#اندر_حکایت_اولین_مادری
یادم میآید یکبار مادرم به دختردایی که تازه مادر شده بود و چشمانش از بیخوابی و ضعف جسمی پس از زایمان گود افتاده بود، میگفت: «حالا قدر مامانتو میدونی عمه! میبینی چقدر بچه بزرگ کردن سختی داره، شببیداری داره؟ آخرش هم وقتی بزرگ شد این روزها و شبها رو یادش نمیاد که قدرتو بدونه.» و من که اینها را میشنیدم، به نظرم میآمد که چه کار بیهودهای است مادر شدن. اینقدر زحمت کسی را بکشی که هیچ وقت یادش نیاید سختیهایت را...
چه میشود کرد؟! دنیا هست و شترهایش که درِ همهی خانهها را بلدند و روزی سراغ تو را هم خواهند گرفت.
نوبت مادرشدن من هم رسید، و ناباورانه و ناگهانی قلبم پر شد از دوست داشتن؛ پر که نه، سرریز شد. دوست داشتنی عمیق و باورنکردنی!
نفسم میرفت برای این موجود کوچولوی ظریف و لطیف با آن دست و پاهای کوچک و نرمش، لبهای غنچهای، چشمان درشت و حتی دماغ بزرگ و آن اندک واکنشهای دلبرانهاش. دلم میخواست دنیا را که نه، خودم را به پایش بریزم.
با هر حرکتش چه قندها که در دلم آب نمیشد و هر صدایش چه معانی خاص و بدیعی که نداشت!
گوش دادنش صاحب سخن را بر سر ذوق میآورد و «مژگانش میشکست قلب همهی صف شکنان را.»
اما از آنجا که من هم مثل هر مامان اولی دیگری بیتجربه بودم، شبهای پرگریه و کمخوابی زیادی را پشت سر گذاشتم و چه ناشیانه برای هر مشکل سادهی نوزادم در پی راه حلی پیچیده بودم.
✍ادامه در قسمت دوم؛