🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
مروارید هرات
بخش اول
✍️ زینب شریعتمدار
"جهان اقیانوسی است و در این اقیانوس، مرواریدی هست و آن مروارید #هرات است."
پَدَرجان همیشه این جمله را تکرار میکرد و به هراتی بودن خود میبالید ولی این بار ادامه داد: "اقیانوس بیآنکه در تلاطم باشد، نَشَود. هر گوشهاش را سَیل (نگاه) کنی در خروش است. و تو در پیِ آرامش اگر آمدهای، گریز نداری مگر که انسان باشی در حرکت و مواج."
یوسف کنترل تلویزیون دستش بود و مدام کانالها را عوض میکرد تا خبرهای بیشتری از حمله شجاعانه نیروهای مقاومت به سرزمینهای اشغالی بشنود . گاه به گاه خنده بر گوشه لبش چنان مینشست که گویی به عروسش نظر افکنده باشد. گاه چشم تنگ میکرد و گاه با گوشی با دوستش گپ میزد.
از صبح که خبر حمله فلسطینیها را شنیدهبود آرام و قرار نداشت. در خیال خودش مسافر فلسطین بود و میرفت که به جبهه مقاومت بپیوندد. اما یکباره یاد حکومت طالبها که میافتاد، دل پیچهای سخت به جانش میافتاد.
نفسی از عمق جانش کشید و چشم سوی بالا کرد گویی آرزویی کردهباشد، دستی به رویش کشید و خود زیر لب برای خود آمین گفت.
به پَدَرجان که او هم غرق در تلویزیون بود نگاهی کرد و گفت: "اینها مثل سگ دروغ میگویند. رقم کشتگان و گمشدگان خیلی بیش از این است که میگویند. این جهودها از رقم کشتههای خودشان هم ترس دارند."
با خود حساب کتاب میکرد بعد از چاشت با کُلچه به پوهنتون برود و دیگران را هم در این شادی شریک بسازد.
رختها را از بند برداشت و به خواهرش مروارید داد و سفارش کرد: "فکرت به خط شلوارم باشد. امروز جشن است. برای تو هم چاکلت بگیرم به دوستانت توزیع کنی؟"
مروارید پای دامنش را گرفت و چرخی زد و لبخند به لب با چشمکی موافقت خود را اعلام کرد.
سرخوش و مستانه در خیابان خواجه علی موفق قدم می زد تا از کُلچه فروشی گل یاس کمی شیرپیره بخرد. شیرینیپزی درست روبروی صلیب سرخ بود. داشت به ساختمان صلیب سرخ نگاه میکرد و در خیالات خودش بعد از شیرینیفروشی میرفت صلیب سرخ تا بلکه بتواند با آنها به فلسطین راه پیدا کند که یکباره صدایی مهیب به گوشش سیلی زد و همه جا پر از خاک شد.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده ولی از حجم سنگینی که روی خود احساس میکرد فکر کرد باز حمله شده و زیر آوار بمباران ماندهاست. کوشش کرد تا پای خود را تکان دهد و از این که موفق شدهبود لبخندی به لبش مانده و نمانده، تلخیِ خاک را در دهانش حس کرد و چشمانش سوخت.
با هر تکان که میخورد، دردی عجیب در وجودش حس میکرد. نوری چشمانش را آزار داد و متوجه شد حجم آوار روی سرش خیلی نیست. امید در دلش زنده شد.
یا علی گفت و پاها را بیرون آورد و بلند شد، درد داشت ولی توان ایستاده شدن نیز.
دستانش را بالا آورد تا خاک روی چشمانش را پاک کند. نگاهی به اطراف کرد و زیر لب گفت: "چی گپ شده؟ بمبی بوده که این قدر مرا دور پرت کرده. کجا هستُم؟"
جایی را نمیشناخت. یعنی جای سالمی وجود نداشت تا بتواند از نشانهها بفهمد الان کجا پرت شده.
دور و برش را نگاه کرد. صدای نالههایی به گوشش میرسید ولی مبهم بود.
یاد شیرینی و قولی که به خواهرش داد افتاد. پای راست را روی تلی از خاک گذاشت و پای چپ را بلند کرد. همه جا تل خاک بود. تابلوی آن طرف سَرَک به چشمش آمد: "صلیب سرخ؟" اشک از چشمانش سرازیر شد بابت فکری که داشت. همه چیز نابود شده بود. به ساعت مچیاش نگاه کرد نزدیک ۱۱:۳۰ بود.
زمین زیر پایش لرزید. تازه متوجه شد که بمباران نبوده و صد فیصد زلزله بودهاست.
شروع کرد به دویدن. گاهی به چپ و گاهی به راست میرفت تا شاید مسیر خانه را پیدا کند. و دوباره باز میگشت. یک ساعتی سرگردان بود تا یکباره ایستاد. شاخههای درخت پیر انار خانهشان نشانهای بود که این آوار که پیش روی اوست، باید خانهشان باشد. هیچ چیز سر جایش نبود. تلاش کرد آوار را با دست بردارد شاید خواهر و پدرجانش را نجات دهد.
صدایی از زیر آوار به گوشش رسید. صدای گزارشگر الجزیره بود از فلسطین و عملیات نیروهای مقاومت.
صدا، زمین گیرش کرد. نشست و سر بر زانو گذاشت و هایهای گریه کرد. و میان اشک و آه گفت: "خداجان قرار داشتم بروم فلسطین کمک کنم. این چه مصیبتی شد که گرفتارش شدیم؟!"
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 مروارید هرات بخش اول ✍️ زینب شریعتمدار "جهان اقیانوسی است و در این اقیان
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
مروارید هرات
بخش دوم
✍️ زینب شریعتمدار
هر خشت که برمیداشت یک لعنی به آمریکا و اسراییل میکرد که اینقدر کشورش را ویرانه کردهبودند که هیچ کمکی و امکاناتی نبود تا به داد زیر آوار ماندهها برسد.
مدام با خود زمزمه میکرد :" جهان اقیانوسی است و در این اقیانوس، مرواریدی هست و آن مروارید هرات است." اقیانوس، بیآنکه در تلاطم باشد، نَشَود. هر گوشهاش را سَيل کنی در خروش است. و تو در پیِ آرامش اگر آمدهای، گریز نداری مگر که انسان باشی در حرکت و مواج" و سرعت میگرفت.
کسی در دور دستتر، صدا به آذان بلند کرد.
آبی در کار نبود. تیمم کرد و به نماز ایستاد تا بلکه کمی هم جان بگیرد برای تلاش دوباره.
هنوز در تشهد نماز آخر بود که نالهای شنید. "مراورید است یا پَدَرم؟!"
و دوباره با دست خالی شروع کرد به برداشتن آوار. اشک میریخت و نادعلی میخواند. از دنیا فارغ بود. به خیالش در غزه بود و داشت دنبال پیکر نیمهجان مروارید میگشت. هرچه بیشتر آوار بر میداشت ناامیدتر میشد.
تا صبح چندین بار سرش گیج رفت و روی آوار افتاد. خودش را در "خانیونس" میدید که دارد در آواربرداری حملات رژیم صهیونیستی کمک میکند. صدای گریه دختربچهای که از زیر خاک بیرون آورده بود بیدارش کرد و یاد مروارید کوچک خانه میافتاد که معلوم نبود کجاست و پَدَرجانش که حتما به انتظار کمک یوسف نفس میکشید.
زوزه سگها بیشتر میشد و هراس یوسف نیز. تمام شب خشت به خشت برمیداشت و خیال میکرد اینجا "حیالشجاعیه" است و مروارید دختر کوچک فلسطینی که دستانش را از زیر آوار بیرون آورده تا یوسف نجاتش دهد.
آفتاب دمیده بود و تازه گرما داشت خون را در رگهای یوسف به حرکت در میآورد که دستی بر شانهاش نشست.
"چطوری برادر؟ چند نفر زیر آوارند؟ بلند شو بگذار نیروهای تازهنفس کمک کنند. سگهای زندهیاب همراهشان است. شما برو زخم سرت را ببندند و چیزی بخور."
یوسف تازه متوجه زخم سرش شد. زیر لب گفت: "زندگیام زیر آوار است. زخم سرم را چی کُنُم؟!
و مرد هلال احمری گفت: "نگران نباش. نیروهای امدادی کارشان را بلدند." و دستش را گرفت تا چادر هلال احمر برد.
یوسف نشان هلال احمر خراسان رضوی را که دید گفت: "یا امام رضای غریب به داد ما و اهل فلسطین برس."
پزشک هلال احمر که داشت سرش را پانسمان میکرد گفت: "خدا از زبانت بشنود و به داد این بیچارههای زیر آوار هم برسد. زلزله سنگین و مهیبی بود. دو روز دیگر هوا آنقدر سرد میشود و اینها بی سرپناه ! خدا حرفت را بخرد. خودت درد داری و فکر مردم غزهای!"
یوسف در حالی که چشمش به سمت خانهشان بود زیر لب آمین گفت و ادامه داد :" جهان اقیانوسی است و در این اقیانوس، مرواریدی هست و آن مروارید هرات است." اقیانوس بیآنکه در تلاطم باشد، نَشَود. هر گوشهاش را سَیل کنی در خروش است. و تو در پیِ آرامش اگر آمدهای، گریز نداری مگر که انسان باشی در حرکت و مواج."
✍️ زینب شریعتمدار
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 مروارید هرات بخش دوم ✍️ زینب شریعتمدار هر خشت که برمیداشت یک لعنی به آم
این رو گذاشتم که یادتون باشه، برای مردم افغانستان هم دعا کنید.
مردم زلزلهزدهی هرات شرایط سختی دارند...
#فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکی
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 4
-خب، دیگه ازشون جلو افتادیم.
هردو سوار ماشین شدند. مسعود استارت زد و راه افتاد. کمیل گفت: اون میخواست بکشدشون.
-هوم.
-ممکنه بازم اینطور بشه.
-سپردم هواشونو داشته باشن.
-تا کجا؟
-تا هرجا که برن.
-شایدم نباید اجازه میدادی در بره. چرا انقدر راحت گذاشتی از مرز خارج شه؟
-خودم مسئولیتش رو گردن میگیرم. فعلا بذار ببینیم چکار میکنه. هرجا لازم شد ورود میکنیم. کدوم طرفی میرن؟
-سمت شمال، اروپای غربی. نمیدونم مقصد نهاییش کجاست. انگار فقط میخواد دور بشه.
-اشکالی نداره، فقط نذارید مشکلی براش پیش بیاد.
***
انگار در گهواره خوابیدهام. چشمانم را باز میکنم، اما چیزی نمیبینم. بیشتر به عضلات چشمانم فشار میآورم. بازند؛ ولی فقط سیاهی میبینم. کور شدهام؟ نکند مُردهام؟
میخواهم جیغ بزنم، ولی صدایم درنمیآید. آرام زمزمه میکنم: آرسن...
لبانم تکان نمیخورند. یک چسب پهن، آنها را به هم چسبانده. صدایم تنها در سر خودم شنیده میشود. از بیرون، از جایی دور صدای گفتوگوهایی نامفهوم میشنوم. صدای داد و فریاد، صدای موج، صدای بم یک بوق بلند. پس نباید مُرده باشم. این صداها مربوط به دنیای زندههاست.
تکان میخورم، گاه آرام و گهوارهوار و گاه شدید و ناگهانی. سرم گیج میرود. انگار در یک جعبهام. شاید فکر کردهاند من مُردهام و میخواهند ببرند دفنم کنند... یا شاید چون مسلمان نیستم، میخواهند در کوره آدمسوزی بیندازندم... نه. ایرانیها کوره ندارند... گوش تیز میکنم. صدای مراسم ختم نمیآید؛ صدای همهمه است.
سعی میکنم تکانی به خودم بدهم. نمیشود؛ جانش را ندارم. دست چپم در محاصره یک آتل سفت و محکم است و نمیتوانم تکانش بدهم. فقط سیاهی میبینم و محدودیت حس میکنم. نکند گیر موساد افتادهام؟
هوا... هوا... هوا...
هوا هست. تنگی نفس احساس نمیکنم؛ هرچند مطمئنم در جایی به کوچکیِ قبر گیر کردهام. در قبرم گذاشتهاند؟ اینجا جهنم است؟ اشک آرام از گوشه چشمم میچکد. من نمیخواهم بمیرم... من باید برگردم به دنیای زندهها. هنوز زندگی نکردهام...
دست قدرتمند حمله پنیک، روی گلویم فشرده میشود. صدای جیغم تنها در سر خودم میپیچد. تقلا میکنم؛ فایده ندارد. این بار واقعا قرار است بمیرم. تکان شدیدی میخورم. سرگیجهام شدیدتر میشود و تنگی نفسم بدتر. صدای خودم را میشنوم که جیغ میکشم: عباس! کمکم کن! نمیخوام بمیرم!
***
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
🌿 بسم الله قاصم الجبارین 🌿
چند روز است داریم میجنگیم.
آنها میزنند، مثل همیشه.
ولی اینبار ما هم میزنیم. و این جدید است، قشنگ است، خیلی خیلی شیرین است.
از وقتی موشکهای حماس خورد وسط قلب اسرائیل، یعنی از وقتی موشکها را زدیم در قلب اسرائیل،
بیدار شدیم.
زنده شدیم.
ما چند روز است داریم شهرکهای اطراف غزه را میزنیم، آرامآرام جلو میآییم و یکییکی سنگرهایشان را پاکسازی میکنیم.
پاهایمان تاول زده.
سرمان از بیخوابی درد گرفته.
برق قطع است.
آب هم قطع است.
ولی ما ایستادهایم،
محکم هم ایستادهایم.
این منم؛
در قلب ایران. 🇮🇷
جایی که میشود با آرامش و بدون نگرانی، شب سر بر بالین گذاشت.
آب هست،
برق هست،
صدای موشک و انفجار و گلوله هم نمیآید.
با این حال من هم در فلسطین دارم میجنگم؛
دقیقا در همین لحظه.
مثل آنها لحظهلحظه نمیدوم و عرق نمیریزم، ولی در راه رفتنهایم لحظهلحظه دعایشان میکنم.
مثل آنها لحظهلحظه تلفات نمیدهم، خانهخانه دربرابرم ویران نمیشود، ولی لحظهلحظه فیلمها و اخبارشان را دنبال میکنم و برای داغهایشان اشک میریزم.
مثل آنها وجودم پر از شور است. درست است که دورم، دخترم، دانشجو هستم و بعید است تا جنگ هست پایم به آنجا برسد؛
ولی من یک جامانده نیستم.
من جهاد در راه خدا را دوست دارم.
سری پر شور دارم و گامی استوار. هرجایی، هرکاری از دستم برآید دریغ نمیکنم.
اصلا من آفریده شدم برای دفاع از دین خدا، برای جان دادن پای این انقلاب.
من عاشق مبارزه با صهیونیستهام.✌️
و «هرکس قومی را دوست بدارد، با آنها محشور میشود و هرکس عمل قومی را دوست بدارد، در آن عمل با آنها شریک است.»
من چند روز است که دارم میجنگم، در قلب اسرائیل...👊🇵🇸🇮🇷
✍🏻 کوثر سادات مصباح
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 5
***
افرا بهتزده به تابلوی سیاهقلمِ ناقصِ روی تختش نگاه میکرد. تابلویی در ابعاد آ.سه که روی تختهشاسی چسبیده بود و دستان آریل را انتظار میکشید تا کامل شود. آریل کجا بود؟ نمیدانست. هیچکس نمیدانست.
آوید با چشمان اشکی و بهتزده، روی تخت آریل نشسته و به زمین خیره بود. تمام روز را به گشتن دنبال آریل گذرانده بود؛ از صبح که فهمید آریل تصادف کرده، با پریشانی خودش را به بیمارستان رسانده بود؛ اما چیزی جز تخت خالی آریل و پرستارهای سردرگم نیافته بود. تلفن همراه و کیف آریل در بیمارستان بود. تمام بیمارستان را پابهپای نگهبانها گشته بود؛ اما هیچ. بقیه روزش را بجای این که در همایش بانوان شهید باشد، برای ماموران پلیس درباره آریل و گم شدنش
قطره اشکی روی صورتش سر خورد. دست دراز کرد و عروسک هلوکیتی آریل را از روی تخت برداشت. عروسک هم غمگین و غربتزده، منتظر آغوش آریل بود. آوید عروسک را در آغوش گرفت و سرش را بوسید؛ انگار که خود توضیح داده بود.
افرا آرام گفت: اینو... تو اینجا... گذاشتی؟
آوید سرش را تکان داد و دوباره آریل باشد، یا انگار که بخواهد دلداریاش بدهد و بگوید: نگران نباش، خیلی زود پیدا میشه.
افرا دوباره زمزمه کرد: آریل اینو کشیده؟
و باز هم آوید فقط سرش را بالا و پاین کرد. به سختی صدای گرفتهاش درآمد.
-همونه که ازش خواسته بودی، ولی من بهش گفته بودم اینطوری بکشه...
تصویر افرا و مادر و پدرش بود؛ و افرا این را نمیخواست. دوست داشت فقط خودش و مادرش باشد. هنوز بعضی سایهها ناقص بودند. امضا هم نداشت. افرا گفت: آریل خودش اینو اینجا گذاشته، مگه نه؟
-شاید.
-چرا باید نقاشی ناقصشو بذاره اینجا؟
آوید عروسک را محکمتر بغل کرد و شانه بالا انداخت. مغزش کار نمیکرد. خسته بود. افرا اما به فکر کردن ادامه داد.
-میدونسته که برنمیگرده. وگرنه صبر میکرد تا کاملش کنه. آریل خودش رفته. خودش خواسته که گم بشه.
آوید سرش را بالا گرفت و با چشمانی که اشک درشان موج میخورد، مستقیم به افرا خیره شد و نالید: آخه چرا باید اینطوری بره؟
افرا آه کشید و شانه بالا انداخت. آوید دوباره ناله کرد: آخه اصلا نمیتونه جایی بره...
کسی از آشناهای آریل نمانده بود که آوید و افرا با آنها تماس نگرفته باشند. فایده نداشت. آریل هیچجا نبود. انگار که از اول هم وجود نداشته باشد.
***
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش اول)
✍🏻 فاطمه شکیبا
کمتر از یک لحظه شد. در کمتر از یک لحظه، صدای آژیر همهجا پیچید و شهرِ بهم ریخته را بیشتر بهم ریخت؛ انگار که یک نفر با یک ملاقه بزرگ، محتوای یک دیگِ درحال جوش را هم زده باشد.
از وقتی که آژیر در سرم پیچید، تا وقتی که ناخودآگاه به سوی مقصدی نامعلوم دویدم و دنبال جانپناه گشتم، حتی چندثانیه هم نشد. صدای هیاهو میشنوم، صدای فریاد دوستانم را. نمیفهمم چه میگویند. کلماتشان با هم قاطی شده. فقط میدوم و یک لحظه خشکم میزند. میایستم.
دیگر در اشکلون نیستم. اینجا اشکلون نیست. ساختمانها و خیابانها و مردم محو شدهاند. اینجا مرز است. مرز غزه. حصار شرقی خانیونس.
و او آنجاست.
انقدر سریع اتفاق میافتد که مغزم از تحلیلش عقب میماند. خاک، غبار، صدای غرشی سنگین که نه فقط پردههای گوشم، که تمام گوشت و استخوانهام را میلرزاند. جای آسمان و زمین عوض میشود. نمیفهمم کجا هستم و هنوز دارم میدوم یا نه. کمی آسمان را میبینم و کمی زمین را. انگار دارم میچرخم. خاک و غبار. بالاخره تصویر آسمان پیش چشمانم ثابت میشود، آسمانی پر از رد سپید راکتهای حماس.
صدای هیاهو میآید؛ اما از دوردست. نمیتوانم تکان بخورم. انگار فقط چشم دارم و تمام اعضای بدنم بیحس شدهاند. میتوانم بفهمم که روی زمین دراز کشیدهام. روی زمین اشکلون، کف خیابان. گردنم را کمی میچرخانم. یک ماشین دارد در آتش میسوزد. صدا از حلقم درنمیآید. تنها چیزی که میبینم، آسمانی ست پر از رد موشک. صدای آژیر هنوز از دوردست میآید. خیلی دور. خیلی خیلی دور. و هنوز موشکها را میبینم که دارند گنبد آهنین را میشکافند و روی سرمان خراب میشوند.
آسمان محو میشود و دوباره نوار مرزی خانیونس را میبینم، پنج سال پیش را. در میدان دیدِ گردِ دوربین سلاحم هیچکس نبود، جز مرد فلسطینیای با پیراهن زرد که داشت میدوید به سوی سیمخاردارها، سنگ در دست. مغز به انگشتم فرمان داد که ماشه را فشار دهد. زدمش. افتاد.
به خودم تکانی میدهم و چشم باز میکنم. بدنم بیحس است. این بار بجای آسمانِ خطخطیِ اشکلون، چهره یکی از سربازها را میبینم. درست نمیشناسمش. مال جوخه ما نبود. دارد بالای سرم حرف میزند و صدایش مثل صدای فیلمی در دوردست شنیده میشود که میگوید: هی! خوبی؟ منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟
سرم را تکان میدهم. درماندگی و هولزدگی از چهرهاش میبارد. دستهاش را در هوا نگه داشته و نمیداند باید ازشان چه استفادهای بکند. بچهسال است، شاید هجده، نوزده ساله. سرباز صفر تازهکار است و تمام هنرش این است که تجهیزاتش را با خودش اینطرف و آنطرف بکشد. چشمهام تار میشوند و سرم گیج میرود.
مردِ زردپوش افتاده بود روی زمین، ولی تکان میخورد. زنده بود. دوربین سلاح را چرخاندم روی حصار مرزی. فلسطینیها کمی دورتر از مرز غزه جمع شده بودند و شعار میدادند؛ ولی نزدیک سیمخاردارها هیچکس نبود، جز یک نفر. یک نفر وارد میدان دیدم شد، داشت میرفت سمت مرد زخمی. با دوربینم دنبالش رفتم.
ضربهای به صورتم میخورد و چشم باز میکنم. کنار کلهی آن سرباز صفر، کله یک نفر دیگر را میبینم که باز هم نمیشناسمش، ولی میخورد سنش بیشتر باشد و باتجربهتر. میگوید: صدامو میشنوی؟
-آره...
-خوبه...
احساس میکنم شیره جانم دارد مکیده میشود. درد کمکم سراغم میآید، در تمام بدنم دور میزند و در جایی نزدیک استخوان رانم متمرکز میشود. سرباز دومی، سرش را میچرخاند به سویی دیگر. به دستهایم فشار وارد میکنم تا بتوانم منبع درد را ببینم. کمی که سرم را بالا میآورم، فقط خون میبینم، خونی که با فشار کف خیابان پخش میشود. پایم... پای راستم نیست. پلک میزنم بلکه ببینمش؛ ولی نیست. از جایی کمی بالاتر از زانو، پایم تمام شده و بجایش فقط خون بیرون میزند. نعره میکشم: پاااام!
و درد طوری به همه جانم هجوم میآورد که به خودم میپیچم. چشمانم را به زور باز نگه میدارم و دنبال پایم میگردم. پای خودم را در شلوار زیتونی و پوتین مشکی میشناسم که چندمتر آنسوتر افتاده، نزدیک یک گودال بزرگ روی زمین، نزدیک جایی که راکت خورد. سرباز صفر صورتم را میگیرد و سعی میکند به سمت دیگری برش گرداند تا پایم را نبینم. چشمانم سیاهی میروند و سرم روی زانوی سرباز میافتد.
کسی که داشتم از پشت دوربین میدیدمش، یک زن بود. روسری آبی سرش بود، با روپوش بلند سپید. روی زمینِ ناهموار و خاکیِ مرز داشت به سختی قدم برمیداشت و نزدیک بود زمین بخورد، به سختی تعادلش را حفظ میکرد. دو دستش را بالا گرفته بود.
ادامه دارد...
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش دوم)
✍🏻 فاطمه شکیبا
بجز یک جعبه کوچک کمکهای اولیه، چیزی در دستانش نبود. داشت به سمت مرد مجروح میرفت. روپوش سپید و دستان بالا به نشان تسلیمش، به این معنا بود که یک امدادگر است و خطری ندارد.
امدادگر...
این کلمه را داد میزنم. پس نیروهای امدادی کدام گوریاند؟
این را هم داد میزنم. دوباره سرم را بالا میآورم تا پایم را ببینم. شاید اینها یک کابوس بوده. سرباز باتجربهتر، بالای سرم نشسته و پایم همچنان سر جایش نیست. از درد به زمین پنجه میکشم. سرباز پارچهای را بالای قسمتِ قطع شده میبندد. همین که گره پارچه را محکم میکند، با تمام وجود عربده میکشم و سرم را به سمت عقب خم میکنم. سرباز صفر سرم را محکم میگیرد و زار میزند. میدانم که بستن پارچه فایده زیادی ندارد. خون همچنان دارد از پای قطع شدهام بیرون میجهد. از درد نفسم بند میآید چشمانم بسته میشوند.
دختر امدادگر داشت میرفت به سمت مجروح. صورتش درست پیدا نبود؛ اما از چابکیاش در دویدن میشد فهمید جوان است. لاغر بود و جوان. حالم به اندازه کافی گرفته بود؛ چون نتوانسته بودم مردِ زردپوش را بکشم. اگر همانجا میماند و خونریزی میکرد ممکن بود بمیرد؛ ولی با رسیدن امدادگر همین شانس کوچک من هم از دست میرفت و یک شلیک موفق را از دست میدادم. پس باز هم، مغزم به دستم فرمان شلیک داد. امدادگر درست وسط مدار مدرج دوربین سلاح بود.
تق.
زدمش.
چند ثانیه بعد از این که دختر امدادگر روی زمین افتاد و یک دایره قرمز روی روپوش سپیدش پیدا شد، یادم افتاد تیراندازی به نیروهای امدادی ممنوع است. خندهام گرفت. امدادگر روی زمین افتاده بود، نزدیک حصار مرزی. درست به سینهاش زده بودم. دایره قرمز روی روپوشش داشت بزرگ میشد. تکان نمیخورد. یا مُرده بود یا به زودی میمُرد. هم او، هم آن مرد زردپوش. یاکوب که کنارم نشسته بود، در گوشم گفت: هی، اون امدادگر بود.
شانه بالا انداختم و خندیدم. گفتم: خب که چی؟
-ممکنه برات بد بشه.
-برو بابا. هیچوقت برای هیچکدوم از ماها بد نشده!
بشکن زدم و مسرورانه گفتم: دوتا شلیک موفق!
چشم باز میکنم. دنیا سیاه است. درد تمام جسمم را فشار میدهد. فکر کنم تا الان از پنج لیتر خون، حتی پنج سیسیاش هم نمانده باشد. تشنهام. بالای سرم، دختری را میبینم با روپوش سپید و روسری آبی، و یک دایره قرمز روی سینهاش. آسمان دیگر نه آبی ست، نه خطخطی. آسمان آتش گرفته و دارد روی سرم میبارد. نعره میزنم؛ اما اینبار از ترس.
پس آمبولانس کجاست؟
چرا هیچکس کاری نمیکند؟
نمیتوانم تکان بخورم. اینبار نه چهره سرباز صفر را میبینم، نه آسمان را. گردنم دارد میان پنجههای هیولای نامرئی درد میشکند. درد دارد تمامم میکند. زمین داغ شده و دارد من را میبلعد. قبل از این که حتی چشمانم را ببندم، آسمانِ سراسر آتش روی سرم سقوط میکند و در زمینِ داغ بلعیده میشوم. صدا در گلویم میخشکد.
-نـ...
پایان.
تقدیم به شهیده رزان النجار🥀
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🇵🇸✊ راهپیمایی در حمایت از پیروزی مقاومت فلسطین و محکومیت جنایات رژیم صهیونیستی
🗓 جمعه ۲۱ مهرماه؛ بعد از نماز جمعه اصفهان
📍مکان؛ مصلی حضرت امام خمینی به سمت چهارراه فرایبورگ
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi