#این_زنهای_شریف
جلسهی گزارش عملکرد بود. به قول دعوتنامهی مجازی، باید کارنامهی یک ماههی «دلبندانمان» را «رؤیت» میکردیم. پشت کاغذ، جلوی همان ماه، «دیدگاهمان» را مینوشتیم و امضاءِ مینیاتوریای هم میزدیم تَنگَش.
هوا آفتابی و معتدل بود. پسرها ورزش داشتند. مادرها روی نیمکتهای کلاس سوم، مجذوبِ خَلسهی قَلبقلبی و شوخوشَنگ روزگارِ نُهسالگیشان بودند. بوی عرق پسربچهها در عطر خنک و چموش نارنگی، گم شده بود. کلاس، سرحال و سردماغ بود. بغل بقیهی مادرها خودم را توی نیمکتِ کمعرض پسرم چپاندم. جا تنگ بود. جوری که محکم گوشَت را میگرفت و قبل از اینکه خاطرات تُردِ کلاس سِوّمت را مزهمزه کنی، عرض و طول بیقوارهات را چماق میکرد و میکوبید بر سرت. بودند مادرانی که مثل پرنسسها، آسوده و خرامان، خزیدند روی نیمکتها و پَک و پهلو و زانویشان به جایی نگرفت.
القصه، برای هم لبخندهای پاستیلی میزدیم و موقّر و متین نشسته بودیم.
خانم «اَمجدی» آمد. انگار توی دفتر یا راهرو با همکاری خندیده بود. ردّ خندهی تازه، هنوز روی لبها و توی چشمهایش مانده بود.
خیرمقدمش را گفت و تشکرش را کرد. نطق مختصرش که تمام شد یکی از مادرها گفت:
- خانم امجدی! من از شما گِله دارم. روز جشنِ «هزار»، کیک بچهی من از بقیه کوچکتر بوده. مگه خودتون تقسیمش نکردین؟! ناغافل دهانش را باز کرد و گفت. مطمئن و حقبهجانب.
✍ادامه در بخش دوم؛