#جاهای_خالی_را_پر_کنید
#وامدار_بیجیره_و_مواجب_انقلاب
«همینجا وایمیسیم در نقش پرکنندهی خیابان!». پارچ آب سرد را انگار یکجا برگردانده باشد روی سر و صورتم. شبش درست نخوابیده بودم، ساعت ۶ با استرس از خواب پریدم. صبح زود دلم نیامد بیدارش کنم، ترسیدم خودخواهی باشد. این که من دوست دارم برسم به مراسم و نماز، دلیل کافی نبود. بچهها را صدا زدم و بالاخره با تاخیر از خانه خارج شدیم.
چقدر قبل ازدواج رفتن به راهپیماییها سخت بود، ماشین را نوک قلهی قاف پارک میکردیم و بعد از کلی پیادهروی تازه میرسیدیم به بسماللهالرحمنالرحیم راهپیمایی! اما حالا که حوالی دانشگاه تهران زندگی میکنیم این سختی را از دست دادهایم!
به تقاطع انقلاب و قدس که رسیدیم نتوانستیم برویم بالاتر، پیراهن مشکیها و رنگیها فضا را پر کرده بودند. ناچار رفتیم سمت وصال تا شاید بتوانیم خودمان را برسانیم پشت صف نماز. آخر آنجا جلوتر از امام جماعت که نمیشد نماز میّت خواند.
وصال را تا نزدیکی بزرگمهر رفتیم بالا، که دوباره جمعیت قفل شد. به سرم زد هرطور شده رد شویم و برویم کمی بالاتر تا متصل شویم. یاد خاطرات کالسکه توی شلوغیهای نجف و سامرا افتادم و منصرف شدم. هیچ اعصابم نمیکشید لای جمعیت متراکم برویم یا به پای کسی بخوریم.
✍ادامه در بخش دوم؛