🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
📙رمان امنیتی #شهریور 🌾
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 120
-اگه عباس زنده نباشه ناراحت نمیشه. اگرم واقعا زنده باشه، جلوم رو میگیره.
-اون کاری نمیتونه بکنه. باید خودمو نجات بدم.
-از چی خودمو نجات بدم؟ از مقتول بودن یا قاتل شدن؟
-عباس نجاتم نداد که خواهرشو بکشم.
-واقعا میخوام حیثیت ایران رو توی دنیا ببرم؟ میخوام بکشمشون؟ مردم ایران چه بدیای بهم کرده بودن؟
-بدیشون این بود که زیادی باهام مهربون بودن. حتی اونا که نمیشناختنم.
سرم درد میگیرد در این همهمه. دوست دارم سر همهشان داد بکشم که بس کنند؛ اما بیتوجهاند به من. ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه است... تندترمیدوم. یکیشان میگوید: بدو... دیر برسی نمیتونی کارت رو تموم کنی.
میدوم. دیگری میگوید: صبر کن. فاطمه تو اون سالنه... آوید توی اون سالنه...
-تو میمیری.
-تو قاتلی.
-خودتو به کشتن نده.
مردی دست به سینه، آن سوی خیابان ایستاده و طوری با آرامش نگاهم میکند که انگار هیچچیز از عملیات تروریستی و برنامه من نمیداند. انگار که به یک دیوار یخی خورده باشم، میایستم و چند قدم به عقب، تلوتلو میخورم. گلویم خشک شده.
-این... این عباسه...
-خودشه؟ مطمئنی خودشه؟
-عباس مُرده. توهم زدم. باید برم...
-ولی اون خودشه. خود خودشه...
-از قبر در اومده. ببین، لباسش هنوز خونیه...
بهتزده، پلک میزنم تا بهتر ببینمش. سرم گیج میرود. کاش مغزم فقط چند لحظه از کار میافتاد. از نگاه عباس خجالت میکشم؛ از خونهای روی لباسش. اینبار لبانم به حرکت درمیآیند: من... من واقعا نمیخوام قاتل باشم... بیا، مثل دفعه قبل از این معرکه نجاتم بده...
لبخند میزند؛ مثل پدری که به خطای فرزندش آگاه است؛ اما نمیخواهد به رویش بیاورد. پدری که میخواهد دستگیری کند، نه مچگیری.
-عباس میتونی کاری بکنی؟ میتونی نذاری کسی بکشدم؟ میتونی پادرمیونی کنی که دستگیر نشم؟
برایم دست تکان میدهد و صدایش را در سرم میشنوم: میتونم.
انگار که یک بار سنگین را از شانهام برداشته باشند. مغزم خنک میشود. حالا دیگر از هیچچیز نمیترسم. میدوم تا به آن سوی خیابان برسم؛ به نقطه رهایی. دویدن که نه، انقدر سبکم که انگار درحال پروازم.
-عباس میتونه کمکم کنه. بخاطر من از اون دنیا برگشته. اومده که نجاتم بده... مثل وقتی بچه بودم... الان میرم یه دل سیر بغلش میکنم، بعد یه فکری برام میکنه. منو میبره یه جای دور، یه جایی که دست هیچکس بهم نرسه. یه جایی که بتونم بابا صداش کنم.
بوق بلند و کشداری، خط قرمز میکشد روی واگویههایم و صدای جیغ لاستیک ماشین روی زمین، همراه میشود با تاریکی زمین و زمان...
پایان؛
نه.
اینجا نقطه آغاز ماجراست.
شهریور مظهر شکوه، سیطره و قدرت خداوند است...
فاطمه شکیبا، زمستان ۱۴۰۱.
#ادامه_دارد ...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/6820
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر جانم، روزتان مبارک💚✨
چقدر حسرت دخترهایی رو خوردم که اینجا بودند💔
#لبیک_یا_خامنه_ای #روز_پدر
عزیزان، این سه روز احتمالا دسترسی به تلفن همراه نخواهم داشت یا دسترسیم کمتره.
عذرخواهم.
التماس دعای فراوان...
سلام،
شهادت حضرت عقیلهالنساء رو تسلیت میگم...
عزیزان، امشب ویژه بنده رو دعا بفرمایید...
به یادتون بودم...✨
زنی در متن تاریخ.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
🎙 زنی در متن تاریخ | زینب کبری(س) نشان داد زن در حاشیهی تاریخ نیست؛ زن در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد...
🏴 امام خامنهای، ۱۳۸۹/۰۲/۰۱
🌱 #شهادت_حضرت_زینب #ام_المصائب #حضرت_زینب
http://eitaa.com/istadegi