عزیزان
یه مشکلی برای من و خانم فاتح پیش اومده...
لطفاً پنجتا صلوات حضرت زهرا سلام الله علیها بفرستید که حل بشه...
عاجزانه خواهش میکنم...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 109 تکان محکمی م
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 110
خلاف جهت هم به راه میافتیم و بیقرارتر از قبل، قدم تند میکنم به سمت سرویس بهداشتی. صدای خودم دائم در مغزم تکرار میشود: تابلو نباش دختر... عادی رفتار کن...
میخواهم آرام قدم بردارم؛ اما پاهایم بیقرارند. خوشبختانه کسی چندان به یک دخترِ مبتلا به حمله پنیک شک نمیکند. دویدن به سمت سرویس بهداشتی هم که چیز عجیبی نیست؛ هست؟!
وارد سرویس بهداشتی میشوم. یک زنِ چشمبادامی، از سرویس سوم بیرون میآید و دستانش را میشوید. زیرچشمی به زن در آینه نگاه میکنم و بدون مکث، وارد سرویس بهداشتی ششم میشوم.
در را پشت سرم قفل میکنم و دستانم را میگذارم روی صورتم. نفس عمیق میکشم. دوباره لرز کردهام. حال دانشآموزی را دارم که میخواهد کارنامهاش را ببیند تا تکلیفش معلوم شود؛ اما از دیدن نتیجه میترسد.
آرام دستم را از صورت برمیدارم و کمی به جلو خم میشوم. داخل سطل زباله را نگاه میکنم؛ به دقت. خالی ست و پلاستیک نو در آن گذاشتهاند. نفس حبسشدهام را بلند و با صدا بیرون میدهم و تکیه میزنم به دیوار.
نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. این کار من، برای این بود که به نیروی سایهام بفهمانم که توانستهام وارد تالار همایش شوم و انقدر دسترسی دارم که بتوانم یک قطعه مثل بمب را وارد سالن کنم؛ درواقع، اعلام آمادگیام برای عملیات است.
نیروی سایهام بعد از من، به سرویس بهداشتی آمده و از سفید بودنم مطمئن شده؛ بعد هم قطعه را برداشته تا به من بگوید شرایط برای انجام عملیات امن است و باید شروع کنم. اگر قطعه داخل سطل میماند، به این معنا بود که در تور نیروهای امنیتیام و عملیات لو رفته.
جای خوشحالی دارد که در تور نیستم... زندان نمیروم؛ حداقل تا الان. ولی... ولی حالا دیگر اگر عملیات را انجام ندهم، همان نیروی سایه، من را هم همراه همه کسانی که در سالن هستند میکشد... یا شاید بدتر. شاید من را تحویل موساد میدهد تا زجرکشم کنند.
دوباره لرز میکنم و قسمت توجیه مغزم فعال میشود: هیچ کاری نمیتونی بکنی... حتی اگه عملیات رو انجام ندی، یه نیروی سایه هست که کار رو تموم کنه. قهرمانبازی در نیار. تو نمیتونی اونا رو نجات بدی.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 110 خلاف جهت هم
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 111
سرم داغ شده است. انگار تب دارم؛ تبِ عملیات. از سرویس بیرون میروم. زن چشمبادامی خیلی وقت است که رفته. هیچکس مقابل روشویی نیست.
با یادآوری خوابی که دیدم، دستانم را زیر شیر میگیرم و محکم به هم میمالم؛ انقدر که به سوزش بیفتند. پشت سرم، دختر جوانی را در آینه میبینم. چادری و آشنا...
مطهره است؛ همسر عباس. مانند یک مادر عصبانی نگاهم میکند. یک مادر که میخواهد تمام دلخوریاش را در نگاه ملامتگر و مهربانش بریزد و دخترش را شرمگین کند.
برای فرار از شرمی که تمام تنم را داغ کرده، آرام میگویم: اینطوری نگاهم نکن. تو مُردی. توی کار زندهها دخالت نکن.
همچنان نگاهم میکند. صدایش را میشنوم که بدون تکان خوردن لبهایش، میپرسد: مردمی که توی اون سالنن چه گناهی دارن؟
در دل میگویم: من چه گناهی داشتم؟
-تو قاتل نیستی، تو دختر عباسی.
نیشخند میزنم و تبم بالاتر میرود: پس به عباس بگو خودش یه کاری بکنه!
سرم سنگین میشود. الان است که از شدت فشار نبض، مغزم بترکد. دستانم را پر از آب میکنم و میپاشم به صورتم. سردی آب، کمی از آتشِ درونم را خنک میکند.
چشمم که دوباره به آینه میافتد، افرا را میبینم که بجای مطهره ایستاده. جیغم را در گلو خفه میخشکانم؛ اما نمیتوانم جا خوردنم را پنهان کنم. از کجا پیدایش شد این دختر؟ صبح تا الان ندیده بودمش.
افرا با چشمان سبز و همیشه طلبکارش نگاهم میکند: چیزی شده؟ چرا رنگت پریده؟
دوباره چهره خودم را در آینه میبینم؛ مثل مُردهها شدهام. قطرات آب، روی پوستم سر میخورند و از چانهام میچکند.
تندتند سرم را تکان میدهم: نه... چیزی نیست... خوبم... صبحانه درست نخوردم، یکم ضعف کردم.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
امشب دو قسمت تقدیم نگاهتون شد؛ فرداشب هم همینطور.
انشاءالله از پسفردا شب حجم قسمتها بیشتر میشه و همون یه قسمت خدمتتون ارسال میشه.
دعا برای حل مشکل بنده یادتون نره...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 111 سرم داغ شده
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 112
تندتند سرم را تکان میدهم: نه... چیزی نیست... خوبم... صبحانه درست نخوردم، یکم ضعف کردم.
افرا، شکاک و ناباور ابرو بالا میدهد: مطمئنی؟
از نگاهش بدم میآید. انگار همهچیز را میداند و میخواهد از خودم اعتراف بگیرد. به زور لبانم را کش میآورم و میخندم: آره خوبم. نگران نباش.
افرا شانه بالا میاندازد: باشه؛ هرجور راحتی.
دستانش را میشوید و روسریاش را دوباره تنظیم میکند. صدای تقتق پاشه کفشش روی سرامیک دستشویی میپیچد و بیرون میرود.
شترق... یک سیلی محکم میزنم به خودم، طوری که پوستم به سوزش میافتد. سیلی دوم را به سمت دیگر صورتم میزنم. سوزش گونههایم قرینه میشوند؛ سرخیشان هم. زل میزنم به چشمان خودم و میگویم: خودتو جمع کن دختر! کارت رو انجام بده و برو.
دستی به روسریام میکشم و مرتبش میکنم. این روسری هدیه آوید است؛ دو روز پیش آن را برایم خرید تا برای همایش، روسری مشکی نپوشم. چقدر هم ذوق کرد که رنگ طوسی خاکستری، با چشمانم هماهنگ است.
لوازم آرایشم را از کیف بیرون میآورم. بویشان حالم را بد میکند. اینها هم هدیه دانیالاند؛ وگرنه من همیشه از این که صورتم را مطابق استانداردهایی که مردان تعیین کردهاند نقاشی کنم، متنفر بودم. این را به دانیال هم گفتم. گفتم خودم را با همین صورت دوست دارم؛ نه یک صورت پلاستیکی.
اینبار ولی مجبورم کمی رنگ و لعاب به اجزای صورتم بنشانم؛ خیلی کم. در حدی که رنگپریدگی لبانم و گود افتادن پای چشمم به چشم نیاید.
دوباره به خودم نگاه میکنم؛ بهتر شد. دیگر شبیه مُردهها نیستم حداقل. لوازم آرایش را داخل کیف میریزم و به خودم در آینه لبخند میزنم.
سرم حالا خنکتر شده. برمیگردم به تالار؛ سخنران آفریقایی کلامش را تمام کرده و دارد با تشویق حضار، از سن پایین میآید.
فردا، همین موقع، کار همه این حضار تمام میشود. فردا برای همیشه در تاریخ جمهوری اسلامی ثبت خواهد شد.
***
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 112 تندتند سرم ر
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 113
***
کیفم را روی دوش میاندازم و قدم تند میکنم به سمت در هتل. مهمانان عرب را بعد افطارشان تا اتاقهاشان همراهی کردهام و باید برگردم خوابگاه. لابی هتل شلوغ است؛ بیشترشان مهمانان همایشاند. دلم لک میزند برای این که من هم با آرامش بنشینم پشت میز کافیشاپ هتل و خودم را به یک شکلات داغ مهمان کنم؛ اما دلهره فردا نمیگذارد یک جا بند شوم. از لابیِ گرم هتل که بیرون میآیم، باد سرد میخورد به صورتم. همراهم زنگ میخورد. شماره ناشناس است. تماس را جواب میدهم: بله؟
-سلام. خوبی؟
از شنیدن صدای آرسن چندشم میشود. دندانهایم را بر هم فشار میدهم و میگویم: قبلا انقدر زبوننفهم نبودی.
میخندد. میگویم: من الان خیلی خستهم. داشتم روی تختم چرت میزدم که تو بیدارم کردی. مزاحم نشو.
باز هم میخندد: چرا تختت رو گذاشتی جلوی در هتل؟
-چی؟
-بیا این طرف خیابون. کارت دارم.
تنم یخ میکند. پسره فضول؛ حتما تا الان دنبالم بوده. میگویم: کار دارم.
-میرسونمت هرجایی که بخوای.
میخواهم بگویم لازم نکرده؛ اما یادم میافتد که ممکن است دیگر هیچوقت آرسن را نبینم. روی هم رفته، برادر بدی نبود. تصمیم میگیرم در آخرین دیدارمان روی خوش نشانش بدهم تا خاطره خوبی در ذهن هردومان بماند. میگویم: باشه.
آنسوی خیابان پارک کرده است. سوار میشوم و زیر لب سلام میکنم. انگار بار اولم است که آرسن را میبینم. دلم برایش تنگ شده. محبت خواهرانهای که زیر خاکستر پنهان بود، دوباره دارد سوسو میزند. بغضم را قورت میدهم و میگویم: خب؛ چکارم داری؟
-هیچی. گفتم شاید خسته باشی، یکم ببرم بگردونمت. دوست داری بریم کجا؟
دلم میخواهد بروم سر قبر عباس و مادرش، ازشان عذرخواهی کنم و برایشان توضیح بدهم که چارهای نداشتم؛ اما نمیشود. مطمئنم از بعد اعلام آمادگی برای عملیات، تحت نظر نیروی سایهام که منتظر است دست از پا خطا کنم تا بکشدم. اگر بروم سر قبر عباس، ممکن است فکر کند پشیمان شدهام و نمیخواهم عملیات را انجام دهم. پس به آرسن میگویم: منو برسون خوابگاه.
-مطمئنی دوست نداری با هم شکلات داغ بخوریم؟
تعجبم را پنهان میکنم. در جامعهالمصطفی ذهنخوانی هم یادشان میدهند؟ نه... آرسن من را میشناسد. میداند در فصل سرما، شکلات داغ را بیشتر از هرچیزی دوست دارم. پشت چشم برایش نازک میکنم و میگویم: باشه. ولی زود. میخوام زود بخوابم.
میخندد و انگار بعد مدتها، یادم میافتد چقدر دلم برای خندهاش تنگ شده بود. آدم اگر با برادرش سر جنگ نداشته باشد هم دنیا جای قشنگی ست؛ حتی اگر برادرش او را نامحرم بداند و مستقیم نگاهش نکند! میگوید: خوبی؟ چه خبر؟
-ممنون. خبری نیست.
-روز اول همایش خوب بود؟
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi