eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
533 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
جلسه‌ی گزارش عملکرد بود. به قول دعوت‌نامه‌ی مجازی، باید کارنامه‌ی یک ماهه‌ی «دلبندان‌مان» را «رؤیت» می‌کردیم. پشت کاغذ، جلوی همان ماه، «دیدگاهمان» را می‌نوشتیم و امضاءِ مینیاتوری‌ای هم می‌زدیم تَنگَش. هوا آفتابی و معتدل بود. پسرها ورزش داشتند. مادرها روی نیمکت‌های کلاس سوم، مجذوبِ خَلسه‌ی‌ قَلب‌قلبی و شوخ‌وشَنگ روزگارِ نُه‌سالگی‌‌شان بودند. بوی عرق پسربچه‌ها در عطر خنک و چموش نارنگی، گم شده بود. کلاس، سرحال و سردماغ بود. بغل بقیه‌ی مادرها خودم را توی نیمکتِ کم‌عرض پسرم چپاندم. جا تنگ بود. جوری که محکم گوشَت را می‌گرفت و قبل از اینکه خاطرات تُردِ کلاس سِوّمت را مزه‌مزه کنی، عرض و طول بی‌قواره‌ات را چماق می‌کرد و می‌کوبید بر سرت. بودند مادرانی که مثل پرنسس‌ها، آسوده و خرامان، خزیدند روی نیمکت‌ها و پَک و پهلو و زانویشان به جایی نگرفت. القصه، برای هم لبخندهای پاستیلی می‌زدیم و موقّر و متین نشسته بودیم. خانم «اَمجدی» آمد. انگار توی دفتر یا راهرو با همکاری خندیده‌ بود. ردّ خنده‌ی تازه، هنوز روی لب‌ها و توی چشم‌هایش مانده بود. خیرمقدمش را گفت و تشکرش را کرد. نطق مختصرش که تمام شد یکی از مادرها گفت: - خانم امجدی! من از شما گِله دارم. روز جشنِ «هزار»، کیک بچه‌ی من از بقیه کوچک‌تر بوده. مگه خودتون تقسیمش نکردین؟! ناغافل دهانش را باز کرد و گفت. مطمئن و حق‌به‌جانب. ✍ادامه در بخش دوم؛