eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ممنونم از لطف شما و این که وقت گذاشتید برای رمان. خوشحالم که رمان شاخه زیتون باعث شده به هویت دخترانه خودتون افتخار کنید. متاسفانه همه ما گاه دچار برداشت‌های غلط از دین می‌شیم. برای همین از همه عزیزان خواهش می‌کنم اندیشه‌های متفکرانی مثل شهید مطهری، امام خامنه‌ای، آیت‌الله مصباح یزدی، استاد پناهیان و استاد طاهرزاده رو مطالعه کنند تا دین رو درست بشناسند و بشناسانند.
سلام الحمدلله که این‌طور بوده. دعا کنید مه‌شکن همیشه در راه حق باشه.
سلام بر شما عزیزان سپاس از نظراتتون. بله درسته. البته اینطور نیست که همه خانواده‌ها پسردوست باشن. خانواده‌هایی هم هستن که عدالت رو رعایت می‌کنند. امیدوارم خانواده‌ها در تربیت بچه‌ها و محبت به ا‌ون‌ها، از اهل‌بیت علیهم‌السلام الگو بگیرند...
سلام ببینید، تقریباً در بیشتر نقاط دنیا حقوق زنان نادیده گرفته می‌شه؛ اما شکلش فرق می‌کنه حتی در غرب که مدعی حقوق زنان هست. یکی از بزرگ‌ترین ظلم‌هایی که در غرب به زن شد، برابری جنسیتی بود. حقیقت اینه که زن و مرد با هم تفاوت دارند و تساوی بین این دو، باعث عدالت نمی‌شه بلکه عین بی‌عدالتی هست. اسلام به دنبال عدالت جنسیتی هست نه برابری و عدالت یعنی هرچیزی رو در جای خودش قرار بدیم. مثلا در کشورهای غربی، زنان هم وظیفه تامین اقتصادی دارند یعنی باید پابه‌پای مردان کار کنند؛ خب این ظاهرا خوبه اما اگر دقت کنید، می‌بینید زنان همواره ممکنه بچه‌دار بشن(خواسته یا ناخواسته) و بخاطر تحمل سختی‌های حمل و زایمان و نگهداری، از فعالیت اقتصادی عقب می‌مونن؛ در این حالت زنان سه تا راه دارند: یا کلا قید مادر شدن و لذت مادری رو بزنن که وحشتناکه، یا بیشتر کار کنن و جسم و روحشون رو زیر فشار کار نابود کنن تا بتونن با مردها رقابت و جایگاه شغلی‌شون رو حفظ کنند(اون هم در شرایطی که مردها سختی‌های یک مادر رو تجربه نمی‌کنند و راحتند؛ یعنی یک رقابت ناعادلانه)، و یا از مشاغل خوب مورد علاقه شون اخراج و حذف می‌شن چون مدارا با محدودیت‌های یک مادر، برای کارفرما صرفه اقتصادی نداره. و حتی جالبه بدونید طبق قانون آمریکا، اگر یک زن و یک مرد، هردو در یک سطح تخصص باشند و یک کار مشابه رو با کیفیت یکسان انجام بدند، آخرش به مرد بیشتر حقوق می‌دن؛ فقط به این دلیل که مَرد هست!!! و البته این دو مورد، فقط مشت نشونه خروار بودند.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام ببینید، تقریباً در بیشتر نقاط دنیا حقوق زنان نادیده گرفته می‌شه؛ اما شکلش فرق می‌کنه حتی در غرب
درباره روایت امام علی علیه‌السلام، بنده چنین روایتی نخوندم؛ اما در نامه به امام حسن علیه‌السلام، جایی نوشتند که: «...اگر می‌توانی کاری کن که زنان، مردان دیگر را نشناسند(یا با مردان دیگر مواجه نشوند)...» که البته این روایت به معنای حذف زنان از اجتماع نیست؛ بلکه میشه زنان فعالیت اجتماعی داشته باشند اما طوری که کم‌ترین برخورد رو با نامحرم بکنند. مثلا محیط کار، تحصیل و حتی محیط‌های عمومی، تا حد ممکن مختلط نباشه و این خیلی به امنیت جامعه و بازده اقتصادی و علمی کمک خواهد کرد. و البته در ادامه این روایت، فرمودند که: بپرهیز از غیرت ورزیدن نابجا؛ که درستکار را به نادرستی کشاند و پاکدامن را به بدگمانی می‌خواند. درباره نقص‌ها و مشکلاتی که فرمودید، مشکل از انقلاب و نظام نیست. مشکل دقیقا از ماست که وقتی انقلاب، شرایط رو برای فراهم کردن ظهور آماده کرد، ما از این فرصت استفاده نکردیم. جمهوری اسلامی یک بستر و فرصت برای ما بوده و هست که زیر سایه حکومت اسلامی، دین رو درست تبلیغ کنیم، عدالت اقتصادی اجرا کنیم و... اما ما درست کار نکردیم و فکر کردیم صرف این که شاه رو از مملکت بیرون انداختیم کافیه و کار تموم شده. نخیر! وظیفه ماهایی که داریم زیر پرچم جمهوری اسلامی کار می‌کنیم خیییلی سنگین‌تره. زمان شاه نه رسانه در اختیار ما بود نه حکومت اجازه می‌داد کسی دین رو تبلیغ کنه، محیط دانشگاه و مدارس و... شدیدا ضداسلام بود، قوانین و دستگاه‌های حکومتی هم که دیگه خودتون می‌دونید چقدر فاسد بودند. الان ولی فرصت و فضا برای کار هست، رسانه هست، حمایت قانونی هست و.. اما ما کار نکردیم. چه کار فرهنگی و چه کار اقتصادی. جمهوری اسلامی، فرصتی هست که بلااستفاده مونده؛ و بخاطر کم‌کاری ما بود که مردم کم‌کم ناامید شدند. انقلاب اشتباه نبود، تنبلی ما اشتباهه و باید جبرانش کنیم.
نظر یکی از مخاطبان عزیز که در اسکرین‌شات نمی‌گنجید: 💬توی خط قرمز اون قسمت که عباس خونه اون مرد سوری که قاچاق انسان میکرد رفته بود رو همه تو که یادتونه اونجا که دختری رو به زور و اجبار اسیر کردن و همه مردان اون جا خودشون رو از ترس مخفی کردن یادتونه عباس چی گفت؟ گفت اینها سالهاست منتظر اینن که دیگری بیاد نجاتشون بده اگه ایران الان نشد یکی مثل سوریه و یمن و فلسطین برای خاطر عباس هامونه که قد علم کردن و سینه سپر کردن جلوی دندون هایی که برای ناموسمون و کشور مون تیز شده بود کمیل هامون و حاج حسین هامون سوختن تا مبادا کسی نگاه چپ بکنه به ناموسشون حامد هامون رفتن فقط و فقط واسه این‌که طاقت نداشتن روزی رو ببین که جلو چشاشون دختری از کشورشون رو به اجبار به کنیزی و اسیری ببرن مردای سرزمین من چهل ساله واسه امنیت و آرامش این کشور مداد رنگی دستشون گرفتن و رنگ امنیت میزنن به صفحه نقاشی تا که مبادا مثل سوریه بیرنگ بشیم مردای سرزمین من کسایی هستن که دنیا بعد عباس حسین(ع) به مثلش ندیده مردای غیور این سرزمین پای مکتب ابوالفضل العباس(ع) نشستن و درس غیرت رو مشق کردن جنگیدنشون تو سکوت بود ولی امنیت و آرامش ما صداش بود تک تک شون رو میشه از امنیت این کشور احساس کرد کاشکی مسئولین این کشور کمی درس بگیرن از مردانگی این مردهای غیور به خدا قسم که قطره قطره از خون این مرد های به گردنمونه واقعا کاش بتونیم جبران کنیم ما واقعا مدیون شهداییم مدیون یتیمی فرزندانشون مدیون مادر هاشون که از جگر گوششون گذشتن مدیون همسرانشون که سایه سرشون رو تقدیم آرامش کشور کردن ما مدیونیم مدیون عباس ها کمیل ها حاج حسین ها ارمیا ها مدیون گمنامی شون گمنامی که میتونست شهرت بشه امنیت ما آرامش ما خط قرمزی که تنها با خون شهدا و مرد های غیورمون پرنگ میشه 🌿🌿🌿 سلام. سپاس از نظرتون. بله همینطوره... ان‌شاءالله بتونیم دین‌مون رو به شهدا ادا کنیم... و قدردان امنیتی که داریم باشیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷دعای روز بیست و یکم 🌷 چند روزی آسمان نزدیک است؛ لحظه‌ها را دریاب...✨🌙 التماس دعا http://eitaa.com/istadegi
4_5837033114165052867.pdf
حجم: 795.9K
📚 علیه‌السلام ✍️ استاد شهید امتیاز اساسی علی علیه‌السلام و سایر مردانی که از پرتو حق روشن بوده‌اند، این است که علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم کردن اندیشه‌ها، به دل‌ها و روح‌ها نور و حرارت و عشق و نشاط و ایمان و استحکام می‌بخشند. در این کتاب کوشش شده تا حدالامکان نشان داده شود جاذبه علی چه افرادی از چه طرازی را جذب می‌کرد و دافعه او چه سنخ افرادی را طرد می‌نمود. شهادت مولای متقیان، علیه‌السلام تسلیت باد. http://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...🏴 رمان امنیتی ✍️ به قلم: "سیدحسین" هوا خیلی سرد بود و تو کت نپوشیده بودی؛ این را همان اول که شب، پشت جدول‌های خیابان دیدمت فهمیدم. نگرانت شدم. حتما سرما می‌خوردی؛ هوا بدجور سوز داشت. نگاهم که چرخید سمت حسن، کتت را در تن او دیدم. وقت نشد چیزی بپرسم یا پیشنهادی بدهم. تو هم انگار سردت نبود. اصلا صورتت برافروخته شده بود انگار. با صبح که دیدمت فرق داشت. صبح رنگت پریده بود. معلوم بود سخت نفس می‌کشی، خسته‌ای. پای چشمانت گود افتاده بود و چشمانت کاسه خون بودند. هیچ‌وقت اینطور ندیده بودمت. اصلا انگار به زور خودت را سر پا نگه داشته بودی، داشتی خودت را به زور دنبال خودت می‌کشیدی. نگرانت شدم. برای همین بود که پرسیدم: عباس مطمئنی حالت خوبه؟ چشمانت را روی هم گذاشتی؛ شاید چیزی درشان بود که نخواستی من آن را بخوانم. لبخند زدی و من پشت لبخند آرامت، طوفان را فهمیدم. فقط دو کلمه گفتی: خوبم، نترس. من باز هم می‌ترسیدم؛ اتفاقا بیشتر. برای همین اصرار کردم: مطمئن باشم؟ این مدت خیلی بهت فشار اومده. تو این بار قاطع‌تر و محکم‌تر گفتی: مطمئن باش. طوری این را گفتی که جایی برای شک نماند. شکی اگر بود هم، نباید دیگر به روی خودم می‌آوردم. سریع شروع کردم به دلداری دادن خودم؛ اصلا تو در ذهن من نامیرا شده بودی. تا دل داعش می‌رفتی، سخت‌ترین ماموریت‌ها را در سوریه می‌گذراندی، زخمی می‌شدی، حتی اسیر هم می‌شدی؛ اما شهید نه. برای همین دیگر یک ماموریت در خیابان انقلاب تهران چیزی نبود. مطمئن بودم هیچ اتفاقی نمی‌افتد برایت. تویی که از پس داعشی‌های وحشی برآمده‌ای، مگر می‌شود زورت به اراذل و اوباش تهران نرسد؟ داشتم شب را می‌گفتم... چهره‌ات برافروخته بود؛ طوری که انگار زیر آفتاب تابستان، کنار تنور داغ ایستاده‌ای. سرما انگار مقابلت کم آورده بود. نمی‌دانم خودت هم این را فهمیدی یا نه. شاید این، نشانی از طوفان درونت بود که نتوانسته بودی کنترلش کنی. باز هم خواستم بترسم؛ اما مهلتم ندادی. من را فرستادی پی ماموریت؛ همه را. می‌خواستی تنها بروی سراغ شهادت. وقتی پیدایت کردم، تمام محاسباتم بهم ریخت. هرکه بود، از پشت زده بودت. اولش انقدر تنت خونین بود که نفهمیدم چطور زده. اسلحه چسبیده بود به دستت. حسن هاج و واج نگاهت می‌کرد. کلا مغز و بدنش از کار افتاده بود با دیدن تو. من خودم از جوی آب درت آوردم و خواباندمت کف زمین تا آمبولانس برسد. خودم دست کشیدم روی پیشانی بلندت و چشمانت را بستم. طوفانی که در چشمانت بود، آرام شده بود. رسیده بودی به ساحل آرامشت و ما را گرفتار طوفان کردی. حسن چند روز است که دائم کتت را در آغوش می‌گیرد و لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد، بعد کت را می‌گذارد روی صورتش و صدای گریه‌اش را پشت آستین‌های کتت خفه می‌کند. آخر هم حاضر نشد کت را بدهد همراه جنازه‌ات ببرند اصفهان. نگهش داشت برای خودش؛ به عنوان آخرین یادگاری. برای من هم یادگاری گذاشته‌ای؛ خونت را، روی پیراهنم. الان دیگر خشکیده و سرخی‌اش کم‌تر شده؛ اما نشستمش دیگر. مثل یک گنج پنهان، نگهش داشته‌ام در خانه‌مان. به کسی هم نشانش ندادم. کنار وصیتنامه‌ام پنهانش کردم؛ وصیت کرده‌ام موقع دفن، پیراهن تو را هم همراهم دفن کنند؛ شاید به حرمت خون شهید، ملائکه بهتر با من تا کنند. اصلا شاید خودت آمدی و به داد تنهایی‌ام در قبر رسیدی... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ ✨ https://eitaa.com/istadegi