eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
858 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و درود ممنونم از همه شما عزیزان که لطف دارید به بنده و تا پایان خط قرمز با ما همراه بودید. ان‌شاءالله همراه ما بمونید. هرقدر از رمان راضی بودید، هرقدر دلتون شکست و اشک ریختید، برام دعا کنید. پ.ن: لطفاً هر نظری درباره خط قرمز دارید، از طریق لینک ناشناس با بنده درمیون بگذارید: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
🌷دعای روز بیست و سوم 🌷 چند روزی آسمان نزدیک است؛ لحظه‌ها را دریاب...✨🌙 التماس دعا http://eitaa.com/istadegi
علیرضا پناهیان14000218-23-hale-khoob-Low.mp3
زمان: حجم: 7.4M
🎤 مجموعه سخنرانی بسیار زیبای 🌱 جلسه بیست و سوم ✨استاد پناهیان✨ به مناسبت 🌙 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام چه پیشنهاد خوبی. خیلی عالیه و بنده کاملا موافقم. ان‌شاءالله بعد از تمام شدن خط قرمز، به شکل یک
سلام خدمت شما عزیزان چند روز قبل یکی از اعضا پیشنهادی دادند که به نظرم اجراش می‌تونه خیلی سازنده باشه؛ چرا که باعث میشه رمان خط قرمز، صرفا در حد یک رمان نَمونه و جریان‌سازی کنه. پیشنهادشون این بود که: عزیزانی که رمان رو مطالعه کردند، بگن که از کل داستان یا شخصیت‌های داستان به طور خاص، چی یاد گرفتند و قول بدن به چیزی که یاد گرفتن عمل کنند. اینجوری به ابعاد اخلاقیِ شخصیت‌ها بیشتر دقت میشه:) البته یک فایده مهم دیگه این چالش، اینه که بنده به عنوان نویسنده، بتونم میزان اثرگذاری قلمم رو بسنجم و ببینم آیا پیام‌های آشکار و پنهانی که در داستان بود رو خوب منتقل کردم یا نه؟؟ پس لطفاً توی لینک ناشناس، علاوه بر نظراتتون، برامون بگید که چی از خط قرمز یا شخصیت‌هاش یاد گرفتید🙂 منتظریم: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۶۱
✨✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۶۲ _برو خونه. خانه! وای، به اینجای ماجرا فکر نکرده بودم. به آیه چه بگویم؟ با خستگی نگاه حاج کاظم می‌کنم. _خودم می‌سپرم سعید پیگیری کنه، ببینه قضیه چی بوده. مچ دستانم را رها می‌کند و با نگاه خسته‌ای می‌گوید: _به خواهرش چیزی نگو تا ببینم چیکار باید کرد. آیه بیچاره تنها دلخوشی‌اش را از دست داد. باید مراقبش باشم. آخرین کلمات مهدی نام آیه بود. با کم‌ترین صدایی می‌گویم: _مهدی چی می‌شه؟ دستی به کتش می‌کشد و می‌گوید: _خودم اینجا پیگیر کاراش هستم. فکر کنم صبح جنازه رو به ما بدند. دلم نمی‌خواهد بروم اما اجازه هم نمی‌دهند بیش از این در سردخانه بمانم. ای کاش مهدی را می‌بردم و ساعت‌ها کنارش حرف می‌زدم. کلید را می‌چرخانم و راه می‌افتم به سمت یک مقصد نامعلوم. بدنم هیچ قدرتی ندارد. خود را به زور نگه داشته‌ام. دورتادور خیابان‌ها بی‌هدف می‌گردم؛ اما دریغ از آرام شدن. قطره اشکی برصورتم می‌افتد. یک لحظه نگاهم به تابلوی روبه‌رویم می‌افتد. _قم. با یک تصمیم ناگهانی فرمان را می‌چرخانم. هر بار مهدی حالش بهم می‌ریخت، ماشینی می‌گرفت و به سمت قم راه می‌افتاد. می‌گفت: (هرچه نباشد حضرت معصومه عمه‌ام می‌شود. عمه هم دلسوزانه محبت می‌کند.) می‌خواهم بروم که دست محبتی هم بر سر من بکشند. دو ساعت بی وقفه گاز می‌دهم. بالاخره به درب حرم می‌رسم. نمی‌توانم از جایم تکان بخورم. دستانم از فرط سرما قرمز شده و ترک افتاده رویش. انگار یخ بسته‌ام. در تمام مسیر حتی لحظه‌ای سرما را حس نکردم. با بدبختی پیاده می‌شوم. پا در حرم که می‌گذارم تازه یادم می‌افتد باید جواب حضرت معصومه را هم بدهم. چه بگویم؟ مقصر من بودم که از برادرم محافظت نکردم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
✨✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۶۳ اشک‌های داغم صورت یخ زده‌ام را می‌سوزاند. سر‌ به زیر به سمت حرم می‌روم. حوض میان صحن توجهم را جلب می‌کند. آستین‌هایم را بالا می‌دهم و به سمت حوض می‌روم. دست در آب می‌برم. یخ کرده است. بدون توجه به یخ بودن آب مشغول وضو می‌شوم؛ بلکه این آب یخ، کمی از آتش درونم را کم کند. وارد حرم می‌شوم. دستی ادب بر سینه می‌گذارم. با دیدن ضریح کنج دیوار می‌ایستم و تکیه می‌دهم. سخت نفس می‌کشم. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. عمری از مردم شنیده‌ام مرد که گریه نمی‌کند. اگر مهدی بود و حالم را می‌دید آغوشش پناه گریه‌هایم می‌شد. اصلا مگر مردها دل ندارند. دلم می‌خواهد داد بزنم از این غم، گله کنم از دنیا. آرزویش شهادت بود مثل مادر و پدرش. عمری حسرت می‌خورد و می‌گفت ای‌کاش او هم همراه مادر و پدرش شهید می‌شد. از دهه سالگی برادرم شد. شاید تا قبل از آن دوست و همسایه بود اما بعد از ماجرای شهادت خانواده‌اش صمیمی‌تر شدیم. شب و روزمان را با هم در یک خانه گذراندیم. جواب مادر را چه بدهم؟ اشک صورتم را خیس کرده است. تازه فهمیده‌ام که چه بلایی سرمان آمده. همان جا سر می‌خورم و می‌نشینم. خوبی حرم این است که مردم آن‌قدر درگیر حال خودشان‌اند که به تو نگاه نمی‌کنند. آزادانه گریه می‌کنم. انگشت سبابه‌ام را به دندان می‌کشم که صدای گریه‌ام را کسی نشنود. در دل داد می‌زنم. آیه بیچاره را چه کنم؟ درد و دل‌هایم تمامی ندارد. بعد از چند وقتی گوشی پیدا کرده‌ام که شنونده درد‌هایم باشد و مرهم زخم‌هایم. به ضریح نگاه می‌کنم. کمک می‌خواهم. من توان گفتن این حرف را نه به مادر و نه به آیه ندارم. مادر سال‌هاست برای مهدی هم مادری کرده‌، گاهی بیش‌تر از من به او محبت داشته. آب دهانم را پایین می‌فرستم. کمی آرام شده‌ام اما هنوز هم باور ندارم که مهدی شهید شده است. چشمانم را می‌بندم. آغوشی امن‌تر و آرام بخش‌تر از حرم وجود ندارد. چشمانم گرم می‌شوند و به خواب می‌روم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 ✨ https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام خدمت شما عزیزان چند روز قبل یکی از اعضا پیشنهادی دادند که به نظرم اجراش می‌تونه خیلی سازنده باش
آنچه از خط قرمز یاد گرفتیم...🌿 پاسخ‌های زیبای شما. پ.ن: سوریه نرفتم ولی اندکی با لهجه شامی آشنایی دارم. شما چی یاد گرفتید؟ منتظریم: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh