. چی شده؟
حاج حسین لبخند خستهای میزند و به صندلی کناریاش اشاره میکند. خود را به سمت صندلی میکشانم و روی آن میافتم.
_من هیچ آدرسی ندارم از اونجا؛ اما به سعید گفتم تلاش خودشو بکنه.
میخواهم حرفی بزنم که لاغری بیش از حد حاج جسین به چشمم میآید. آن قدر عصبی و نگران بودم متوجه حالش نشدهام. زخم های ریزی بر روی صورتش است. دستانش کبود است و این کبودیها تا مچ دستانش ادامه دارد. چشمانم گرد میشوند. با صدایی که میلرزد به دستش اشاره میکنم و میگویم:
_حاجی اینا چیه؟
حاج کاظم پیش دستی میکند:
_شکنجهشون کردن که اعتراف دروغ بگیرن.
بی اختیار داد میزنم:
_یعنی چی؟
حاج کاظم تشری میزند:
_صداتو بیار پایین.
آب دهانم را پایین میفرستم و میگویم:
_یه جور دارین حرف میزنید هیچ کس ندونه فکر میکنه قبل انقلابه و ساواک شکنجهشون کرده. مگه این کشور قانون نداره؟ په چرا انقلاب کردیم؟
حاج حسین لبخند خستهای میزند و میگوید:
_اگه بخوای برای رسیدن به منافعت هر کار بکنی، قانونم زیر پا میزاری. منتهی انقلاب باعث شده این جور افراد در ملأ عام کاری نکنن و پشت پرده بندازن تقصیر یه مشت اراذل. البته هر کسی به سزای عملشم میرسه و از این دست مسائل کم پیدا میشه.
دمای بدنم بالا رفته است، سرم نبض میزند. عصبانیتم این بار با بهت و حیرت مخلوط شده است. باورم نمیشود اگر این حرف را از کسی جز حاج حسین شنیده بودم باور نمیکردم. تلفن زنگ میخورد. حاج کاظم به سمتش میرود و جواب میدهد. صدایش را نمیشنوم. بعد از چند دقیقه تلفن را سر جایش میکوبد.
_چی شده کاظم؟
حاج کاظم با اخمهایی در هم میگوید:
_دوتا بازجو میفرستن برای بازجویی از موسوی.
گیج به حاج کاظم نگاه میکنم. چرا باید بازجو را خودشان انتخاب کنند؟
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 451
دوباره گوشی احسان را چک میکنم. یک پیام فرستاده برای ناعمه؛ اما نه با سیمکارتی که همیشه میفرستاد. یک سیمکارت است با شمارهای دیگر. یک نقطه فرستاده و ناعمه بدون متن جوابش را داده. احسان هم نوشته:
- امروز میرم دانشگاه. میبینمت؟
ناعمه جواب داده:
- آره. کلاس دارم. بعد باهم بریم کافه.
همهاش رمز است؛ اما خبریست بسی خوشحالکننده. قرار است هم را ببینند؛ احتمالا همین دور و برها. بیسیم میزنم به جواد:
- جواد جان احسان کجاست؟
- همین الان از خونهشون اومد بیرون. دنبالشم.
- هرجا توقف کرد بهم بگو.
دل توی دلم نیست؛ نه بخاطر نزدیک شدن به دستگیری ناعمه؛ بلکه به شوق اتفاقی که نمیدانم چیست. قرار است یک خبری بشود. یک خبر خاص... یک خبر خوب. شاید بخاطر همان حس پدرانه نسبت به سلماست. برمیگردم داخل ماشین.
هرچه از ظهر میگذرد، هوا سردتر میشود. حسن دارد میلرزد از سرما. آفتاب بیرمق دیماه هم کاری از دستش برنمیآید و با نزدیک شدن به غروب، از همین نور کم هم محروم میشویم. بخاری را روشن میکنم. حسن باز هم میلرزد و پوست صورتش دانهدانه شده. فکر کنم بچه سرماییای باشد؛ لباس گرم هم نپوشیده. میگویم:
- سردته؟
سریع سرش را تکان میدهد؛ حتما میترسد فکر کنم به درد ماموریت نمیخورد و بفرستمش برود. پشت فرمان، با مشقت کتم را درمیآورم و میدهم به حسن:
- بیا، الان سرما میخوری.
میافتد روی دنده تعارف:
- نه عباس! خوبم! نمیخواد!
- داری میلرزی. وقتی زیادی سردت بشه نمیتونی خوب تمرکز کنی.
به زور کت را روی شانههایش مینشانم و او که از خدایش بوده، سریع کت را میپوشد. نگاهی به ساعت موبایلم میکنم؛ یک ربع مانده به پنج. هوا دارد تاریک میشود و جو ملتهبتر. حالا همه دانشجوهایی که گروهگروه و جدا از هم ایستاده بودند، دور هم جمع شدهاند و شعارهای اقتصادی میدهند. دوباره احسان را چک میکنم؛ هیچ پیامی بین او و ناعمه رد و بدل نشده.
-آقا، فکر کنم داره میره سمت دانشگاه تهران.
صدای جواد است که از بیسیم میشنومش. برای این که بتوانم راحتتر با جواد صحبت کنم، از ماشین پیاده میشوم:
- خوبه، تو حواست بهش باشه. هرجا رفت بهم بگو.
- چشم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 452
صدای معدهام درآمده از گرسنگی و حال حسن هم بهتر از من نبود. برای همین است که راهم را کج میکنم به سمت سوپرمارکت آن سوی خیابان و با شیرکاکائو و کیک، برمیگردم داخل ماشین. چهره حسن از دیدن خوراکیها میشکفد. عذاب وجدان دوباره در وجودم فریاد میکشد که جوان مردم را آوردهای وسط معرکه، آن هم گرسنه و تشنه؟!
صدای شعار دادنشان بلندتر شده است و جمعیت بیشتر. با دقت به مردمی که جلوی در دانشگاه جمعاند نگاه میکنم؛ دانشجو بینشان هست؛ اما چهره خیلیهاشان به دانشجو نمیخورد. سن و سالشان بیشتر از دانشجوست، کولهپشتی ندارند و اصلا لباسشان با شئونات دانشگاه همخوانی ندارد. رنگ و بوی شعارها عوض شده. دو دسته شدهاند دانشجوها. یک دسته پیداست مذهبیترند و شعارشان هنوز فقط اقتصادی ست؛ اما گروه دیگر، اقتصاد را گره زدهاند به لبنان و فلسطین و تمام مشکلات کشور را انداختهاند گردن کمکی که به محور مقاومت میکنیم. بوی فتنه بلند شده از شعارهایشان. زیر لب این را میگویم و حسن، با دهان پر از کیک و شیر تاییدم میکند:
- آره... اونام که ماسک دارن مشکوکن.
ته دلم یک آفرین نثارش میکنم که حواسش به این نکته بود. کم نیستند آنها که ماسک زدهاند و دارند فیلم میگیرند. راه خوبی ست برای پنهان کردن صورت. میروم توی نخ ماسکدارها. از دوربین فرار میکنند، شعارها را رهبری میکنند و در حاشیه فیلم میگیرند.
درجه بخاری ماشین را زیاد میکنم و دستم را مقابلش میگیرم. نگاهم همچنان به جمعیت است؛ مذهبیهایی که آرامآرام میدان را خالی میکنند و شعارهای عدالتخواهانه و اقتصادیشان میان شعارهای سیاسی و ضدنظام محو میشود. میگویم:
- چکار میتونیم بکنیم؟ تا وقتی اقدام خشن نکنن عملا آمریکاییم!
حسن گیج میشود:
- چی؟ آمریکا؟
میخندم:
- هیچ غلطی نمیتونیم بکنیم!
حسن انقدر ناگهانی میزند زیر خنده که شیرکاکائو از بینیاش بیرون میریزد. خودم هم خندهام میگیرد از شوخیام. خیلی اهل این شوخی نبودم؛ اما الان یکباره به ذهنم رسید. چند دستمال از روی داشبورد برمیدارم و به سمتش دراز میکنم:
- جمع کن خودتو!
از بیسیم بسیج، صدای گزارش دادن حسین را میشنوم. اوضاع خراب است؛ مثل اینجا. انقدر خراب که سیدحسین حوزه بسیج را رها کرده و رفته وسط میدان. نگرانش میشوم. میگوید:
- دارن به آقا توهین میکنن.
نفس عمیق میکشم. تمام دنیا انگار دست به دست هم دادهاند که من بهم بریزم، نگران باشم و مغزم کار نکند؛ اما من آرامم. میدانم وضعیت خوب نیست؛ بیشتر از حسن و سیدحسین و بقیهای که حرص میخورند. من از همه آنها بیشتر میدانم و مسئولیتم سنگینتر است؛ اما باز هم نمیتوانم بریزم بهم. میگویم:
- سیدجان شما کجایی؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
این ترس از سوختن موضوع رو درک میکنم؛ اما تا ننویسید اصلا داستانی خلق نمیشه که بعدش بخواد موضوع بسوزه یا نه. باید بنویسید، با تمام توان مطالعه کنید و بنویسید و نهایتاً اگر خوب نشد، میشه بازنویسی کرد.
#پاسخگویی_فرات
سلام
چه پیشنهاد خوبی. خیلی عالیه و بنده کاملا موافقم.
انشاءالله بعد از تمام شدن خط قرمز، به شکل یک چالش اجراییش خواهیم کرد.
ممنونم از این که پیشنهادهاتون رو برامون میفرستید
#پاسخگویی_فرات
سلام
چه آرزوی قشنگی... حقیقتا بغضم رو شکست...
انشاءالله به حق ماه مبارک رمضان و به حق امام حسن مجتبی علیهالسلام، این آرزوی شما محقق بشه... برای محقق شدنش صلوات...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم از نظرات قشنگتون و همراهیتون با عباس...
بله قطعا هر خبری هست بعد از شهادت عباسه... حیف که ما ندیدیم و تجربه نکردیم. انشاءالله خودمون ببینیم...
#پاسخگویی_فرات