✍بخش دوم؛
انگار کلافگیام را میفهمد، همانطور که دستش سمت دکمه کولر میرود میگوید: «برو پلیسِ من، گذر زیارتی بگیر راحت تره!»
خنکای کولر ماشین کمی از کلافهگیام کم میکند! دریچهی روی داشبورد را به سمت خودم تنظیم میکنم و میپرسم: «فرقش چیه؟»
قبل از لب باز کردن همسر، کلهی پسرک بین دو صندلی پدیدار میشود و با کمی تاخیر صدایش میآید که با نارضایتی میگوید: «هیچی! فقط باهاش میشه بریم عراق!»
پدر با انگشتش موهای روی پیشانی پسرک را که خیس عرق شدهاند کنار میزند و میپرسد: «مگه کجا دیگه میخوای بری؟»
پسرم خودش را عقب میکشد و روی صندلی میاندازد و میگوید: «اومدیمو فلسطین یکی دو هفته دیگه آزاد شد، باز اونوقتی که همه میرن مسجدالاقصی ما تازه باید بدوییم بریم اداره گذرنامه!»
پدر اینبار با صدا میخندد اما من به فکر فرومیروم که چطور همهی بچه ها را با خودم به اداره گذرنامه بیاورم!
#طاهره_سلطانی_نژاد
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan
https://rubika.ir/janojahaan