#سوتی_قرن
#به_بهانه_روز_جهانی_کوهنوردی
هرکس چشمش به من میافتاد، نگران میشد آسیب ببینم. اما همچنان مصر بودم بر ادامه دادن!
با جلو رفتنِ دقایق، راه شیبدارتر میشد. هوا نرمنرمک رو به سرما و سوز میرفت و مسیر پر پیچِ کوه، بیشتر خودش را میچسباند به پاهایم. پاهایی که فقط یکلایه جوراب پِنتی رویش را پوشانده بود!
پاییز هنوز نفس میکشید که هوس کوهنوردی و یک تفریح متفاوت با دخترها به دلم افتاد. از شب قبل هر چیزی را که سرپرست گروه گفته بود آماده کرده و توی کوله جا داده بودم.
آفتاب نزده، نوکپا نوکپا قبل از بیدار شدن پسرک با همسرم خداحافظی کردیم و افتادیم توی اتوبان امامعلی و بعد اتوبان ارتش. از ماشین که پیاده شدیم، سرما از بین برگهای زرد و نارنجی و آسمانِ نزدیک به طلوع، لرز انداخت به تنِ من و رفقای تازه.
سرپرستمان سوت شروع حرکت را که زد، تازه چشمهایم دید چه سوتیای دادم! اولش به معصومه که کنارم راه میآمد گفتم. چهرهاش کمی درهم شد: «مهدیه اذیت میشی!»
حرفش را سرخوشانه جدی نگرفتم: «نه بابا چه اذیتی؟ حالا یه جوری میریم دیگه.»
کفشهای اسپرت و لیزم را وقتی درآوردم که چند باری از روی برگهای خیس و گِلی سربالایی زمین خوردم.
آبشارهای کوچک و رودهایی که در مسیر بود، دخترها را شگفت زده کرده بود. گوشی به دست، عکس میگرفتند و ذوق خرج میکردند.
دستهایم را سپر بلای دخترها میکردم تا بالا بروند. از چند جایش خراش برداشته بود و خون میآمد.
عقبدار گروه، باتون خودش را فداکارانه دستم داد تا راه برای منی که بدون کفش، کوهنوردی میکردم، آسانتر شود.
✍ادامه در بخش دوم؛