eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
533 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
هرکس چشمش به من می‌افتاد، نگران می‌شد آسیب ببینم. اما همچنان مصر بودم بر ادامه دادن! با جلو رفتنِ دقایق، راه شیب‌دارتر می‌شد. هوا نرم‌نرمک رو به سرما و سوز می‌رفت و مسیر پر پیچ‌ِ کوه، بیشتر خودش را می‌چسباند به پاهایم. پاهایی که فقط یک‌لایه جوراب پِنتی رویش را پوشانده بود! پاییز هنوز نفس می‌کشید که هوس کوهنوردی و یک تفریح متفاوت با دخترها به دلم افتاد. از شب قبل هر چیزی را که سرپرست گروه گفته بود آماده کرده و توی کوله جا داده بودم. آفتاب نزده، نوک‌پا نوک‌پا قبل از بیدار شدن پسرک با همسرم خداحافظی کردیم و افتادیم توی اتوبان امام‌علی و بعد اتوبان ارتش. از ماشین که پیاده شدیم، سرما از بین برگ‌های زرد و نارنجی و آسمانِ نزدیک به طلوع، لرز انداخت به تنِ من و رفقای تازه. سرپرستمان سوت شروع حرکت را که زد، تازه چشم‌هایم دید چه سوتی‌ای دادم! اولش به معصومه که کنارم راه می‌آمد گفتم. چهره‌اش کمی درهم شد: «مهدیه اذیت میشی!» حرفش را سرخوشانه جدی نگرفتم: «نه بابا چه اذیتی؟ حالا یه جوری می‌ریم دیگه.» کفش‌های اسپرت و لیزم را وقتی درآوردم که چند باری از روی برگ‌های خیس و‌ گِلی سربالایی زمین خوردم. آبشارهای کوچک و رودهایی که در مسیر بود، دخترها را شگفت زده‌ کرده بود. گوشی به دست، عکس می‌گرفتند و‌ ذوق خرج می‌کردند. دست‌هایم را سپر بلای دخترها می‌کردم تا بالا بروند. از چند جایش خراش برداشته بود و خون می‌‌آمد. عقب‌دار گروه، باتون خودش را فداکارانه دستم داد تا راه برای منی که بدون کفش، کوهنوردی می‌کردم، آسان‌تر شود. ✍ادامه در بخش دوم؛