☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #... ✍️فاطمه شکیبا چیزی از اربعین امسال نفهمیدم؛ اما همین نفهمیدن را دوست
بسم الله الرحمن الرحیم
#...
✍️فاطمه شکیبا
تا گلستان شهدا را پیاده رفتم و رسیدم به موکب. زینب و مادرش زودتر رسیده بودند. موکت را پهن کردیم و میزها را چیدیم. چهارتا کتاب داشتم از بانوان شهید که آورده بودم صرفاً برای نمایش. اجازه نداده بودند چیزی بفروشیم؛ که اگر اجازه میدادند، غرفه را پر میکردم از کتابهایی مثل راض بابا و زیباتر از نسرین و... .
روی یک چفیه عراقی که یکی از دوستانم از کربلا آورده بود، عکس چندتا از شهدای خانم را زده بودم و نصبش کردم کنار موکب. خیره شدم به چشمانشان. میدرخشیدند انگار. دورتادور موکب پر بود از عکس شهدایی که سالها کسی نمیشناختشان و حالا انگار آمده بودند که از پرده گمنامی بیرون بیایند. نگاههای معصومانهشان هربار دلم را زیر و رو میکرد و نمیدانم این احساس من است یا واقعیت؛ اما حس میکردم این خود سیدالشهداست که دارد به شهدایش فرمان میدهد تا پرچمی بلند کنند برای دختران این سرزمین؛ و همه مقدمات را چیده و فرموده که بروید و با نگاهتان طوفان به پا کنید، ای لشگر فرشتگان...
باز هم یک بغض خاصی در گلویم بود که نمیشکست و در میان کلماتم میجوشید. بغضی که انگار مال من نبود؛ بلکه حاصل سالها مظلومیت و گمنامی بانوان شهید بود. انگار آنها در صدایم گریه میکردند و فریاد میزدند که چرا کسی صدای ما را نشنیده است؟ انگار آنها با نگاهشان داشتند میگفتند ما بالاخره آمدهایم که حرف بزنیم، آمدهایم که بگوییم چرا جان دادیم...
از هریکیشان که حرف میزدم برای مردم و واکنشها را میدیدم، حس میکردم سبک و سبکتر میشوم. انگار این حرفها مدتها در دلم تلنبار شده بود و گوش شنوایی پیدا نمیکردم برای زدنشان؛ و حالا فرصتش بود که بگویم و خسته نمیشدم از گفتنش. دوست داشتم بروم این را به تکتک آنهایی که در گلستان بودند بگویم. دست همهشان را بگیرم و بیاورم داخل موکب، بگویم به اینها نگاه کن... شبیه افسانهاند ولی افسانه نیستند.
و حس میکردم دارد یک اتفاقی میافتد. دارد این صدا شنیده میشود واقعا. واکنشها زیبا بود خیلی. این که آرزوی شهادت را که محال به نظر میرسید از نظر خانمها، حالا با یقین بیشتری از زبانشان میشنیدم. چشمانشان برق میزد وقتی میدیدند آنهمه خانم شهید را. اصلا اگر این موکب هیچ بازدهی نداشته باشد، همین که به مردم بفهماند که «بانوان هم شهید میشوند» کافیست برایم. میدانید همین یک جمله، چقدر امید و انگیزه میدمد در روح و جان؟ و چقدر نگاه جامعه را به بانوان و تواناییهایشان تغییر میدهد؟
خانمها رزق معنوی برمیداشتند و بعد میآمدند درباره شهیدی که نامش در رزقشان بود میپرسیدند. چندمورد بود که شهید با همان خانم هماسم در میآمد و اشک شوق به چشم مینشاند. دخترهای نوجوان سیزده، چهارده ساله میآمدند و میپرسیدند از بانوان شهید، و دستشان را میگرفتم و میآوردمشان پای عکس سهام خیام و مهری زارع و زینب کمایی. میگفتم این همسن تو بود. پیشنهاد رفاقت میدادم با شهید و میگفتم که رفاقت چندین ساله من و زهره بنیانیان است که حالا مرا کشانده به این موکب.
نزدیک ظهر، خانم صدرزاده و فاتح و اروند هم آمدند و خدا میداند که دیدنشان چقدر جان تازه داد به من. صف نذریِ موکب همسایه، آن هم صف آقایان، دقیقا کشیده شده بود جلوی موکب ما و عملا موکب تعطیل شده بود. نشستیم پشت میزها برای بریدن رزق و به انتظار ناهاری که از غیب یا بهتر بگویم، از نذری موکبهای کناری برسد. و البته زیرچشمی میپاییدیم واکنشهای آقایان را به کتابها و رزقها و نوشتههای روی تابلو. با بهت و حیرت(و حتی نیشخند، گاهی البته) نگاه میکردند به تصویر شهدا. کتابها را برمیداشتند و ورق میزدند، رزق برمیداشتند و چشمشان به نام یک بانوی شهید میافتاد و چهرهشان درهم میرفت از تعجب و تفکر. گاه حتی یادداشت مینوشتند داخل دفتر یادبود. و چقدر خوشحال بودم از این که بالاخره مردم دارند میفهمند این حقیقت مکتوم را که: بانوان هم شهید میشوند.
#احتمالا_ادامه_دارد ...
#اربعین
https://eitaa.com/istadegi
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#مهسا_امینی
سلام
خدا لعنت کنه عوامل این اتفاق رو...
انشاءالله زود سفرهشون جمع بشه..
ما هم خیلی میترسیدیم ولی الحمدلله فعلا چیزی نشده.
#مهسا_امینی
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم #... ✍️فاطمه شکیبا تا گلستان شهدا را پیاده رفتم و رسیدم به موکب. زینب و م
بسم الله الرحمن الرحیم
#...
قسمت آخر
✍️فاطمه شکیبا
حس میکردم شهدایی که مقابلم در گلستان شهدا دفن بودند هم، سر خم کردهاند به احترام بانوان شهید و با حالتی از احترام و تواضع، خیرهاند به سردر موکب لشگر فرشتگان. شاید چون بانوان شهید را به حضرت زهرا سلام الله علیها نزدیکتر میدیدند و شاید چون شهادتِ خانمها، زیباتر بود و عاشقانهتر. مردها دنبال شهادت در بیابانها میدوند؛ اما شهادت خودش میرود و به پای خانمها میافتد. اصلا بعضی شهادتها را که نگاه کنی، حس میکنی انگار خدا خواسته به طور اختصاصی، این بانو را بیاورد نزد خودش؛ بدون محدودیتی برای زمان و مکان. و واقعا باید زندگیشان را بخوانی تا بفهمی که شهادتشان یک اتفاق نبوده، یک انتخاب دقیق بوده از سوی خدا. و آنوقت است که میفهمی تنها کاری که لازم است انجام بدهی، شهیدانه زیستن است؛ نه گشتن دنبال موقعیت شهادت. موقعیتش را خدا خودش جور میکند در هر زمان و مکانی.
مهشکنها نتوانستند خیلی بمانند؛ اما همین دیدن کوتاهشان هم غنیمت بود. چندبار گفتند برو داخل سالن که خنکتر است، کمی دراز بکش. و دلم نمیآمد بروم. حتی دلم نمیآمد موکب را برای زیارت شهدا رها کنم. انگار دستور از بالا آمده بود که تو امروز، باید اینجا باشی و فقط همین کار را انجام بدهی. نه نماز جماعتی خواندم نه در روضهای اشک ریختم. زیارت اربعینم را هم بعد از نماز فرادایم در موکب، تند و فشرده خواندم؛ اما همان هم چسبید. همان قسمت «نصرتی لکم معده»اش که داشت به واقعیت میپیوست.
یکی از مخاطبان کانال را هم دیدم؛ کربلایی بود. مهر تربت را که دستم داد، تازه بغضم ترکید. انگار مهر نامهای بود که قرار است به من بگوید: همینجا بمان.
عصر، خانم مصباح رسید. صبح برگشته بود از کربلا. یادم هست یک بار قبلا گفته بود زیارتِ زائرِ کربلا تا چهل روز، مثل زیارت کربلاست و زائرِ کربلا تا وقتی با چشمانش گناه نکرده، چشمانش حکم ضریح دارند اصلا. محکم در آغوشش گرفتم و در گوشش گفتم: دلت بسوزه، تو ضریح رو انقدر محکم بغل نکردی!
و نشاندمش روی صندلی و گفتم: چشمات رو ببند.
بست و بوسیدم چشمانش را، ضریح را. کربلا آمده بود به موکبمان و ضریح، مرا مهمان کرد به بوسهای. و من هنوز انقدر از شوق در بهتم که حتی اشکم درنیامده و هروقت به یادش میافتم، وجودم پر میشود از لبخند فقط.
یادتان هست وقتی میخواستم این یادداشت را، این ناسفرنامه را شروع کنم، گفتم حس میکنم میرسد به نور؟ فکر میکردم میرسد به یک زیارت اربعین معمولی؛ با پای تن. و میرسد به روایت آن زیارت اربعین؛ اما انگار چیز بزرگتری در انتظارم بود. خادمی در لشگر فرشتگان؛ در اردوگاهی سراسر نور...
#اربعین
https://eitaa.com/istadegi
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰زنان یگان ویژه پلیس وارد میدان شدند🔰
سرهنگ حیدری فرمانده یگان زنان یگانهای ویژه فراجا با اشاره به اعتراضات مردمی در پی درگذشت مهسا امینی گفته برای نخستین بار یگان زنان یگانهای ویژه وارد میدان شدند و این مأموریت را میتوان به عنوان اولین مأموریت رسمی این خانمها دانست.
درود بر بانوان شجاع و غیور ایرانی.
درود بر خواهر عزیز و مظلومی که چادر از سرش کشیدند و درود بر بانوانی که همچنان پای حجاب خود ایستادهاند.
حقیقتا ما امروز در دانشگاه ترسیده بودیم... نه از مرگ یا هر اتفاق دیگهای... از این که چادر از سرمون بکشند. که الحمدلله اتفاقی نیفتاد.
هرطور که فکر کردم، دیدم برداشتن چادر و حجاب از هرچیزی برام سختتر خواهد بود...
و هنوز هم توی فکر اون بانویی هستم که چادر از سرش کشیدند... این که چه درد و غصه وحشتناکی رو تحمل میکنه. امیدوارم حضرت زهرا سلاماللهعلیها قلب این بانو رو آرام کنند خودشون.
هرچند این بانو نباید ناراحت باشه؛ اون بیغیرتهایی باید از شرمندگی بمیرند که گذاشتند چنین اتفاقی بیفته.
ولی با وجود همه اینها...
ما از چادر سر کردن نمیترسیم.
نه تنها نمیترسیم، اتفاقا فهمیدیم الان وقت اینه که با چادر در جامعه حاضر بشیم تا کور بشه هرکس نمیتونه چادر روی سر بانوان ایرانی ببینه.
#حجاب #اربعین #گشت_ارشاد
مکالمه بنده و دوستم؛ دیشب در پیامرسان «بله»...
#پیام_رسان_ایرانی 🇮🇷🌱
پ.ن: یک علت مهم این فتنهها اینه که مردم در فضای رسانهای دشمن، شدیداً تحت بمباران اطلاعاتی هستند.
#گشت_ارشاد #حجاب
پیام یکی از مخاطبان بنده در انجمن رمان...
الحمدلله...
الحمدلله...
الحمدلله که مفید بوده...
کاش رمان رفیق رو بقیه مردم ایران هم میخوندن و به دام بازی دشمن نمیافتادند.
رمان امنیتی رفیق:
https://eitaa.com/istadegi/1462
#فاطمه_شکیبا
#گشت_ارشاد #حجاب
http://eitaa.com/istadegi
بسم الله الرحمن الرحیم
🔰روایت خانم فاتح از دیروز🔰
ساعت یازده، آخرای کلاسم بود که فرات پیام داد کی کلاست تموم میشه؟
نیم ساعت دیگه کلاسم ادامه داشت.
میخواستیم باهم بریم سلف و فرات هم بره از کتابخونه کتاب بگیره. پیام دادم تو این فرصت برو کتابتو از کتابخونه بگیر بعد برای سلف باهم هماهنگ میشیم.
جواب داد: قرار تجمع هست اونطرف خطرناکه!😱
منظورش فلکه کاشی بود که توی مسیر سلف بود.
همون موقع تصویر خانمی که چادر از سرش کشیدند یادم افتاد!
تنها ترسم برای همین بود که این اتفاق برای من هم بیفته.
کلاس تمام شد.
زهرا رفته بود جلوی آینه و روسریش رو صاف میکرد.
گفتم چیکار میکنی؟ گفت یه وقت خواستن شهیدم کنن تو عکسا لحظه شهادتم قشنگ و با حجاب بیفتم!😁
فرات رو توی طبقه همکف دانشکده دیدم. گفت بچا آماده این بریم شهید بشیم؟
من گفتم کسی خواست چادر منو بکشه از سرم جفت پا میرم تو حلقش!😠
فرات هم میگفت من مشکلی با مردن ندارم، فقط به شرطی که چادرم رو برندارن.👌🏻
فکر کنم همه مون متفق بودیم بر این که مردن و کتک خوردن، بهتر از برداشتن چادر و حجابه.
پرسیدم از کجا میدونی تجمعه؟
-بچهها درباره ش توی کلاس حرف میزدن.
اگه بگم نترسیدیم دروغ گفتم. ولی سعی میکردیم با شوخی و خنده بگذرونیمش. میگفتم حالا سلاح ما در برابر اونا دقیقا چیه؟
فرات میخندید و گفت: مشت و لگد، اگرم زورتون نرسید فحش بدین و در برین!😅😂
بعد برگشت سمت من و گفت راستی تو کمربند مشکی داشتی؟ بیفت جلو ما پشتتیم!😎😐
- من دوازده سالم بود کمربند گرفتم، دیگه یادم رفته.😐😓
- بازم از هیچی بهتره.
- اصلا چرا دم سلف قرار تجمع دارن؟؟
- حداقل میزاشتن غذامونو کوفتمون کنیم بعد!
اتوبوس دانشگاه رسید تا راه بیفتیم سمت سلف.
ترسمون رو به خنده تبدیل کرده بودیم. هر ایستگاهی که جلو میرفتیم هیجانمون بیشتر میشد، مخصوصا که توی اتوبوس هم درباره ش حرف میزدن.
میدون کاشی پیاده شدیم.
هرچی اطرافمون و نگاه کردیم دریغ از حضور یک نفر آدم برای تجمع!😂
همه اونایی که میخواستن تجمع کنن، یه راست رفتن سلف برای ناهار!!
گفتم انقدر که ما تجمع اونا را جدی گرفته بودیم خودشون جدی نگرفته بودند! نگران نباشین چیزیمون نمیشه.
فرات گفت: ای بابا... واقعا ناامیدم کردن. بیاین خودمون یه حرکتی بزنیم که زشت نشه!💪🏻
و میخندیدیم.
زهرا گفت وقتی بعد از سلف زنده به دانشکده خودمون پناه بردیم بعد بگو چیزیمون نشده و زنده برگشتیم.!
من که حتی لحظه شهادت و بعد از شهادت هم ترسیم کرده بودم!😍
راه افتادیم سمت سلف.
گفتم شاید دیر خبر تجمعشون بهشون رسیده گفتن بزار ناهارمونو بخوریم بعد!
-اینطوری نیروشون بیشتر میشه برا مبارزه با ما!
گفتم نه بابا تازه بعد ناهار میگن ما چرت بعد ناهارمونو نرفتیم!بزارین یه چرت هم بخوابیم!
کلا انقد که اینا به تجمعشون توجه نکردن ما توجه کردیم!! و البته حسابی خندیدیم.
#فاتح
#حجاب #گشت_ارشاد
📖بریدهای از رمان خط قرمز؛
تقدیم به شهدای مظلوم امنیت...🥀
✍️ #فاطمه_شکیبا
صدای بلند شکستن شیشه، هردومان را از جا میپراند و حسن را بیشتر. فقط به این اندازه فرصت دارم که بگویم: بدو بیرون، الان آتیشمون میزنن!
در سمت خودم را باز میکنم و میپرم بیرون. کسی از میان جمعیتِ پراکنده داد میزند: اونا مامورن! اطلاعاتیان...
این را که میشنوم، تندتر میدوم به سمت حسن. هنوز کمی گیج و شوکزده است. دستش را میگیرم و پشت سرم میکشم. نگاه نمیکنم که چه بلایی سر ماشین آمد؛ اما ته دلم حرص میخورم بابت این که الان با چوب و چماق میافتند به جان ماشین بیتالمال.
از میان شمشادهای کنار خیابان، خودمان را میرسانیم به پیادهرو. مغازهدارها کرکرهشان را پایین کشیدهاند و فقط یکی دو مغازه، نیمهباز هستند. میترسند آتش این آشوب، دامن خودشان و مغازهشان را بگیرد؛ مثل سال هشتاد و هشت. مردمی که در پیادهرو هستند، نگاههای هراسانشان را از خیابان میدزدند و قدم تند کردهاند برای در رفتن از معرکهای که خشک و تر را با هم میسوزاند. پناه گرفتهایم در سایههای پیادهرو و به سیدحسین بیسیم میزنم: کجایی سید؟ ما توی پیادهروییم.
قبل از این که جوابش را بشنوم، هُرم آتش را از پشت سرم حس میکنم و نورش را؛ آتشی که به جان سطلهای زباله و یک پراید در آن سوی خیابان افتاده و نور و گرمایش، بر تاریکی شب و سرمای زمستان خش میاندازد.
حسن را دنبال خودم، میکشم میان درختان کنار خیابان. پشت جدولها مینشینیم به تماشای آشوب و ناامنی.
همه حواسم به خیابان است و توحشی که جای اعتراض را گرفته. بر فرض که اینها به وضعیت اقتصادی معترضند؛ خب الان دارند دقیقاً به همان مردمی ضربه میزنند که تحت فشار اقتصادیاند! حالا اینها به کنار... تصور وجود تیمهایی که برای کشتهسازی آموزش دیدهاند، باعث میشود سرم تیر بکشد. روی خط همه کسانی که صدایم را در بیسیم میشنوند میروم و میگویم: بچهها، الان کافیه فقط خون از دماغ یه نفر بیاد تا به عنوان شهید عَلَمش کنن. پس نباید بذاریم بلایی سر احدالناسی بیاد. حتی اگه لازمه، خودتون سپر بشید؛ ولی کسی آسیب نبینه.
رو میکنم به سیدحسین و بچههایی که اطرافم هستند و با صدایی خفه، اما طوری که به گوش همهشان برسد، توصیههای امنیتی را گوشزد میکنم. این که چطور فیلم بگیرند، در دل جمعیت نروند و... توصیههایم را تا زمانی ادامه میدهم که صدای تکان دادن نردههای وسط خیابان، صحبتم را قطع کند. انگار قوم مغولند که حمله کردهاند برای نابود کردن هرچه به دستشان میرسد؛ از نردههای وسط خیابان گرفته تا موانع راهنمایی و رانندگی، ایستگاه خط تندرو و سطلهای زباله. انگار این زبانبستههای پلاستیکی مقصر اوضاع اقتصادیاند!
#گشت_ارشاد #حجاب
http://eitaa.com/istadegi