✍بخش دوم؛
نگاهم را روی خطوط کتاب متمرکز میکنم. نمیخواهم غرق خیال شوم. هر پاراگراف که به پایان میرسد از خودم میپرسم چه شد؟ و دوباره و دوباره و دهباره یک پاراگراف را میخوانم تا حواسم جمع شود. دلم توی خانه است، کنار صورت لطیف زهرا، لابهلای پیچ و خم موهای فرفری ریحانه، و شانههای محکم مردی که تنها تکیهگاه زمینی من است... .
درد خفیفی شکمم را در هم میپیچد؛ انگار کسی معدهات را بچلاند. حال غریبی دارم. دلتنگم. دلتنگی سنگینترین بار دنیا روی شانههای آدمیست. دلتنگی چاره ندارد؛ مثل باتلاقی که هرچه دست و پا بزنی بیشتر در آن فرو میروی. از سرِ شب هزار بار گالری تلفنم را باز کردم و بستم. دیدنِ عکسهایشان مثل دست و پا زدن توی باتلاق است.
گوشی را برمیدارم تا به یکی از دوستانم پیام بدهم، شاید سینهام سبک شود. دفترچه تلفنم را بالا و پایین میکنم. نه! حرف زدن با هیچکس آرامم نمیکند. شاید دلم نمیخواهد کسی از نزدیکانم صدای شکستنم را بشنود. به کاغذ و قلم دسترسی ندارم، قسمت یادداشتهای گوشی را باز میکنم. مینویسم؛ که نوشتن تنها التیام من است... .
#ادامه_در_قسمت_ششم
#ح._م.
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan