🌿 بسم الله قاصم الجبارین 🌿
چند روز است داریم میجنگیم.
آنها میزنند، مثل همیشه.
ولی اینبار ما هم میزنیم. و این جدید است، قشنگ است، خیلی خیلی شیرین است.
از وقتی موشکهای حماس خورد وسط قلب اسرائیل، یعنی از وقتی موشکها را زدیم در قلب اسرائیل،
بیدار شدیم.
زنده شدیم.
ما چند روز است داریم شهرکهای اطراف غزه را میزنیم، آرامآرام جلو میآییم و یکییکی سنگرهایشان را پاکسازی میکنیم.
پاهایمان تاول زده.
سرمان از بیخوابی درد گرفته.
برق قطع است.
آب هم قطع است.
ولی ما ایستادهایم،
محکم هم ایستادهایم.
این منم؛
در قلب ایران. 🇮🇷
جایی که میشود با آرامش و بدون نگرانی، شب سر بر بالین گذاشت.
آب هست،
برق هست،
صدای موشک و انفجار و گلوله هم نمیآید.
با این حال من هم در فلسطین دارم میجنگم؛
دقیقا در همین لحظه.
مثل آنها لحظهلحظه نمیدوم و عرق نمیریزم، ولی در راه رفتنهایم لحظهلحظه دعایشان میکنم.
مثل آنها لحظهلحظه تلفات نمیدهم، خانهخانه دربرابرم ویران نمیشود، ولی لحظهلحظه فیلمها و اخبارشان را دنبال میکنم و برای داغهایشان اشک میریزم.
مثل آنها وجودم پر از شور است. درست است که دورم، دخترم، دانشجو هستم و بعید است تا جنگ هست پایم به آنجا برسد؛
ولی من یک جامانده نیستم.
من جهاد در راه خدا را دوست دارم.
سری پر شور دارم و گامی استوار. هرجایی، هرکاری از دستم برآید دریغ نمیکنم.
اصلا من آفریده شدم برای دفاع از دین خدا، برای جان دادن پای این انقلاب.
من عاشق مبارزه با صهیونیستهام.✌️
و «هرکس قومی را دوست بدارد، با آنها محشور میشود و هرکس عمل قومی را دوست بدارد، در آن عمل با آنها شریک است.»
من چند روز است که دارم میجنگم، در قلب اسرائیل...👊🇵🇸🇮🇷
✍🏻 کوثر سادات مصباح
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 5
***
افرا بهتزده به تابلوی سیاهقلمِ ناقصِ روی تختش نگاه میکرد. تابلویی در ابعاد آ.سه که روی تختهشاسی چسبیده بود و دستان آریل را انتظار میکشید تا کامل شود. آریل کجا بود؟ نمیدانست. هیچکس نمیدانست.
آوید با چشمان اشکی و بهتزده، روی تخت آریل نشسته و به زمین خیره بود. تمام روز را به گشتن دنبال آریل گذرانده بود؛ از صبح که فهمید آریل تصادف کرده، با پریشانی خودش را به بیمارستان رسانده بود؛ اما چیزی جز تخت خالی آریل و پرستارهای سردرگم نیافته بود. تلفن همراه و کیف آریل در بیمارستان بود. تمام بیمارستان را پابهپای نگهبانها گشته بود؛ اما هیچ. بقیه روزش را بجای این که در همایش بانوان شهید باشد، برای ماموران پلیس درباره آریل و گم شدنش
قطره اشکی روی صورتش سر خورد. دست دراز کرد و عروسک هلوکیتی آریل را از روی تخت برداشت. عروسک هم غمگین و غربتزده، منتظر آغوش آریل بود. آوید عروسک را در آغوش گرفت و سرش را بوسید؛ انگار که خود توضیح داده بود.
افرا آرام گفت: اینو... تو اینجا... گذاشتی؟
آوید سرش را تکان داد و دوباره آریل باشد، یا انگار که بخواهد دلداریاش بدهد و بگوید: نگران نباش، خیلی زود پیدا میشه.
افرا دوباره زمزمه کرد: آریل اینو کشیده؟
و باز هم آوید فقط سرش را بالا و پاین کرد. به سختی صدای گرفتهاش درآمد.
-همونه که ازش خواسته بودی، ولی من بهش گفته بودم اینطوری بکشه...
تصویر افرا و مادر و پدرش بود؛ و افرا این را نمیخواست. دوست داشت فقط خودش و مادرش باشد. هنوز بعضی سایهها ناقص بودند. امضا هم نداشت. افرا گفت: آریل خودش اینو اینجا گذاشته، مگه نه؟
-شاید.
-چرا باید نقاشی ناقصشو بذاره اینجا؟
آوید عروسک را محکمتر بغل کرد و شانه بالا انداخت. مغزش کار نمیکرد. خسته بود. افرا اما به فکر کردن ادامه داد.
-میدونسته که برنمیگرده. وگرنه صبر میکرد تا کاملش کنه. آریل خودش رفته. خودش خواسته که گم بشه.
آوید سرش را بالا گرفت و با چشمانی که اشک درشان موج میخورد، مستقیم به افرا خیره شد و نالید: آخه چرا باید اینطوری بره؟
افرا آه کشید و شانه بالا انداخت. آوید دوباره ناله کرد: آخه اصلا نمیتونه جایی بره...
کسی از آشناهای آریل نمانده بود که آوید و افرا با آنها تماس نگرفته باشند. فایده نداشت. آریل هیچجا نبود. انگار که از اول هم وجود نداشته باشد.
***
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش اول)
✍🏻 فاطمه شکیبا
کمتر از یک لحظه شد. در کمتر از یک لحظه، صدای آژیر همهجا پیچید و شهرِ بهم ریخته را بیشتر بهم ریخت؛ انگار که یک نفر با یک ملاقه بزرگ، محتوای یک دیگِ درحال جوش را هم زده باشد.
از وقتی که آژیر در سرم پیچید، تا وقتی که ناخودآگاه به سوی مقصدی نامعلوم دویدم و دنبال جانپناه گشتم، حتی چندثانیه هم نشد. صدای هیاهو میشنوم، صدای فریاد دوستانم را. نمیفهمم چه میگویند. کلماتشان با هم قاطی شده. فقط میدوم و یک لحظه خشکم میزند. میایستم.
دیگر در اشکلون نیستم. اینجا اشکلون نیست. ساختمانها و خیابانها و مردم محو شدهاند. اینجا مرز است. مرز غزه. حصار شرقی خانیونس.
و او آنجاست.
انقدر سریع اتفاق میافتد که مغزم از تحلیلش عقب میماند. خاک، غبار، صدای غرشی سنگین که نه فقط پردههای گوشم، که تمام گوشت و استخوانهام را میلرزاند. جای آسمان و زمین عوض میشود. نمیفهمم کجا هستم و هنوز دارم میدوم یا نه. کمی آسمان را میبینم و کمی زمین را. انگار دارم میچرخم. خاک و غبار. بالاخره تصویر آسمان پیش چشمانم ثابت میشود، آسمانی پر از رد سپید راکتهای حماس.
صدای هیاهو میآید؛ اما از دوردست. نمیتوانم تکان بخورم. انگار فقط چشم دارم و تمام اعضای بدنم بیحس شدهاند. میتوانم بفهمم که روی زمین دراز کشیدهام. روی زمین اشکلون، کف خیابان. گردنم را کمی میچرخانم. یک ماشین دارد در آتش میسوزد. صدا از حلقم درنمیآید. تنها چیزی که میبینم، آسمانی ست پر از رد موشک. صدای آژیر هنوز از دوردست میآید. خیلی دور. خیلی خیلی دور. و هنوز موشکها را میبینم که دارند گنبد آهنین را میشکافند و روی سرمان خراب میشوند.
آسمان محو میشود و دوباره نوار مرزی خانیونس را میبینم، پنج سال پیش را. در میدان دیدِ گردِ دوربین سلاحم هیچکس نبود، جز مرد فلسطینیای با پیراهن زرد که داشت میدوید به سوی سیمخاردارها، سنگ در دست. مغز به انگشتم فرمان داد که ماشه را فشار دهد. زدمش. افتاد.
به خودم تکانی میدهم و چشم باز میکنم. بدنم بیحس است. این بار بجای آسمانِ خطخطیِ اشکلون، چهره یکی از سربازها را میبینم. درست نمیشناسمش. مال جوخه ما نبود. دارد بالای سرم حرف میزند و صدایش مثل صدای فیلمی در دوردست شنیده میشود که میگوید: هی! خوبی؟ منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟
سرم را تکان میدهم. درماندگی و هولزدگی از چهرهاش میبارد. دستهاش را در هوا نگه داشته و نمیداند باید ازشان چه استفادهای بکند. بچهسال است، شاید هجده، نوزده ساله. سرباز صفر تازهکار است و تمام هنرش این است که تجهیزاتش را با خودش اینطرف و آنطرف بکشد. چشمهام تار میشوند و سرم گیج میرود.
مردِ زردپوش افتاده بود روی زمین، ولی تکان میخورد. زنده بود. دوربین سلاح را چرخاندم روی حصار مرزی. فلسطینیها کمی دورتر از مرز غزه جمع شده بودند و شعار میدادند؛ ولی نزدیک سیمخاردارها هیچکس نبود، جز یک نفر. یک نفر وارد میدان دیدم شد، داشت میرفت سمت مرد زخمی. با دوربینم دنبالش رفتم.
ضربهای به صورتم میخورد و چشم باز میکنم. کنار کلهی آن سرباز صفر، کله یک نفر دیگر را میبینم که باز هم نمیشناسمش، ولی میخورد سنش بیشتر باشد و باتجربهتر. میگوید: صدامو میشنوی؟
-آره...
-خوبه...
احساس میکنم شیره جانم دارد مکیده میشود. درد کمکم سراغم میآید، در تمام بدنم دور میزند و در جایی نزدیک استخوان رانم متمرکز میشود. سرباز دومی، سرش را میچرخاند به سویی دیگر. به دستهایم فشار وارد میکنم تا بتوانم منبع درد را ببینم. کمی که سرم را بالا میآورم، فقط خون میبینم، خونی که با فشار کف خیابان پخش میشود. پایم... پای راستم نیست. پلک میزنم بلکه ببینمش؛ ولی نیست. از جایی کمی بالاتر از زانو، پایم تمام شده و بجایش فقط خون بیرون میزند. نعره میکشم: پاااام!
و درد طوری به همه جانم هجوم میآورد که به خودم میپیچم. چشمانم را به زور باز نگه میدارم و دنبال پایم میگردم. پای خودم را در شلوار زیتونی و پوتین مشکی میشناسم که چندمتر آنسوتر افتاده، نزدیک یک گودال بزرگ روی زمین، نزدیک جایی که راکت خورد. سرباز صفر صورتم را میگیرد و سعی میکند به سمت دیگری برش گرداند تا پایم را نبینم. چشمانم سیاهی میروند و سرم روی زانوی سرباز میافتد.
کسی که داشتم از پشت دوربین میدیدمش، یک زن بود. روسری آبی سرش بود، با روپوش بلند سپید. روی زمینِ ناهموار و خاکیِ مرز داشت به سختی قدم برمیداشت و نزدیک بود زمین بخورد، به سختی تعادلش را حفظ میکرد. دو دستش را بالا گرفته بود.
ادامه دارد...
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش دوم)
✍🏻 فاطمه شکیبا
بجز یک جعبه کوچک کمکهای اولیه، چیزی در دستانش نبود. داشت به سمت مرد مجروح میرفت. روپوش سپید و دستان بالا به نشان تسلیمش، به این معنا بود که یک امدادگر است و خطری ندارد.
امدادگر...
این کلمه را داد میزنم. پس نیروهای امدادی کدام گوریاند؟
این را هم داد میزنم. دوباره سرم را بالا میآورم تا پایم را ببینم. شاید اینها یک کابوس بوده. سرباز باتجربهتر، بالای سرم نشسته و پایم همچنان سر جایش نیست. از درد به زمین پنجه میکشم. سرباز پارچهای را بالای قسمتِ قطع شده میبندد. همین که گره پارچه را محکم میکند، با تمام وجود عربده میکشم و سرم را به سمت عقب خم میکنم. سرباز صفر سرم را محکم میگیرد و زار میزند. میدانم که بستن پارچه فایده زیادی ندارد. خون همچنان دارد از پای قطع شدهام بیرون میجهد. از درد نفسم بند میآید چشمانم بسته میشوند.
دختر امدادگر داشت میرفت به سمت مجروح. صورتش درست پیدا نبود؛ اما از چابکیاش در دویدن میشد فهمید جوان است. لاغر بود و جوان. حالم به اندازه کافی گرفته بود؛ چون نتوانسته بودم مردِ زردپوش را بکشم. اگر همانجا میماند و خونریزی میکرد ممکن بود بمیرد؛ ولی با رسیدن امدادگر همین شانس کوچک من هم از دست میرفت و یک شلیک موفق را از دست میدادم. پس باز هم، مغزم به دستم فرمان شلیک داد. امدادگر درست وسط مدار مدرج دوربین سلاح بود.
تق.
زدمش.
چند ثانیه بعد از این که دختر امدادگر روی زمین افتاد و یک دایره قرمز روی روپوش سپیدش پیدا شد، یادم افتاد تیراندازی به نیروهای امدادی ممنوع است. خندهام گرفت. امدادگر روی زمین افتاده بود، نزدیک حصار مرزی. درست به سینهاش زده بودم. دایره قرمز روی روپوشش داشت بزرگ میشد. تکان نمیخورد. یا مُرده بود یا به زودی میمُرد. هم او، هم آن مرد زردپوش. یاکوب که کنارم نشسته بود، در گوشم گفت: هی، اون امدادگر بود.
شانه بالا انداختم و خندیدم. گفتم: خب که چی؟
-ممکنه برات بد بشه.
-برو بابا. هیچوقت برای هیچکدوم از ماها بد نشده!
بشکن زدم و مسرورانه گفتم: دوتا شلیک موفق!
چشم باز میکنم. دنیا سیاه است. درد تمام جسمم را فشار میدهد. فکر کنم تا الان از پنج لیتر خون، حتی پنج سیسیاش هم نمانده باشد. تشنهام. بالای سرم، دختری را میبینم با روپوش سپید و روسری آبی، و یک دایره قرمز روی سینهاش. آسمان دیگر نه آبی ست، نه خطخطی. آسمان آتش گرفته و دارد روی سرم میبارد. نعره میزنم؛ اما اینبار از ترس.
پس آمبولانس کجاست؟
چرا هیچکس کاری نمیکند؟
نمیتوانم تکان بخورم. اینبار نه چهره سرباز صفر را میبینم، نه آسمان را. گردنم دارد میان پنجههای هیولای نامرئی درد میشکند. درد دارد تمامم میکند. زمین داغ شده و دارد من را میبلعد. قبل از این که حتی چشمانم را ببندم، آسمانِ سراسر آتش روی سرم سقوط میکند و در زمینِ داغ بلعیده میشوم. صدا در گلویم میخشکد.
-نـ...
پایان.
تقدیم به شهیده رزان النجار🥀
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🇵🇸✊ راهپیمایی در حمایت از پیروزی مقاومت فلسطین و محکومیت جنایات رژیم صهیونیستی
🗓 جمعه ۲۱ مهرماه؛ بعد از نماز جمعه اصفهان
📍مکان؛ مصلی حضرت امام خمینی به سمت چهارراه فرایبورگ
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 6
***
نمیدانم چشمانم باز است یا بسته؛ همهجا سیاه است. بدنم درد میکند. انگار که در تمام این خواب و بیداری، به در و دیوار خورده باشم. به خودم تکانی میدهم و دردم بیشتر میشود. احساس میکنم در حرکتم. دنیا در حرکت است و دارد من را با خودش میبرد. انگار که در ماشینم. صدای موتور ماشین میآید. با وجود درد، سعی میکنم محکمتر تکان بخورم و جیغهای خفه بکشم.
دنیا از حرکت میایستد؛ این را وقتی میفهمم که کمی به سمت شانه چپ متمایل میشوم. سرم درد میکند، سرگیجه دارم و دلپیچه و حالت تهوع. گوش تیز میکنم. صدای باز شدن در ماشین میآید. صدای قدم زدن. میلرزم. صدای باز شدن یک در دیگر میشنوم، از نزدیک گوشم. و بعد، صدای باز شدن زیپ.
نور از بالای سرم توی صورتم میپاشد و تمام عضلات صورتم درهم جمع میشوند. ناخودآگاه نالهای از گلویم درمیآید. صدای نفس زدن کسی را میشنوم، ولی نمیتوانم چشمانم را باز کنم و بفهمم کیست. انقدر نزدیک است که نفسهای مضطرب و لرزانش به چهرهام میخورند. میگوید: چیزی نیست، نترس خب؟ میدونم سخته، یکم دیگه طاقت بیار. نمیذارم اتفاقی برات بیفته. فقط بهم اعتماد کن، یکم دیگه این وضعیت رو تحمل کن. ببخشید، چاره دیگهای نبود.
صدا را نمیشناسم؛ بس که گرفته و خفه است. سعی میکنم چشمانم را باز کنم و از میان پلکهای به هم چسبیدهام، فقط میتوانم سایه مبهمی از یک مرد ببینم. چهرهاش ضدنور شده و پیدا نیست.
بوی اتر میزند زیر بینیام. یک دستمال نمدار روی صورتم فشرده میشود و مرد با صدای خفه و آرامش میگوید: ببخشید، ببخشید... چاره دیگهای نیست.
***
-سلما... سلما بیدار شو...
چشمانم ناگهان باز میشوند و اینبار بجای سیاهی، با یک سقف شیروانی چوبی مواجه میشوم. انگار شناورم؛ هم جسمم هم ذهنم کرخت و بیحس شدهاند. چشمانم را دوباره میبندم: سلما... سلما... سلما... کجایی؟
اینجا مرحله بعدی جهان پس از مرگ است؟ بهشت است؟ من مُردهام؟ مغزم کمکم به کار میافتد و شروع میکند به یادآوریِ آخرین تصاویرِ ثبتشده در حافظه. عباس آنسوی خیابان... بوق ماشین... احساس کرختی... آرسن... بیمارستان... تاببازی...
با تمام قدرت، تکانی به تارهای صوتیام میدهم و اولین اسمی که به ذهنم میرسد را به زبان میآورم: آرسن...؟
اینبار صدای گرفته خودم را میشنوم. دهانم باز است. لبانم از شدت خشکی میسوزند؛ گلویم هم. کمکم حس به بدنم باز میگردد و اولین ادراکم از اعضای بدنم، دردِ دست چپ است. سنگینتر و دردناکتر از آن است که بتوانم تکانش بدهم؛ آتل محدودش کرده.
تمام بدنم کوفته است. باید به خودم جرات بدهم و چشمانم را در حدقه بچرخانم، بلکه چیزی بیشتر از سقف شیروانی دستگیرم شود و بفهمم چه بلایی سرم آمده...
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
انا ثائر.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
✨🌿
من انقلابیام، من انقلابیام و راه من راه حسین است...
🎤هادی فاعور
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨🌿 من انقلابیام، من انقلابیام و راه من راه حسین است... 🎤هادی فاعور #طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_
امروز وقتی این سرود رو شنیدم، یاد شهیده دارین ابوعیشه افتادم، از شهدای انتفاضه الاقصی در سال ۲۰۰۲.
دختری که دانشجوی رشته مطالعات اسلامی دانشگاه ملی النجاح نابلس بود، یک دختر فعال در انجمن اسلامی دانشگاه و معلم قرآن، که در یک عملیات استشهادی، چند صهیونیست رو کشت و زخمی کرد و خودش هم به شهادت رسید.
دقیقا همونطور که در این سرود میگه:
بدماء بدماء أحيا دنياهُ (با خون، دنیایش را احیا کرد)
وإباء وإباء خلّد ذكراه (و با عزت، یادش را جاودان ساخت)
وهب ألاجيال عزائم (به نسلها اراده بخشید)
وأجاهد مثل القاسم... (و مانند قاسم جهاد خواهم کرد...)
کلا انگار شهیده دارین ابوعیشه تجسم این شعره!
#طوفان_الاقصی #فلسطین
http://eitaa.com/istadegi