#خونِ_صورتی
دنیا که نیامده بودی، ذهن جنسیتزدهام معتقد بود صورتی دخترانه است، آبی پسرانه!
گلسر و کمد و عروسک نیازی به پرسیدن نداشت که چه رنگی باشد یا نباشد. همه صورتی بودند و تمام!
بعدترها هرکسی هدیه میآورد، هرچه بود صورتی بود.
انگار این رنگ، زبانِ مشترکِ همهی دخترهاست!
یکماهه که شدی دلدل میکردم سریع گوشهایت را سوراخ کنم.
زنِ پرستار، نگینِ نقرهای بیرنگورویی را از ته کشوی چرک درمانگاه کشید بیرون و گذاشت توی ماشهاش و چپاند توی گوشَت. گفته بودند تا چهلروزگی درد حس نمیکنی. دروغ گفتند؟
اولین ضجهات را که زدی، لعنت فرستادم به خودم و هوسهایم که آوردمت اینجا.
با غیض نگاه کردم سمت پرستار که: «آهای خانم چته؟ یواشتر!»
بُراق شد توی صورتم که: «خب چیکار کنم؟ درد داره دیگه!»
هرچه کردم شیر نخوردی. قهر کرده بودی یعنی؟
دل به دلت دادم و خودم هم گریه کردم.
تا خانه شيرم را نخوردی.
به آغوش پدرت که رفتی آرام شدی.
من ماندم و گوشوارههای قلبی کوچکی که به خیال خامم قرار بود مهمان گوشهایت شود.
◾️◾️◾️◾️
مادرم میگوید: «گریه، زبان مشترک مادرهاست!»
از دیروز من عزادار توام، دخترکِ صورتی؛ وقتی برای دخترم کادوی تولد گرفتم، وقتی بادکنک صورتی زدم، وقتی لباس صورتی تنش کردم، وقتی کیک صورتی گرفتم!
آه از این رنگ صورتی که شده روضهی مصورم.
میدانی من فکر میکنم صورتی همان رنگ خون است اما کمرنگ تر ... آخر تو که خونی نداشتی در بدنت!
حالا در آغوش مادرت راحت بخواب، قلب صورتیام!
#معصومه_سادات_صدری
جان و جهان ...🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan
✍بخش سوم؛
به دخترخالههایم اشاره کردم و گفتم: «این دوتا از صبح دارن هی چیز میز میخورن. منم دلم میخواد!»
گلین خانوم نگاه تیزی سمت دخترخالههایم انداخت: «اینا رو ولشون کن دخترم! پاشو بشین که میخوام برات قصه تعریف کنم. قصهی بچگیهای خودمو که خانبابا برام تعریف میکرد.»
رویم را برگرداند و موهایم را نوازش کرد. نگاهش را خیره کرد به دیوار روبهرو و شروع کرد. انگار که دوباره همان صحنهها را میدید؛ خانبابایش و خودش در کودکی. سعی کردم قیافهاش را تصور کنم. احتمالا موهایش را دو طرف با مروارید بافته و با سنجاق کوچکی به همدیگر وصل کرده. کنار در چوبی ایستاده و منتظر است بابایش از راه برسد. یحتمل یراق اسب را از دست خانبابا گرفته تا در آغل ببند و زودتر برگشته تا خانبابا بیشتر بغلش کند. یعنی خانبابایش چه شکلی بوده؟
صدایش مرا از عالم رویا کند:
- زمان ما که اینجور نبود مادر. غذاهای رنگ وارنگ! سفرههای اعیونی! همین آش و کباب داشتیم. نهایتش هم فتیر وعسل، با چند تا خرما. یه بار که روزه بودم خیلی گرسنهام شده بود داشتم گریه میکردم. خانبابا منو روی پاهاش نشوندو برام قصه گفت: «توی ماه رمضون هرشب وقتی که آدم روزهدار میخوابه، خدا فرشتههاشو میفرسته و یه دونه گندم توی دلش میذارن. گندمها خیلی قوت دارن. نمیذارن خیلی گرسنه بشی. فرشتهها هر شب تا وسط ماه مبارک میان. از وسط ماه به اونور هرشب یه دونه از گندمها رو برمیدارن و میبرن به آسمون. اینطوری روزهای آخر بیشتر گرسنه میشی ولی دیگه بدنت قوت گرفته و عادت کردی دخترم.»
گلین خانم قصه میبافت و من روی لباس چینچینیاش که سوغات مکه بود با ناخنهایم نقش میزدم. نقش فرشتهها و بالهایشان. با خورجینی از گندم بالای سر خانههای روستا که یکی یکی میروند پیش بچهها.
قصهی گلین خانم که تمام شد صدای موذن روستا بلند شد. مادرم گفت: «پاشو دخترم! اذان هم گفتن دیگه. روزهتو باز کردی یادت باشه برای همه دعا کنی.» گلین خانوم بلندم کرد و کنار خودش نشاند. برایم آش ریخت و داخلش کبابهای لپه مادر را خرد کرد. یک کاسه آش هم برای خودش ریخت. خرمایی کوچکی برداشت و گذاشت توی دهانم و گفت: «اینم جایزهی دختر ناز من که امسال اولین روزهشو گرفته. کی بشه من عروس شدنتو ببینم مادر؟»
گلین خانوم آن روز را برایم شیرین کرد. خیلی شیرین! هرشب زودتر میخوابیدم تا فرشتهها بیایند و سهم گندم امشبم را بگذارند توی دلم. دور از چشم مادرم لباسم را بالا میزدم که کارشان را راحتتر کنم. گلین خانوم چند رمضان دیگر، بیشتر پیش ما نماند. با فرشتهها رفت. من در نقش نوهی خلفش، هر رمضان قصهاش را برای دخترم تعریف میکنم. اصلا مگر جز این است که آدمها با قصههایشان زنده هستند؟
#معصومه_سادات_صدری
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan
https://rubika.ir/janojahaan