🔺اضطراب امام رضا (ع)
◾️علاّمه #سيدمحمدحسن_ميرجهانى:
🔹در روز دوشنبه سوّم جمادى الاولى يعنى همان روز رحلت آیت الله #سیدمحمد_حجت_کوه_کمری، ساعت يازده قبل از ظهر در مشهد مقدس در حجرهاى كه در صحن جديد داشتم، خواب قيلوله بودم.
🔸 ناگاه ديدم حضرت #امام_رضا (عليه الصلاة و السلام) با حالى پريشان از حرم مطهر بيرون آمده و عازم است كه به جائى رو.
▪️بعد از تقديم سلام و اخلاص، عرض کردم: آقاجان چرا مضطربى و كجا تشريف مىبريد؟
▫️فرمودند به قم مىروم.
▪️گفتم براى چه؟
▫️فرمودند: سيد محمّد حجّت از دنيا رفته است.
🍁 از خواب پريدم و يك ساعت بعد، راديو فوت آن مرحوم را خبر داد.
🔺ملکوت حرم امام رضا (ع):
▫️علامه #سیدمحمدحسن_میرجهانی می فرمودند:
🔹روزی از حرم #امام_رضا (ع) بیرون آمدم که باران گرفت. یاد آن روایت افتادم «کسی که هنگام رفتن به زیارت یک قطره باران به او بخورد، تمام گناهانش بخشیده می شود.»، خیلی خوشحال شدم و اراده کردم دوباره به حرم بازگردم.
🔸داخل صحن عتیق که شدم، دیدم داخل صحن را مانند صحرای عرفات چادر سفید زده بودند و با طنابهای محکم آنها را بسته بودند. تمام صحن این گونه بود و انتهای صحن دیواری سیاه رنگ مانند دود بود. گنبد و ضریح هم میان زمین و آسمان معلق بود.
🍁 حیرت کردم و از پیر مردی که آنجا بود، پرسیدم: صحن چرا اینطور است ؟
تبسمی کرد و گفت: اینجا همیشه این گونه است:«این چادرها متعلق به دوستان و محبان است که به زیارت می آیند و آنها که ولایت آقا را قبول ندارند در آن دیوار سیاه محو می شوند».
♨️ #سیره_علما؛ کُنجی برای انس با گَنج خاطرات علما
@sireyeolama
🔺مردم را نترسان!
▫️نوه مرحوم میرجهانی در مقدمه کتاب البکاء للحسین «ع»:
🔹علامه #سیدمحمدحسن_میرجهانی در آخرین سفر به مشهد مقدس در جمعی بین دوستان فرمودند:
«در سال های اقامت در جوار ملکوتی سلطان سریر ارتضاء حضرت علی بن موسی الرضا ـ علیه التحیة و الثتاء ـ شبی در منزل یکی از محترمین تجّار در دهه عاشورا منبر می رفتم و موضوع سخنانم مواقف هولناک قیامت بود.
🔸در حال شرح و تفسیر آیات عذاب بودم که ناگاه جانب درب ورودی مجلس، وجود مبارک حضرت #امام_حسین (ع) را مشاهده کردم که با عتاب فرمودند: «مردم را نترسان و آنان را به لطف و محبّت ما امیدوار کن».
⚡️ ناگاه به خود آمدم و بحث را قطع نمودم و از عنایات و کرامات آن امام همام سخن به میان آوردم و در آن شب شوری عجیب در محفل به پا شد.
♨️ #سیره_علما؛ کُنجی برای انس با گَنج خاطرات علما
@sireyeolama
2.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙صدای آیت الله #سیدمحمدحسن_میرجهانی در مورد پدر و مادر
💠 فرزندانی که حقوق پدر و مادر را رعایت نمی کنند، هم عمرشان کم می شود، هم در دنیا به ذلت خواهند افتاد، هم در آخرت به عذاب گرفتار خواهند شد.
♨️ #سیره_علما؛ کُنجی برای انس با گَنج خاطرات علما
@sireyeolama
🔺چوبه محمل!
▫️آیت الله شبیری زنجانی:
🔹 معروف است که #حضرت_زینب در کوفه سرش را به چوبه محمل کوبید و عبارت را اینگونه می خوانند: «نَطَحَتْ جبينها به مقدم المحمل» .
🔸 آقای #سیدمحمدحسن_میرجهانی عبارت را این گونه می خواند: «نُطِحَتْ جبينها بمقدم المحمل»؛ یعنی حضرت زینب بی حال شد و سرش به چوبه محمل، خورد نه اینکه عمداً سرش را به چوبه محمل زده و خون انداخته باشد تا «إن قلتَ» و «قلتُ» مطرح شود.
📚کتاب جرعه ای از دریا، جلد دوم، صفحه ۶۸۵-۶۸۴.
♨️ #سیره_علما؛ کُنجی برای انس با گَنج خاطرات علما
@sireyeolama
🔺علم کیمیا!
▫️#علامه_طهرانی:
🔹روزى آیت الله #سیدمحمدحسن_میرجهانی ما را به خانه خود دعوت كرد و تقاضا نمود كه تنها خدمت ايشان برسم. پس از حضور، ايشان گفتند: «مدتى است كه من به كيميا رسيده و تجربه نيز نموده ام و ازطرفى مى ترسم كه فرزندانم به واسطه عدم بصيرت و تجربه به هلاكت و مخاطره بيفتند؛
🌀چنانچه اين مسئله كمكم دارد متحقق مى شود و بعضى ها نيز مطّلع شده اند و هرچه فكر مى كنم كه شخصى را در اين دنيا بيابم و اين ثمره عمر و حياتم را به او بسپارم، كسى جز شما را نيافتم كه بتواند به نحو احسن از اين اكسير استفاده نمايد؛
🔸 فلذا شما را به اينجا دعوت كردم تا آن را به شما بسپارم و خيال خود را آسوده گردانم، و در ضمن خطرى را كه از جانب دولت متوجه فرزندانم مى باشد، دفع كنم.»
💢 من به ايشان گفتم: «آقاى ميرجهانى! ما يك شكم بيشتر نداريم و آن را با نان و پنير و سبزى هم مى توانيم سير كنيم، و نيازى به اكسير و كيمياى شما نداريم!
⚡️و شما هم اگر مى خواهيد دفع شرّ و تعرض حكومت را نسبت به فرزند خود بكنيد، حتماً بايد آن را از بين ببريد و ديگر به فكر اين گونه از امور برنياييد.»
📚سرالفتوح، صفحه ۹۲.
🌀چشم باطنی علامه #سیدمحمدحسن_میرجهانی
🔹ایشان فرمودند:
🔸سی یا چهل روز بود که از مدرسه صدر حتی برای تهیه غذا بیرون نرفته بودم. زیرا از جرقویه نان خشک و غیره آورده بودم. تا اینکه غذا تمام شد و سه روز بود که چیزی برای خوردن نداشتم پولی هم نبود تا چیزی بخرم و روی درخواست کردن از کسی را هم نداشتم.
🌀تا اینکه دیدم یکی از طلبه ها کاهو گرفته و مشغول شستن آنهاست و برگهای زرد آن را دور می ریزد. صبر کردم تا کارش تمام شد. وقتی که خلوت شد رفتم و برگهای زرد را جمع کردم و با عجله به حجره بردم تا رفع گرسنگی نموده و تلف نشوم.
💠پس از مدتی مجبور شدم به طرف میدان امام بروم (شاید برای استحمام). از مدرسه بیرون آمده و به بازار رفتم. به محض ورود به بازار حیوانات بسیاری را دیدم و دانستم که آنها همان اهل بازار هستند وحشت مرا فرا گرفت.
🔺فقط دو نفر را به صورت انسان مشاهده نمودم. در حالی که می رفتم از ترس عبای خود را روی سرم کشیدم تا کسی را نبینم. ولی از از دیدن پای افرادی که از کنارم می گذشتند وحشت می کردم تا اینکه نزدیک حمام شاه (نزدیک میدان امام) رسیدم و احساس کردم که از ترس دیگر قادر به حرکت نیستم.
🔻به مدرسه بازگشتم و همه ماجرا را به استادم آقای سیدمحمدرضا خراسانی (ره) تعریف کردم. ایشان خادم مدرسه را مأمور کردند تا از بازار سیرابی بگیرد و بیاورد و مرا ملزم به خوردن آن کردند. با اکراه خوردم و پس از آن به حالت عادی بازگشتم و همه را به صورت انسان می دیدم.
جلسات معرفتی ومطالب تربیتی
https://eitaa.com/jalsatmarefaty