#حواسش_به_همه_بود
عزاداری بوشهریها را خیلی دوست دارم؛ حلقه میزنند و با هماهنگی خاصی جلو عقب میروند و بر سینه میزنند و نوحههای خوشآهنگی زمزمه میکنند.
مردانهاش را در سیما زیاد دیدهام و هربار با اینکه لهجهشان را متوجه نمیشوم، اشکم سرازیر میشود و قلبم فشرده.
صبح اربعین شده بود و هنوز سیصد عمود مانده بود. با اینکه دلخوش بودم به اینکه در مسیر پیاده روی هستیم، اما انگار داشتم فریبش میدادم، آرام نمیشد. اشک تا پشت چشمم میآمد و هر بار با دست نیازِ سربازی از لشکر کوچکمان پس زده میشد. به گلو میرفت و بغض میشد. با پای بچهها آمده بودیم و قرار نانوشتهمان هم همین بود؛ اولویت با بچهها باشد، خادمیشان را بکنیم.
خودم را جای خانمهای خدمتگزار در موکبها که میگذاشتم، قلبم میگرفت از گوشهی روسری گزیدنهاشان سر دیگ غذا و مصممتر میشدم که یک قطرهای که از این توفیق نصیبم شده محکم بچسبم.
✍ادامه در بخش دوم؛