هیبت حیدری_2022_04_20_21_07_33_408_2022_04_20_21_12_42_232.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
🥀🖤
تشنه منم، حضرت دریا حیدر
پست منم، عالی و اعلیٰ حیدر...
#امام_علی #شب_قدر #ماه_مبارک_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
4_5837033114165052867.pdf
حجم:
795.9K
#معرفی_کتاب 📚
#جاذبه_و_دافعه_علی علیهالسلام
✍️ استاد شهید #مرتضی_مطهری
#نشر_صدرا
امتیاز اساسی علی علیهالسلام و سایر مردانی که از پرتو حق روشن بودهاند، این است که علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم کردن اندیشهها، به دلها و روحها نور و حرارت و عشق و نشاط و ایمان و استحکام میبخشند. در این کتاب کوشش شده تا حدالامکان نشان داده شود جاذبه علی چه افرادی از چه طرازی را جذب میکرد و دافعه او چه سنخ افرادی را طرد مینمود.
شهادت مولای متقیان، #امام_علی علیهالسلام تسلیت باد.
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...🏴
رمان امنیتی #خط_قرمز
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
"سیدحسین"
هوا خیلی سرد بود و تو کت نپوشیده بودی؛ این را همان اول که شب، پشت جدولهای خیابان دیدمت فهمیدم. نگرانت شدم. حتما سرما میخوردی؛ هوا بدجور سوز داشت. نگاهم که چرخید سمت حسن، کتت را در تن او دیدم. وقت نشد چیزی بپرسم یا پیشنهادی بدهم. تو هم انگار سردت نبود. اصلا صورتت برافروخته شده بود انگار. با صبح که دیدمت فرق داشت. صبح رنگت پریده بود. معلوم بود سخت نفس میکشی، خستهای. پای چشمانت گود افتاده بود و چشمانت کاسه خون بودند. هیچوقت اینطور ندیده بودمت. اصلا انگار به زور خودت را سر پا نگه داشته بودی، داشتی خودت را به زور دنبال خودت میکشیدی. نگرانت شدم. برای همین بود که پرسیدم: عباس مطمئنی حالت خوبه؟
چشمانت را روی هم گذاشتی؛ شاید چیزی درشان بود که نخواستی من آن را بخوانم. لبخند زدی و من پشت لبخند آرامت، طوفان را فهمیدم. فقط دو کلمه گفتی: خوبم، نترس.
من باز هم میترسیدم؛ اتفاقا بیشتر. برای همین اصرار کردم: مطمئن باشم؟ این مدت خیلی بهت فشار اومده.
تو این بار قاطعتر و محکمتر گفتی: مطمئن باش.
طوری این را گفتی که جایی برای شک نماند. شکی اگر بود هم، نباید دیگر به روی خودم میآوردم. سریع شروع کردم به دلداری دادن خودم؛ اصلا تو در ذهن من نامیرا شده بودی. تا دل داعش میرفتی، سختترین ماموریتها را در سوریه میگذراندی، زخمی میشدی، حتی اسیر هم میشدی؛ اما شهید نه. برای همین دیگر یک ماموریت در خیابان انقلاب تهران چیزی نبود. مطمئن بودم هیچ اتفاقی نمیافتد برایت. تویی که از پس داعشیهای وحشی برآمدهای، مگر میشود زورت به اراذل و اوباش تهران نرسد؟
داشتم شب را میگفتم... چهرهات برافروخته بود؛ طوری که انگار زیر آفتاب تابستان، کنار تنور داغ ایستادهای. سرما انگار مقابلت کم آورده بود. نمیدانم خودت هم این را فهمیدی یا نه. شاید این، نشانی از طوفان درونت بود که نتوانسته بودی کنترلش کنی. باز هم خواستم بترسم؛ اما مهلتم ندادی. من را فرستادی پی ماموریت؛ همه را. میخواستی تنها بروی سراغ شهادت.
وقتی پیدایت کردم، تمام محاسباتم بهم ریخت. هرکه بود، از پشت زده بودت. اولش انقدر تنت خونین بود که نفهمیدم چطور زده. اسلحه چسبیده بود به دستت. حسن هاج و واج نگاهت میکرد. کلا مغز و بدنش از کار افتاده بود با دیدن تو. من خودم از جوی آب درت آوردم و خواباندمت کف زمین تا آمبولانس برسد. خودم دست کشیدم روی پیشانی بلندت و چشمانت را بستم. طوفانی که در چشمانت بود، آرام شده بود. رسیده بودی به ساحل آرامشت و ما را گرفتار طوفان کردی. حسن چند روز است که دائم کتت را در آغوش میگیرد و لبهایش را روی هم فشار میدهد، بعد کت را میگذارد روی صورتش و صدای گریهاش را پشت آستینهای کتت خفه میکند. آخر هم حاضر نشد کت را بدهد همراه جنازهات ببرند اصفهان. نگهش داشت برای خودش؛ به عنوان آخرین یادگاری. برای من هم یادگاری گذاشتهای؛ خونت را، روی پیراهنم. الان دیگر خشکیده و سرخیاش کمتر شده؛ اما نشستمش دیگر. مثل یک گنج پنهان، نگهش داشتهام در خانهمان. به کسی هم نشانش ندادم. کنار وصیتنامهام پنهانش کردم؛ وصیت کردهام موقع دفن، پیراهن تو را هم همراهم دفن کنند؛ شاید به حرمت خون شهید، ملائکه بهتر با من تا کنند. اصلا شاید خودت آمدی و به داد تنهاییام در قبر رسیدی...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...🏴
رمان امنیتی #خط_قرمز
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
"امید"
من دلم از این میسوزد که در تهران غریب بود. انقدر غریب که وقتی فهمیده بود نمیتواند به تیمش اعتماد کند، کس دیگری را هم سراغ نداشت برای همکاری. انقدر غریب که مجبور شده بود دقیقا آن وقتی که من خسته و کوفته برگشته بودم خانه و میخواستم دو دقیقه بخوابم، زنگ بزند و خوابمرگم کند و کلی از من فحش بخورد. من همان وقت نگرانش شدم؛ همان وقت که پرسیدم «مگر تهران نیروی سایبری ندارد؟» و او جواب سربالا داد.
بار آخری که زنگ زد، شنگول بودم از تولد دخترم. هرچه سربهسرش گذاشتم نخندید؛ برعکس بقیه وقتها که با شوخیهای من یک لبخند کمرنگ روی لبانش ظاهر میشد. ذهنش خیلی درگیر بود. تنهایی داشت بار یک تیم را به دوش میکشید؛ باز هم تکرار میکنم: تنها و غریب.
با وجود همه اینها، فهمیدم خیلی هم غریب نبوده. یک غریبِ دیگر هم بوده که دلشان به هم خوش باشد. حاج رسول یک نقاشی نشانم داد که عباس زده بود به دیوار اتاقش. خودش و یک دختربچه. عباس را بدون گوش و دماغ کشیده بود؛ مردی با لباس نظامی و تفنگ. فکر کنم بهترین تصویر ثبت شده از عباس همان باشد که آن دختر سوری کشید: یک مرد تنها، بالابلند و مهربان.
"خواهر"
(روایت خواهر، به پیشنهاد و با قلم خانم محدثه صدرزاده نوشته شده است)
دستانم را دور پاهایم حلقه میکنم و سرم را روی پایم میگذارم. خیره چهره مردانهاش میشوم.
-خیلی نامردی. دلم میخواد مثل دوران بچگیمون باهات قهر کنم. حیف نمیشه.
چشمانم پر از اشک میشود و دیدم را تار میکند. پلک نمیزنم که اشکم بر زمین نچکد.
-خوب یه چیزی بگو!
لبخند میزند. من هم لبخندی میزنم و قطره اشک لجوجی از چشمانم به پایین سر میخورد.
-یادته؟ روز عقدتم به همین قشنگی میخندیدی...
قطره اشک بعدی هم میافتد. انگار نمیفهمند نباید پایین بچکند. چشمانم را بازتر میکنم تا بهتر ببینمش. چشمانش برق میزنند.
-و اون کت و شلوار مشکی که برا اولین بار پوشیده بودی کلی تغییر کرده بودی.
این بار سه قطره اشک میافتد روی دستانم و چشمانم میسوزند.
-مطهره اون روز با دیدنت کلی ذوق کرده بود اما خجالت میکشید بهت بگه.
دست به چشمانم میکشم تا اشک دیدم را تار نکند.
-چه روز خوبی بود. برا اولین بار شیطون شده بودی. بیچاره مامان کلی التماست کرد تا راضی شدی اون کفشای ورنی مردونه رو بپوشی.
باز هم جواب حرفهایم سکوت است. عصبی میشوم از دست عباس که تنها نگاهم میکند و هیچ نمیگوید.
چشمانم را میبندم و اشکها پشت سر هم صورتم را خیس میکنند. نفسی عصبی میکشم و بلند میشوم. هنوز هم میخندد. با آستین لباسم اشکهایم را پاک میکنم. دندانهایم را به هم میسایم، قاب عکس را در دستانم میگیرم و تکانش میدهم.
-نخند.
انگار بیشتر میخندد. به هقهق افتادهام. زانو میزنم و زمزمه میکنم:
-برگرد.
تنها صدای هقهق گریههایم در سرم میپیچد.
-خوب پارتی بازی کردیا. مطهره منتظرت بود توام گفتی چی بهتر از این، پیچوندی و رفتی پیشش.
اشکهایم بر روی قاب میچکند. قاب را به آغوش میکشم. سردی شیشه از لباس به قلبم نفوذ میکند. همه چیز دست به یکی کردهاند برای اثبات تنهاییام. نفسهایم بریدهبریده شده است.
-بر...گرد...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
نظرات شما عزیزان...🌿
پ.ن: خوشتر آن باشد که سرِّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران...
#پاسخگویی_فرات
سلام
این نظراتی هست که چند نفر از کاربران، قبلا برای بنده فرستاده بودند و حدس زده بودند ناعمه همون کسی هست که عباس تعقیبش میکنه و شهید میشه؛ اما بنده برای جلوگیری از لو رفتن داستان، قبلا منتشرشون نکرده بودم.
ممنونم از این که نظراتتون رو برای بنده میفرستید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ممنونم، بنده هم تسلیت میگم.
بله خوندم. درکل ارزیابی مثبتی از کتاب نداشتم؛ با وجود نقاط قوتی که در محتوا داشت.
انشاءالله به زودی نقد مفصلی براش مینویسم.
#پاسخگویی_فرات