eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
687 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام همه این اتفاقات کف روی آبه، ناراحت نباشید. ما اتفاقات بدتر از این رو دیدیم، این هم به زودی تموم میشه. اصفهان هنوز اتفاقی نیفتاده و ان‌شاءالله که نمی‌افته.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #... ✍️فاطمه شکیبا چیزی از اربعین امسال نفهمیدم؛ اما همین نفهمیدن را دوست
بسم الله الرحمن الرحیم #... ✍️فاطمه شکیبا تا گلستان شهدا را پیاده رفتم و رسیدم به موکب. زینب و مادرش زودتر رسیده بودند. موکت را پهن کردیم و میزها را چیدیم. چهارتا کتاب داشتم از بانوان شهید که آورده بودم صرفاً برای نمایش. اجازه نداده بودند چیزی بفروشیم؛ که اگر اجازه می‌دادند، غرفه را پر می‌کردم از کتاب‌هایی مثل راض بابا و زیباتر از نسرین و... . روی یک چفیه عراقی که یکی از دوستانم از کربلا آورده بود، عکس چندتا از شهدای خانم را زده بودم و نصبش کردم کنار موکب. خیره شدم به چشمانشان. می‌درخشیدند انگار. دورتادور موکب پر بود از عکس شهدایی که سال‌ها کسی نمی‌شناختشان و حالا انگار آمده بودند که از پرده گمنامی بیرون بیایند. نگاه‌های معصومانه‌شان هربار دلم را زیر و رو می‌کرد و نمی‌دانم این احساس من است یا واقعیت؛ اما حس می‌کردم این خود سیدالشهداست که دارد به شهدایش فرمان می‌دهد تا پرچمی بلند کنند برای دختران این سرزمین؛ و همه مقدمات را چیده و فرموده که بروید و با نگاهتان طوفان به پا کنید، ای لشگر فرشتگان... باز هم یک بغض خاصی در گلویم بود که نمی‌شکست و در میان کلماتم می‌جوشید. بغضی که انگار مال من نبود؛ بلکه حاصل سال‌ها مظلومیت و گمنامی بانوان شهید بود. انگار آن‌ها در صدایم گریه می‌کردند و فریاد می‌زدند که چرا کسی صدای ما را نشنیده است؟ انگار آن‌ها با نگاهشان داشتند می‌گفتند ما بالاخره آمده‌ایم که حرف بزنیم، آمده‌ایم که بگوییم چرا جان دادیم... از هریکی‌شان که حرف می‌زدم برای مردم و واکنش‌ها را می‌دیدم، حس می‌کردم سبک و سبک‌تر می‌شوم. انگار این حرف‌ها مدت‌ها در دلم تلنبار شده بود و گوش شنوایی پیدا نمی‌کردم برای زدنشان؛ و حالا فرصتش بود که بگویم و خسته نمی‌شدم از گفتنش. دوست داشتم بروم این را به تک‌تک آن‌هایی که در گلستان بودند بگویم. دست همه‌شان را بگیرم و بیاورم داخل موکب، بگویم به این‌ها نگاه کن... شبیه افسانه‌اند ولی افسانه نیستند. و حس می‌کردم دارد یک اتفاقی می‌افتد. دارد این صدا شنیده می‌شود واقعا. واکنش‌ها زیبا بود خیلی. این که آرزوی شهادت را که محال به نظر می‌رسید از نظر خانم‌ها، حالا با یقین بیشتری از زبانشان می‌شنیدم. چشمانشان برق می‌زد وقتی می‌دیدند آن‌همه خانم شهید را. اصلا اگر این موکب هیچ بازدهی نداشته باشد، همین که به مردم بفهماند که «بانوان هم شهید می‌شوند» کافی‌ست برایم. می‌دانید همین یک جمله، چقدر امید و انگیزه می‌دمد در روح و جان؟ و چقدر نگاه جامعه را به بانوان و توانایی‌هایشان تغییر می‌دهد؟ خانم‌ها رزق معنوی برمی‌داشتند و بعد می‌آمدند درباره شهیدی که نامش در رزقشان بود می‌پرسیدند. چندمورد بود که شهید با همان خانم هم‌اسم در می‌آمد و اشک شوق به چشم می‌نشاند. دخترهای نوجوان سیزده، چهارده ساله می‌آمدند و می‌پرسیدند از بانوان شهید، و دستشان را می‌گرفتم و می‌آوردمشان پای عکس سهام خیام و مهری زارع و زینب کمایی. می‌گفتم این هم‌سن تو بود. پیشنهاد رفاقت می‌دادم با شهید و می‌گفتم که رفاقت چندین ساله من و زهره بنیانیان است که حالا مرا کشانده به این موکب. نزدیک ظهر، خانم صدرزاده و فاتح و اروند هم آمدند و خدا می‌داند که دیدنشان چقدر جان تازه داد به من. صف نذریِ موکب همسایه، آن هم صف آقایان، دقیقا کشیده شده بود جلوی موکب ما و عملا موکب تعطیل شده بود. نشستیم پشت میزها برای بریدن رزق و به انتظار ناهاری که از غیب یا بهتر بگویم، از نذری موکب‌های کناری برسد. و البته زیرچشمی می‌پاییدیم واکنش‌های آقایان را به کتاب‌ها و رزق‌ها و نوشته‌های روی تابلو. با بهت و حیرت(و حتی نیشخند، گاهی البته) نگاه می‌کردند به تصویر شهدا. کتاب‌ها را برمی‌داشتند و ورق می‌زدند، رزق برمی‌داشتند و چشم‌شان به نام یک بانوی شهید می‌افتاد و چهره‌شان درهم می‌رفت از تعجب و تفکر. گاه حتی یادداشت می‌نوشتند داخل دفتر یادبود. و چقدر خوشحال بودم از این که بالاخره مردم دارند می‌فهمند این حقیقت مکتوم را که: بانوان هم شهید می‌شوند. ... https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#مهسا_امینی
سلام خدا لعنت کنه عوامل این اتفاق رو... ان‌شاءالله زود سفره‌شون جمع بشه.‌‌. ما هم خیلی می‌ترسیدیم ولی الحمدلله فعلا چیزی نشده.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #... ✍️فاطمه شکیبا تا گلستان شهدا را پیاده رفتم و رسیدم به موکب. زینب و م
بسم الله الرحمن الرحیم #... قسمت آخر ✍️فاطمه شکیبا حس می‌کردم شهدایی که مقابلم در گلستان شهدا دفن بودند هم، سر خم کرده‌اند به احترام بانوان شهید و با حالتی از احترام و تواضع، خیره‌اند به سردر موکب لشگر فرشتگان. شاید چون بانوان شهید را به حضرت زهرا سلام الله علیها نزدیک‌تر می‌دیدند و شاید چون شهادتِ خانم‌ها، زیباتر بود و عاشقانه‌تر. مردها دنبال شهادت در بیابان‌ها می‌دوند؛ اما شهادت خودش می‌رود و به پای خانم‌ها می‌افتد. اصلا بعضی شهادت‌ها را که نگاه کنی، حس می‌کنی انگار خدا خواسته به طور اختصاصی، این بانو را بیاورد نزد خودش؛ بدون محدودیتی برای زمان و مکان. و واقعا باید زندگی‌شان را بخوانی تا بفهمی که شهادتشان یک اتفاق نبوده، یک انتخاب دقیق بوده از سوی خدا. و آن‌وقت است که می‌فهمی تنها کاری که لازم است انجام بدهی، شهیدانه زیستن است؛ نه گشتن دنبال موقعیت شهادت. موقعیتش را خدا خودش جور می‌کند در هر زمان و مکانی. مه‌شکن‌ها نتوانستند خیلی بمانند؛ اما همین دیدن کوتاهشان هم غنیمت بود. چندبار گفتند برو داخل سالن که خنک‌تر است، کمی دراز بکش. و دلم نمی‌آمد بروم. حتی دلم نمی‌آمد موکب را برای زیارت شهدا رها کنم. انگار دستور از بالا آمده بود که تو امروز، باید اینجا باشی و فقط همین کار را انجام بدهی. نه نماز جماعتی خواندم نه در روضه‌ای اشک ریختم. زیارت اربعینم را هم بعد از نماز فرادایم در موکب، تند و فشرده خواندم؛ اما همان هم چسبید. همان قسمت «نصرتی لکم معده»اش که داشت به واقعیت می‌پیوست. یکی از مخاطبان کانال را هم دیدم؛ کربلایی بود. مهر تربت را که دستم داد، تازه بغضم ترکید. انگار مهر نامه‌ای بود که قرار است به من بگوید: همینجا بمان. عصر، خانم مصباح رسید. صبح برگشته بود از کربلا. یادم هست یک بار قبلا گفته بود زیارتِ زائرِ کربلا تا چهل روز، مثل زیارت کربلاست و زائرِ کربلا تا وقتی با چشمانش گناه نکرده، چشمانش حکم ضریح دارند اصلا. محکم در آغوشش گرفتم و در گوشش گفتم: دلت بسوزه، تو ضریح رو انقدر محکم بغل نکردی! و نشاندمش روی صندلی و گفتم: چشمات رو ببند. بست و بوسیدم چشمانش را، ضریح را. کربلا آمده بود به موکب‌مان و ضریح، مرا مهمان کرد به بوسه‌ای. و من هنوز انقدر از شوق در بهتم که حتی اشکم درنیامده و هروقت به یادش می‌افتم، وجودم پر می‌شود از لبخند فقط. یادتان هست وقتی می‌خواستم این یادداشت را، این ناسفرنامه را شروع کنم، گفتم حس می‌کنم می‌رسد به نور؟ فکر می‌کردم می‌رسد به یک زیارت اربعین معمولی؛ با پای تن. و می‌رسد به روایت آن زیارت اربعین؛ اما انگار چیز بزرگ‌تری در انتظارم بود. خادمی در لشگر فرشتگان؛ در اردوگاهی سراسر نور... https://eitaa.com/istadegi
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰زنان یگان ویژه پلیس وارد میدان شدند🔰 سرهنگ حیدری فرمانده یگان زنان یگان‌های ویژه فراجا با اشاره به اعتراضات مردمی در پی درگذشت مهسا امینی گفته برای نخستین بار یگان زنان یگان‌های ویژه وارد میدان شدند و این مأموریت را می‌توان به عنوان اولین مأموریت رسمی این خانم‌ها دانست. درود بر بانوان شجاع و غیور ایرانی. درود بر خواهر عزیز و مظلومی که چادر از سرش کشیدند و درود بر بانوانی که همچنان پای حجاب خود ایستاده‌اند. حقیقتا ما امروز در دانشگاه ترسیده بودیم... نه از مرگ یا هر اتفاق دیگه‌ای... از این که چادر از سرمون بکشند. که الحمدلله اتفاقی نیفتاد. هرطور که فکر کردم، دیدم برداشتن چادر و حجاب از هرچیزی برام سخت‌تر خواهد بود... و هنوز هم توی فکر اون بانویی هستم که چادر از سرش کشیدند... این که چه درد و غصه وحشتناکی رو تحمل می‌کنه. امیدوارم حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها قلب این بانو رو آرام کنند خودشون. هرچند این بانو نباید ناراحت باشه؛ اون بی‌غیرت‌هایی باید از شرمندگی بمیرند که گذاشتند چنین اتفاقی بیفته. ولی با وجود همه این‌ها... ما از چادر سر کردن نمی‌ترسیم. نه تنها نمی‌ترسیم، اتفاقا فهمیدیم الان وقت اینه که با چادر در جامعه حاضر بشیم تا کور بشه هرکس نمی‌تونه چادر روی سر بانوان ایرانی ببینه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ان‌شاءالله به زودی همین اتفاق می‌افته. این خاصیت مثبت فتنه ست که آدم‌ها رو غربال می‌کنه. نباید ناراحت شد، باید توکل کرد به خدا.
مکالمه بنده و دوستم؛ دیشب در پیام‌رسان «بله»... 🇮🇷🌱 پ.ن: یک علت مهم این فتنه‌ها اینه که مردم در فضای رسانه‌ای دشمن، شدیداً تحت بمباران اطلاعاتی هستند.
پیام یکی از مخاطبان بنده در انجمن رمان... الحمدلله... الحمدلله... الحمدلله که مفید بوده... کاش رمان رفیق رو بقیه مردم ایران هم می‌خوندن و به دام بازی دشمن نمی‌افتادند. رمان امنیتی رفیق: https://eitaa.com/istadegi/1462 http://eitaa.com/istadegi