eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی واقعا کاش برگه امتحانی رو بعدا می‌دادن به خودمون تزهایی که امروز نوشتم قابل تامل بودن😂💔
تازه دارم متوجه میشم چطوری ممکنه آدما این همه سر مسائل مختلف سردرد بگیرن🗿 ولی ورود به امتحان‌های جدید میتونه امیدِ عبور از مرحله‌ی وحشتناک قبلی رو تو خودش داشته باشه... هرچقدرم مرحله‌ی جدید سخت باشه، به حرکت، به نجات، به غرق نشدن تو مرحله‌ی قبل می‌ارزه(:
بسم الله الرحمن الرحیم الم نشرح لک صدرک؟ آقای رحمت للعالمین! حضرتِ مِهر! مهربونی و لطف بی‌حد شما، عظمت و لطافت خاص‌تون، خیلی وقتا تو ذهن ما گم میشه و از یاد میره.. یادمون میره نقطه‌ی پرگار دایره‌ی وسیعِ آزاده‌های عالم شمایید! یادمون میره هرچی که داریم از شماست. از وسعت وجودتونه که دنیای تاریکمون رو بی‌منت روشن کردید امسال، مهربونی و برکت بی‌حدتون رو خاص‌تر از همیشه نشون دادید. نجات‌بخش بودنتون رو برای آدم‌هایی که ممکن بود زیر بار تاریکی‌ها زنده به گور بشن یا تو دریای جهل، غرق. ولی برای نگهداشتن این نور، برای پیروی از شما، هنوز خیلی محتاجیم. محتاج یه گوشه از شرح صدر و بزرگواری‌تون. که بتونیم با آدم‌های اطرافمون، کمی شبیه به شما رفتار کنیم. با مدارا و روی باز. به جای خود محکم و به جای خود، نرم و لطیف...که گوش باشیم برای حرف‌هاشون اما در زدن حرف‌های خودمون هم بتونیم حق مطلب رو ادا کنیم...که سختی کشیدن و صبر کردن رو بلد بشیم، که زیر بار رسالت‌ها بریم و شونه خالی نکنیم، که که که... ما خیلی راه داریم برای قدم برداشتن به سمت شما. اما اگه دست پرمحبتتون رو بر سرمون نکشید و زیر بازوهای ناتوانمون رو برای بلند شدن نگیرید، از پسِ یک قدم هم برنمیایم... لطفا اینبار، به ما با یک قدم شبیه شدن به خودتون، عیدی بدید...(: رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی !
زمان: حجم: 102.1K
یهویی در رادیو... از این جدی‌تر نداشتیم(((((: (: امیدوارم یه روز برگردم دلیلش رو هم بگم((:
ولی ماجرا اینه که شهامت و دغدغه برای شروع به گفتگو و حرف زدن یه بحثه و به جای خودش مفصل چطور حرف زدن، بعد از موافق یا مخالف پیش رفتنِ گفتگو چیکار کردن، توازن بین احساس و منطق، غم و شادی یا خشم، و کلا هرآنچه بعد از احساس نیاز و شروع به حرف زدن وجود داره، هزار بحث! بر این اساس، یا صراح باید فصل دوم داشته باشه یا بعدا توی یه قصه‌ی جدا از این مرحله‌ی دوم، مفصل بنویسم🌚
-که آغاز ما علی و سرانجام ما علی‌ست-
امشب رو تو هیئت دانشگاه بردم قسمت خواهرا که رفقا ببیننش ولی دریغ از اینکه کله‌شو از تو گوشی و ماشین بازیش دربیاره دو دقیقه کف بزنه بچه‌م ماخوذ به حیاست(الکی)😔 حتی هنوز هم رهاش نمی‌کنه واقعا فضای مجازی با بچه‌های ما چه کرده🗿
ترم چهار، دیروز رسما، علنا و واقعا به پایان رسید ولی من انقد خسته بودم که صحبت ازش رو گذاشتم برای بعد (یه چیزی انگار از قاعده‌هاست، اینکه همون لحظه‌ای که توی یه زمانِ از پیش تعیین شده واسه یه کار، میگی بذار حالا یه ذره از نظر فکری یا حتی جسمی استراحت کنم که بعدا بهتر ادامه بدم، و همه چیز هم منطقی به نظر میاد، همون لحظه باید ادامه بدی و نذاری ماجرای زندگیت از ریتم خارج بشه. وگرنه حتما ضررش رو می‌بینی. این از این.) بابا دیروز صبح پرسید: حواست هست نصف دوران تحصیلت گذشت؟ و من با اینکه قبل‌تر بهش فکر می‌کردم ولی حواسم نبود که دقیقا این روز قراره به نیمه برسوندش.. الان حرفی از گذشته ندارم، چون این روزها روزهای امیدواریه؛ و گذشته، محتوای امیدوارکننده‌ای نداره به جز اینکه تموم شده حالا فقط امیدوارم توی نیمه‌ی دومِ این برهه‌ی عزیز، دانشجو‌تر باشیم. چون خیری از دانشجو نبودن، تشکیلاتی نبودن، عقب کشیدن و تسلیم شدن و همه‌ی اتفاقاتی که توی سه ترم اخیر افتاد، ندیدم که ندیدم که ندیدم... رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجی مخرج صدق و اجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا