eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
534 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوی روی بلوز سبزم، بی خبر از دنیا، در حال بازی با دوست پروانه‌اش بود و من وسط راه پله، سطل به دست، داشتم مادرم را راضی می‌کردم که بگذارد بروم: «مامان تو رو خدا بذار برم. بلدم خونشون رو. زود غذا رو می‌گیرم و برمی‌گردم.» حسین آقا و مغازه‌اش را از خیلی وقت پیش، از همان زمانی که بابا پشت یخچال مغازه‌اش می‌رفت و برایم آب آلبالوی خنک می‌خرید، می‌شناختم. هروقت اسم مغازه حسین آقا می‌آمد مزه همان آب آلبالو را در دهانم حس می‌کردم، به همان خنکی و مطبوعی. دل کوچکم می‌گفت حتما غذای نذری خانه حسین آقا هم به دلچسبی همان آب آلبالوهاست. «دلت قیمه می‌خواد؟ خودم برات درست می‌کنم. آخه کی تاحالا من شما رو فرستادم دنبال غذای نذری که این دفه بفرستم؟ اونم تا خونه حسین آقا که اون طرف محله.» هرچند که مامان مصمم این حرفها را زد اما من گره روسریم را زیر گلویم محکمتر کردم و اشک‌هایم را به یاری طلبیدم. می‌دانستم که اشک‌های ته‌تغاری خانه همیشه کارگر است و اتفاقا این بار هم بود. مامان راضی شد که بروم و سطلم را پر از قیمه کنم. شاید روی شلوغی و پر از آشنا بودن خیابان در روز عاشورا حساب کرده بود که بر خلاف همیشه آسان گرفت. غافل از اینکه امروز تمام مردم آن محل با من غریبه شده بودند. نه ساله نشده بودم و همان روسری نیم‌بند برایم بس بود. سطل به دست و خندان با قدم‌هایی که روی زمین و هوا برمی‌داشتم خودم را به سر کوچه رساندم. ✍ادامه در بخش دوم؛