eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
534 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
⚡️بخش دوم ؛ - خب دیگه بسم الله بگو بخواب‌. +باشه؛ شب بخیر. - شب بخیر. + مامان می‌شه برام قصه بگی؟ - آخه دیگه خوابم میاد... + فقط یه قصه کوچولو. - یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یه پیرزنی بود رفت مشهد، بقیه‌ش برا فردا شب... + هههه خیلی خنده‌دار بود. - خب دیگه بخواب. + نه یه بار دیگه، یه بار دیگه بگو. - یه پیرزنی بود رفت مشهد، بقیه‌ش برا فردا شب. + هههه خیلی خنده‌داره. بذار برم برای بابا بگم و بیام. - نههه. بابا خوابه‌. ما هم باید بخوابیم دیگه. شب بخیر. + شب بخیر. + مامان؟ - ...هوم؟ + تشنمه. - خب برو آب بخور بیا. + آخه تاریکه. - خب چراغ روشن کن. + آخه خوابم می‌پره! - ای بابا. باشه الان برات میارم. + آب یخچالی بیاری. آب لوله نیاری‌ها... _ آبم که خوردی. دیگه بخواب دیگه دخترم. + باشه. شب بخیر. - شب بخیر. + مامان؟ - بله.... + میشه گوشیتو بدی قصه گوش بدم؟ - نه دیگه؛ قصه که گفتم برات. الانم وقت گوشی نیست. + پس اون نور چیه از زیر پتوت میاد؟ - لا اله الا الله! هیچی. + اِ خاموش شد. - می‌خوابی دیگه؟ ساعت ۱۲ شب شد. + باشه؛ شب بخیر. + مامان؟ -..... + مامان؟ - ...هوم...؟ + برام لالایی ‌می‌خونی؟ - من خوابم. + پس چرا داری حرف می‌زنی؟ -  الان صدام کردی بیدار‌ شدم. + پس‌ یه لالایی هم برام بخون. قول می‌دم آخریشه. - ... باشه... مدینه بود و غوغا بود اسیر دیو سرما بود محمد(ص) سر زد از‌ مکه که او خورشید دلها بود خدیجه همسر‌ او بود زنی خندان و خوش‌رو بود برای شادی و غم‌ها خدیجه یار نیکو بود +مامان، خدیجه یعنی دخترِ خاله مرجان؟ - نه یعنی مامان حضرت زهرا. +باشه، بقیشو بخون. -خدا یک دختر زیبا به آن ها داد لالالا به اسم فاطمه زهرا امید مادر و بابا + فاطمه زهرا دوست مسجدم؟ -نه گوش کن بخواب دیگه... علی داماد پیغمبر برای فاطمه همسر برای دختر خورشید علی از هرکسی بهتر علی شیر خدا لالا علی مشکل گشا لالا شب تاریک نان می‌بُرد برای بچه ها لالا + مامان. - بلههه؟ + نون می‌خوام!!!!! -...... هدیه به روح مادر تازه از دست رفته اجماعاً صلوات! سختی‌هایی که وقتی برای دیگران تعریف می‌کنیم، ما مادران سخت‌کوش و شب‌زنده‌دار می‌گرییم و دیگران می‌خندند! با ما در *جان و جهان* همراه باشید:🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan
! چند شب پیش، وروجک خانم پنج ساله‌ی ما از دستم ناراحت شد. با گریه رفت توی اتاق و تق! در را بست. از همان‌جا گریه‌کنان داد زد: «اصلا من و بابا میریم یه جای دیگه، شما تنها به زندگیت ادامه بده! بدون خانواده!» !😅 در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس ... 🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
کرونا آمده بود. آمار پشت آمار از اخبار اعلام می‌شد و در خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت کسی جز ترس بیماری و مرگ، رفت‌وآمدی نداشت. آن‌وقت‌ها دعای فرج‌هایی که با تلویزیون می‌خواندیم سوز دیگری پیدا کرد. روز و شب، همه یک جور دیگری برای ظهور دعا می‌کردیم. کمی گذشت. علم محدود بشر جلوتر آمد و خبر «تولید واکسن» دل همه را آرام‌تر کرد. یک شب انگار توی زمان از حرکت ایستادم. صدایی توی ذهنم چرخید: «خب این بیماری هم تموم شد‌! داریم برمی‌گردیم به حالت قبلی زندگی‌!» زندگی، دوباره مهمانی‌ها، سفرها و پارک‌های شلوغ را برپا کرد‌. حالت اضطرارمان کمرنگ شد. باز هم زندگی بی‌ یاد امام زمان، جریان عادی و تکراری‌اش را راه انداخت. صبح آن جمعه پریشان، خبر حمله‌ی وحشیانه اسرائیل را فهمیدیم. روز، تصاویر جنایاتش را دیدیم و شب صداهایی که تا حالا فقط در کتاب‌های دفاع مقدس خوانده بودیم شنیدیم. ظرف وجودمان شد سالادی از تپش‌قلب و معده‌درد عصبی و کابوس. مثل بچه‌ای که می‌ترسد و به آغوش مادر می‌دود، باز دلمان اولین جایی را که سراغ گرفت امام زمانش بود‌. فکر کردم که دیگر واقعا مضطر شده‌ایم. جنگی که تاریخ، انتظارش را می‌کشید شروع شده بود. دلمان برای سلامتی رهبر می‌تپید و چشم به راه کسی بودیم که مثل کشتی‌بان، ما را از این بلاها نجات بدهد و به ساحل آرامش برساند. روز هفتم جنگ است. در این چند روز قدرت نیروهای مسلح کشور همه را به وجد آورده‌. خبرهای افتخارآمیز حملات موشکی‌ دست‌به‌دست در گروه‌ها و اخبار می‌چرخد‌. این‌بار وسط نماز بودم که باز زمان برایم ایستاد. خدایا نکند غرور این ضربات دشمن‌شکن و داشتن فرماندهان شجاع، خیالمان را راحت کند. نکند مانند دفعه قبل که با واکسن خیالمان راحت شد، موشک‌های سجیل و فتاح خیالمان را راحت کند! عقلم نهیب زد‌: «نه! دیگر آن کودک زمان کرونا بزرگ شده و با یک آب‌نبات چوبی غصه‌‌‌اش یادش نمی‌رود‌.» غصه‌‌مان واقعا بزرگ است‌؛ به بزرگی کودکان غزه و حالا ایران؛ رایان‌‌‌ و باران و محیا. این‌بار بعد از شنیدن هر خبر پرتاب موشک، «وَ مارَمیت اِذ رمَیت و لکن الله رَمی» را از ته دل می‌خوانم. خدایا تمام موشک‌های ما بدون نظر لطف تو فرقی با موشک‌های پلاستیکی پسرم ندارند. فرماندهان دلاورمان، زیر عَلَم حضرت عباس(ع)، دل قوی می‌کنند‌. دنیای ما پدرش را می‌خواهد و فقط در آغوش او آرام می‌شود‌. و من بی‌قرارِ پدرِ بزرگ دنیایمان، این‌بار مراقب اضطرارم هستم. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane