eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...🏴 رمان امنیتی ✍️ به قلم: ‼️ یازدهم: حدیث دیگران... "مسعود" ماشینِ درب و داغانش، از میان صف ماشین‌هایی که در پارکینگ هستند، نگاهم می‌کند. انگار او هم دارد از من می‌پرسد عباس کجاست. اصلا انگار این چند روزه، همه دنیا از من همین سوال را می‌پرسند؛ و من جوابی ندارم برایشان. چراغ‌ها و شیشه‌های ماشین خرد شده و بدنه‌اش جا به جا تو رفته. انگار سال‌هاست کسی سراغش نیامده و فراموش شده. شاید اصلا باید فراموش بشود... من هم نمی‌دانم چرا آمدم اینجا. آمده‌ام ماشین را از پارکینگ تحویل بگیرم که چه بشود؟ نمی‌دانم. یک عروسک روی صندلی عقب نشسته است؛ یک گربه با پیراهن صورتی. یکی مثل همان که عکسش روی در اتاق دخترم بود. حتما آن را خریده برای آن دخترک سوری؛ سلما. الان عروسک نشسته روی صندلی عقب و من را نگاه می‌کند، او هم دارد می‌پرسد عباس کجاست. دارد می‌پرسد کِی عباس می‌آید که من را ببرد با سلما بازی کنیم؟ از شیشه شکسته عقب، دست دراز می‌کنم به سمت عروسک. خرده‌شیشه‌ها ریخته روی بدن مخملی‌اش. برش می‌دارم و می‌تکانمش. طلبکارانه نگاهم می‌کند و سوالش را تکرار: عباس کجاست؟ حتی اگر ناعمه را پیدا نمی‌کرد هم خیلی وقت بود که حکم قتلش امضا شده بود؛ خودش هم می‌دانست. شاید حتی می‌دانست چطور قرار است بکشندش. هرچه هست، من مطمئن شدم آن شب اگر عباس را تنها گیر بیاورند، ترورش حتمی ست. برای همین به کمیل گفتم پشت سرش برود و حواسش باشد به عباس. وقتی دیدم یک‌نفر از دل جمعیت، کمیل را زد و زمین‌گیر کرد، مطمئن شدم امشب می‌خواهند تیر خلاص بزنند به عباس. کمیل زخمی را سپردم به خدا و دنبالش رفتم؛ دنبال آن نامردی که کمیل را زد تا پشت عباس کامل خالی بشود. توی تاریکی نمی‌دیدمش. وقتی رفت داخل کوچه‌های باریک و خواست سوار یک ماشین بشود، دیدمش. خود نامردش بود. جواد. جواد قرار بود ت.م احسان باشد، ولی شرط می‌بندم با خود احسان هماهنگ بود برای گزارش دادن به عباس. برای همین بود که به عباس آدرس غلط داد و گفت میدان فردوسی. عباس اما از او زرنگ‌تر بود. موقعیت احسان را فهمید و رسید به ناعمه. توی آن ماشین لعنتی، همان که جواد سوارش شده بود، یک آدم نامرد دیگر را هم دیدم که همه بدبختی‌ها زیر سر او بود؛ ربیعی. مردک بی‌شرف، خودش آمده بود کف میدان که مطمئن شود خوش‌خدمتی‌اش را کامل انجام داده. من خواستم دور از چشم ربیعی بروم دنبال جواد؛ اما گمش کردم. اگر ربیعیِ لعنتی با آن دوتا بادیگاردِ بی‌شاخ و دمش آنجا نبودند، من همان وقت کار جواد را تمام می‌کردم. ربیعیِ بی‌شرف دستور داده بود روی موج بی‌سیم عباس اختلال ایجاد کنند؛ شاید چون حدس می‌زد ما، من و محسن، فهمیده‌ایم عباس در خطر است و ممکن است به او هشدار بدهیم. همین هم شد که هرچه داد زدیم و گفتیم از بچه‌های بسیج جدا نشود، نشنید. تا با بسیجی‌ها بود نمی‌رفتند سراغش. تنها که شد زدندش. جوادِ پست‌فطرت از پشت زدش. کاش زودتر فهمیده بودم ربیعی دارد کارد تیز می‌کند برای قربانی کردن عباس. حتما باید یک عباس هزینه می‌دادیم تا موش کثیفی مثل ربیعی و دار و دسته‌اش را گیر بیندازیم. با ظرافتی که از خودم سراغ نداشته‌ام، خرده‌شیشه‌ها را از لباس و بدن عروسک برمی‌دارم. یک خرده‌شیشه، پوستم را می‌خراشد و می‌سوزاند. خون کمرنگی از میان پوستم می‌زند بیرون. انگشت به دهان می‌گیرم که خونش بند بیاید. بی‌خیال گرفتن ماشین از پارکینگ می‌شوم. عروسک به دست، راه می‌افتم به سمت آسایشگاه سلما. می‌ترسم. می‌ترسم سلما هم مثل بقیه از من بپرسد عباس کجاست و من جوابی نداشته باشم برایش. مثل وقتی محسن با آن صورت گرد و رنگ‌پریده‌اش، از من پرسید عباس کجاست و من سکوت کردم. محسن زود فهمید. رنگ صورتش سرخ شد، حتی سیاه شد. مثل بچه‌ها اشکش در آمد و تمام صورتش را خیس کرد. هق‌هق، بلندبلند گریه کرد و من... من نتوانستم. من پناه بردم به اتاقم و خواستم سیگار دود کنم که آرام شوم؛ حتی از دست سیگار هم کاری بر نیامد. پک اول را که زدم و دودش را بیرون دادم، یاد سرفه‌های خشک عباس افتادم و لذت سیگار زهرمارم شد. می‌ترسم روبه‌رو بشوم با سلما؛ اما بی‌خیال ترس‌هایم می‌شوم، بخاطر عباس. شاید آخرین چیزی که عباس در این دنیا می‌خواسته، این بوده که سلما شب‌ها این عروسک را در آغوش بگیرد و بخوابد... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ ✨ https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...🏴 رمان امنیتی ✍️ به قلم: "جواد" من از همان اول که دیدمش، حس کردم موی دماغ می‌شود بعداً؛ اما فکر نمی‌کردم خودم باید کارش را تمام کنم. راستش از او می‌ترسیدم. سکوتش، نگاهش، صدایش... همه برایم ترسناک بود. می‌ترسیدم نگاهم کند و سایه خیانت را پشت چهره‌ام و در چشمانم ببیند. اخلاقش ملایم بود؛ اما چیزی از جدیتش کم نمی‌کرد. لعنتی حتی وقتی تهدید هم می‌کرد، با آرامش تهدید می‌کرد و با این که مطمئن بودم تهدیدش عملی نمی‌شود و اگر اشتباه کنم هم من را می‌بخشد، باز هم می‌ترسیدم از او. حتی گاهی از دلسوزی‌هایش هم می‌ترسیدم؛ از این که برادرانه با ما می‌ساخت و هرکاری که می‌کردم، از کوره در نمی‌رفت. محسنِ بی‌دست و پا عاشقش شده بود؛ عاشق همین اخلاق عباس. اصلا وقتی عباس کاری را به محسن می‌سپرد، محسن یک آدم دیگر می‌شد. من از عباس می‌ترسیدم؛ اما وعده وعیدهای ربیعی دلم را قرص می‌کرد و جراتم می‌داد که دروغ بگویم به عباس. از ترس می‌مردم و زنده می‌شدم وقتی به دروغ می‌گفتم عامل حمله به صالح را گم کرده‌ام، یا احسان را. آن شب هم اگر بسیجی‌های تحت امر عباس، نیروی تامین ناعمه را نمی‌زدند، من هیچوقت مجبور نمی‌شدم خودم کار عباس را تمام کنم؛ سخت‌ترین کار زندگی‌ام. من فقط قرار بود کمیل را بزنم و به عباس آدرس غلط بدهم تا ناعمه راحت از معرکه در برود. وقتی عباس گفت خودش احسان را پیدا کرده، من توی ماشین کنار ربیعی نشسته بودم. فهمیدم گند زده‌ام. ربیعی گفت حالا که عباس احسان را پیدا کرده، ناعمه را هم پیدا می‌کند و آن وقت کاری از دست نیروی تامین ناعمه برنمی‌آید. همان هم شد که ربیعی گفت، بسیجی‌ها زودتر سر نیروی تامین را کردند زیر آب. اگر ربیعی تهدید به کشتنم نمی‌کرد، من هیچ‌وقت خودم را با عباس درنمی‌انداختم. تهدیدهای ربیعی برعکس تهدیدهای عباس، واقعی بود. برای همین بود که رفتم دنبال عباس. عباس اصلا خودش به من گفت بیا. من قرار بود نیروی کمکی‌اش باشم. روی من حساب کرده بود. برای همین وقتی از دور دید دارم می‌روم به سمتش، لبخند کمرنگی زد و سرش را چرخاند سمت ناعمه؛ انگار دوست خودش دیده بود. همین هم کمی به من جرات داد. همین که اسلحه عباس سمت ناعمه بود نه من. عباس نمی‌خواست با من درگیر بشود. با این وجود همه بدنم می‌لرزید. داشتم می‌مُردم از ترس و آن خنجر را زیر پیراهنم پنهان کرده بودم. تا جایی که توانستم، رفتم پشت سرش. می‌ترسیدم؛ چون می‌دانستم همین چند وقت پیش، سه نفر ریخته‌اند سرش و نتوانستند از پسش بربیایند. آب دهانم را قورت دادم، همه ترسم را در دستم ریختم و در خنجر. نیروی ترس بود که دستم را هل داد به سمت پهلوی عباس. انقدر محکم که نتواند کاری بکند. ترس وادارم می‌کرد زودتر کارش را تمام کنم. همین بود که خنجر را بیرون کشیدم تا زخمش هوا بکشد، بعد دیدم یک زخم کافی نیست. دیدم هنوز جان دارد. دیگر باید تا تهش می‌رفتم، یک ضربه دیگر زدم. برگشت نگاهم کرد. نفس نداشت که حرف بزند، با چشمانش داشت می‌پرسید داری چکار می‌کنی با خودت جواد؟ داشت می‌پرسید مگر چه هیزم تری به تو فروخته بودم که چاقویت را درست در ریه‌ی آسیب‌دیده‌ام فرو کردی؟ شاید هم فقط می‌خواست بگوید: جواد! ببین! منم، عباس! برای دومین بار که خنجر را درآوردم، افتاد. من اما چیزی از ترسم کم نشده بود. می‌ترسیدم بلند شود. ضربه آخر را کاری‌تر زدم؛ به سینه‌اش. دست خودم نبود. هیولای ترس در ذهنم فرمان می‌داد که نگذارم من را بکشد. هیولای ترس داد می‌زد که اگر عباس زنده بماند، ربیعی تو را خواهد کشت... افتاد داخل جوی آب و جوی خون درست شد. دیگر نمی‌توانست بلند شود؛ با این وجود من با تمام توان فرار کردم. هنوز می‌ترسیدم از او؛ تا وقتی تکان می‌خورد. پشت سرم را نگاه نکردم؛ دویدم. لباس‌هایم چسبیده بود به بدنم؛ چون از خون عباس نمناک بود. دیگر نمی‌توانست بیاید سراغم؛ اما باز هم می‌ترسیدم. انقدر ترسیده بودم که مغزم کار نمی‌کرد. نفهمیدم چطور مسعود گیرم انداخت. ربیعی من را نکشت، اما حالا هم من هم ربیعی، منتظریم برای حکم اعداممان... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ ✨ https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم از نظرات شما عزیزان... درباره اسم جواد، هدف این بود که بگم نام یک فرد و ظاهرش ممکنه خیلی مقدس به نظر برسه، اما دلیل بر پاک بودن باطنش نمی‌شه.
سلام قرار بوده عباس ترور بشه ولی یک زمان دیگه، به دست یک نفر دیگه. وقتی متوجه شدند عباس به ناعمه رسیده، قرار شده نیروی تامین ناعمه(همون مردی که توی تظاهرات ناعمه رو دیده بود و بعد عباس به سیدحسین گفت دستگیرش کنه) عباس رو شهید کنه که با اقدام سیدحسین حذف میشه. پس جواد مجبور می‌شه این کار رو انجام بده.
سلام ببخشید چرا نباید خانم‌ها در این رشته‌ها تحصیل کنند؟ منع شرعی وجود داره آیا؟ اگر منع شرعی نیست و خدا اجازه داده، پس کسی حق نداره یک انسان رو(چه زن چه مرد) از تحصیل در رشته‌ای که بهش علاقه داره و استعدادش رو هم داره، محروم کنه. این که ما یک خانمِ مستعد در یک رشته فنی رو، فقط بخاطر خانم بودنش از تحصیل محروم کنیم، یعنی نابود کردن استعدادی که خدا درون اون فرد قرار داده، یعنی پایمال کردن نعمت خدا. متوجهید که با این تفکر، سال‌هاست نیمی از استعدادهای بشری رو هدر دادیم و نابود کردیم؟! درباره رشته انسانی هم که، اتفاقا دقیقا خانم‌ها که قراره مادری کنند، رشته انسانی خیلی بیشتر به دردشون می‌خوره تا آقایون(اتفاقا شغل در رشته انسانی کم‌تر پیدا میشه). بیکاری هم، چه برای زن چه برای مرد عیب هست؛ اما نوع نقش زن و مرد متفاوته. هم زن هم مرد باید باتوجه به نقشی که خدا براشون در نظر گرفته، برای پیشرفت جامعه تلاش کنند. درباره خانم‌های سرپرست خانوار، اتفاقا مشکل دقیقا اینجاست که این بانوان اصلا وظیفه کار کردن ندارند و این که مجبور به کار هستند یعنی حکومت ما هنوز اسلام رو کامل اجرا نکرده. در اسلام، زن هیچ وظیفه اقتصادی نداره(یعنی نباید مجبور بشه برای تامین خودش و خانواده‌ش کار کنه) و تامین مالی زن، یا به عهده پدر هست یا همسر و یا دولت اسلامی. اما اجازه فعالیت اقتصادی داره(به استناد آیه قرآن: لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ). فعالیت اقتصادی زن، به میل خودش و شرایط خانوادگیش ربط داره.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام ببخشید چرا نباید خانم‌ها در این رشته‌ها تحصیل کنند؟ منع شرعی وجود داره آیا؟ اگر منع شرعی نیست و
یک مورد دیگه درمورد شغل، بله البته آقایون در برخی مشاغل برای استخدام اولویت دارند چون قراره خانواده رو تامین مالی کنند. برخی مشاغل هم هست که در شان خانم‌ها نیست و باید برعهده مردان باشه. برخی مشاغل دیگه هم برای بانوان منع شرعی دارند به دلایل مختلف و ما روی حرف خدا حرف نمی‌زنیم. اما، اصل در استخدام در بیشتر مواقع باید شایستگی باشه نه زن یا مرد بودن. درمورد فساد، خب اگر اینطوریه بهتره آقایون بشینن توی خونه تا ما خانم‌ها راحت باشیم!!! اصلا چه معنی میده مرد درس بخونه و کار کنه؟! وقتی مردها توی جامعه باشن تحریک می‌شن... آیا این حرف‌های من براتون قابل قبوله؟؟ آیا منطقیه؟ دقیقا این حرف‌ها رو سال‌هاست توی گوش ما دخترها خوندند. شاید یکی از علل بدحجابی همین نگاهی باشه که زن رو علت فساد می‌دونه و به مردها یاد نمی‌ده نگاهشون رو کنترل کنند. بذارید صراحتا بگم که وقتی یه دختر حس می‌کنه دین اونو پلید می‌دونه، از دین زده میشه...(اگه پای حرف‌های دخترخانم‌های بدحجاب بنشینید احتمالا این رو بهتون میگن. و حق هم دارند؛ چون ما حقیقت دین رو بهشون نگفتیم). درحالی که دین هیچوقت زن یا مرد رو علت فساد نمی‌دونه بلکه علت فساد، نبود تقواست(زن و مرد هم نداره.). آیا به همون اندازه که حجاب رو به دخترها یاد می‌دیم، خویشتنداری رو به پسرها یاد می‌دیم؟؟ مرد اگر بی‌تقوا و هوسباز باشه، در هر صورت راهی برای هوسبازی پیدا می‌کنه. مهم تربیت درست دخترها و پسرهاست تا یاد بگیرند عفیف باشند. البته درصد کمی هم هستند که بیمار یا فاسدند که اگر منطقی نگاه کنیم، خیلی کم هستند و برای این درصد کم، نباید زنان رو از فعالیت اجتماعی محروم کرد. البته، بنده معتقدم زن و مرد بهتره تاجایی که ممکنه در کنار هم کار و تحصیل نکنند و محیط‌های مختلط کم‌تر باشه تا محل تحصیل و کار برای زنان امن و پاک باشه و بازدهی علمی و اقتصادی هم بره بالا. اما این به معنای حذف زنان از اجتماع نیست. ضمن این که طبق روایتی از امام علی علیه‌السلام، غیرت‌ورزی بیجا و بیش از حد برای زنان دقیقا نتیجه عکس میده و باعث فسادشون میشه... مسیح علی‌نژادی که فرمودید هم، یک نفر هست نه همه جامعه. و باز هم تکرار می‌کنم اگه ما درست حجاب رو تبلیغ کنیم، دیگه امثال مسیح هرچی داد و بیداد کنند کسی بهشون توجه نمی‌کنه. و دیگه بدون نیاز به سرکوب، آروم آروم فراموش و حذف می‌شن...
سلام سپاس از صحبت‌های شما. زن و مرد هردو انسانند، عفت و حیا و علم و عبادت و سایر ارزش‌های انسانی هم برای هم زن و هم مرد لازمه و ارزش زن و مرد براساس تقوا سنجیده می‌شه در درگاه الهی... اما متاسفانه در جامعه ما و سایر جوامع اسلامی، هنوز برخی از مردها این رو نفهمیدند و بر خلاف احکام اسلام و سیره معصوم، به بانوان ظلم می‌کنند و این ظلم رو با اسم احکام اسلام و غیرت توجیه می‌کنند!!!! و همین میشه بهانه دین‌گریزی و بدحجابی و... چقدر دین اسلام مظلومه....💔 پ.ن: ماجرا وقتی جالب میشه که اگه از حقوق و جایگاه زن در اسلام حرف بزنی و علیه این ظلم بایستی، سریع بهت میگن فمینیست...