☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
قاتل و شکنجهگر؟!😐
من که کاری به کارش نداشتم، هر بلایی سرش اومد زیر سر عوامل استکبار جهانی بود، به من چه؟🙄
یک روز، یک روز خیلی نزدیک، در جهان بدون اسرائیل نفس خواهیم کشید، حاج قاسم جان.
جهان بدون اسرائیل!
فکرش را بکن!
از الان ذوق دیدن آن جهان را دارم.
آن روز،
وقتی که ریههایم را از هوای جهان بدون اسرائیل پر میکنم، به یاد شما خواهم بود حاج قاسم جان،
به یاد شما و همه شهدا،
به یاد حسن طهرانی مقدم که میخواست اسراییل را نابود کند...
✍🏻 فاطمه شکیبا
#حاج_قاسم #طوفان_الاقصی #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
Nima Allameh [Www.TopSeda.Ir]Nima Allameh - Dolate Caricator.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🇮🇷🌱🇵🇸
میتپد دلم برای لحظه قیام
عاشق نبرد با صهیونیستهام...
🎤نیما علامه
#طوفان_الاقصی #حاج_قاسم #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصباح میگه الان مهمترین دغدغه مرتبط با فلسطین اینه که برای نماز جمعه توی مسجدالاقصی چی بپوشیم؟!😎
🚩 🇵🇸 تجمع مردمی و جشن پیروزی جبهه مقاومت
📍میدان قدس اصفهان(طوقچی)
#طوفان_الاقصی #حاج_قاسم #فلسطین
http://eitaa.com/istadegi
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿۱﴾
أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿۲﴾
وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿۳﴾
تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ ﴿۴﴾
فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ ﴿۵﴾
✨قرآن کریم✨
#طوفان_الاقصی #الله_اکبر #فلسطین
http://eitaa.com/istadegi
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀با بانوان شهیده مقاومت فلسطین بیشتر آشنا شوید...🇵🇸
برخی از این بانوان در حین عملیات استشهادی به شهادت رسیدهاند و دهها صهیونیست را به درک واصل کردهاند.
بجز شهید راشل کوری(امریکا) و شهید سهام الموسوی(لبنان)، همه این شهدا فلسطینیاند.
#لشگر_فرشتگان
#طوفان_الاقصی #فلسطین
http://eitaa.com/istadegi
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 1
📖فصل اول: پیدایش
کفشهاش را درآورده بود که ردپایش روی فرش نماند و صدایی از راه رفتنش بلند نشود. خانه در تاریکی مطلق بود. تمام پردهها بسته بودند و مانع میشدند نور کمرمق ماه یا چراغهای خیابان به خانه برسد. چشم سلمان اما به تاریکی عادت کرده بود و میتوانست سایههای شبحوارِ اسباب خانه را از هم تشخیص دهد. با خودش گفت: محافظهاش کدوم گوریاند؟
محافظ اول، انتهای راهرو بر زمین افتاده بود؛ مثل یک درخت قطع شده. سلمان با تردید خم شد و با دست پوشیده در دستکش، انگشت روی گردن تپل مرد گذاشت. نبض نداشت و سرد بود؛ بیش از یک ساعت از مرگش میگذشت. یک خط بنفش دورتادور گردنش نقش بسته بود. احتمالا جای یک سیم نازک.
خفگی.
سلمان بهم ریخت. حس ششماش گفت: تله ست.
تصمیم گرفت به این احتمال توجه نکند. در آن تاریکی دنبال اثری از درگیری گشت. مجسمهای کنار محافظ چپه شده و سرش از تن جدا شده بود. انگار که مجسمه هم مرده باشد. بجز این، اثر درگیری ندید. آینه راهرو سالم بود، دو گلدانی که گوشه راهرو بودند هم. احتمال داد محافظ غافلگیر شده و تنها فرصت داشته حین دست و پا زدنش برای نفس کشیدن، مجسمه را بشکند. با احتیاط از روی محافظ رد شد. چند قدم جلوتر، وقتی وارد سالن شد، پایش به یک جسم سنگین و گوشتی خورد: محافظ دوم.
این یکی طاقباز افتاده بود، با چشمان باز و بیحرکت. لازم نبود نبضش را چک کند، یک نفر قبلا خال هندی قرمزی روی پیشانیاش کاشته بود. پس سرش متلاشی بود و تکههای خون و مو و مغزش به تار و پود فرش گرانقیمت زیر سرش نفوذ کرده بود. سلمان با خودش فکر کرد: از نزدیک زده که گلوله از پس کلهش دراومده. عوضی، گند زد به فرش به این گرونی.
غریزه بقای سلمان دوباره هشدار داد: تله ست.
کنجکاوی اجازه نداد حرف غریزهاش را گوش کند. میخواست بفهمد آن کسی که قبل از او جان محافظها را گرفته کیست. خانه را از نظر گذراند. چیزی بهم نریخته بود و اسباب و اثاثیه مجلل خانه، همه سر جای خودشان بودند.
-حتما از خودشون بوده که هیچ مقاومتی نکردن.
قرار نبود اینطور شود. یعنی میدانست آتش تسویه حسابهای سازمانی موساد قرار نیست دامن رونن بار را بگیرد. رونن بار تا چهار سال پیش، مدیر سازمان شینبت بود و حالا از مشاوران بسیار اثرگذار بر راهبردهای موساد. از پلهها بالا رفت تا خود رونن را پیدا کند. شاید هم رونن خودش این بلا را سر محافظانش آورده بود؛ اما چرا؟ باید رونن را پیدا میکرد.
از پلهها بالا رفت و به اتاق رونن رسید. در به اندازه یک شکاف باریک باز بود و از میان آن شکاف، نور زردرنگ کمجانی به فضای تاریک خانه میخزید. انگار که یک خط باریک زرد میان یک صفحه سیاه باشد. هیچ صدایی شنیده نمیشد، جز تیکتاک ساعت. هیچ حرکتی احساس نمیکرد. بجز سلمان و عقربه ثانیهشمار ساعت، تمام دنیا از حرکت ایستاده بود. سلمان یک دور اطرافش را پایید و سلاحش را به سمت در گرفت. آرام در را هل داد و نور شمعهایی که روی شمعدان هفت شاخه اتاق بودند، چشمانش را زد. چند ثانیه طول کشید تا به نور عادت کند و مقابلش را ببیند. زمینِ پارکتپوشِ اتاق آکنده از مایعی لزج و چسبنده بود؛ خون و شراب.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi