_از همان زمان که یکی بوده و یکی نبوده، آدمها دلبسته قصهها بودهاند. قصههای کوتاه، قصههای بلند، و بعدترها داستان و رمان و روایت. آدمیزاد با قصهها زندگی میکند.
هدیه عیدانه ما به شما جان و جهانیها، یک داستان دنبالهدار است که بر اساس واقعیت نوشته شده. هر روز، «مادری تنها به زایش نیست» را در کانال دنبال کنید. _
#مادری_تنها_به_زایش_نیست
#قسمت_بیستودوم
حدود سه ساعت پیوند کلیه طول کشیده بود.
و دو سه ساعتی هم ریکاوری زمان گرفته بود.
دخترکم را به اتاق ایزوله انتقال دادند و بعد از آن پانزده روز تمام ارتباط من و او از پشت شیشهی اُتاق قرنطینه بود.
صدایم را نمیشنید، اما هر روز مسیر طولانی خانه تا بیمارستان که توی سعادت آباد بود را میرفتم و پشت آن شیشهی کوچک حاضر میشدم.
میدانستم دیدنِ من روحیهاش را قوی میکند و با روحیهی خوب بدنش زودتر سرِپا میشود.
بعد از دیدنِ لاله به بخش مردها میرفتم و آقای سهرابی را ملاقات میکردم.
جوانِ بیست و پنج سالهای که یک فرزند داشت و به خاطر مسائل مالی مجبور به فروختن کلیهاش به دولت شده بود.
شمارهی اُتاقش را روی در دیدم و وارد شدم.
آبمیوه و کمپوت را روی میز کنار تختش گذاشتم و با او سلام و احوالپرسی کردم.
نگاهش را با ناتوانی از نوشیدنی به صورتم اَنداخت: «خیلی ممنون، همین که میاید دیدنم کافیه. دیگه هر بار زحمت نکشید.»
- سلامت باشی، شما جونِ دخترمو نجات دادی.
✍ادامه در بخش دوم؛