eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
533 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
کوله را که از بالای کمد دیواری پایین می‌آورم، شروع می‌کنم به گشتن تا داخل زیپ‌ها را تمیز و کوله را مهیای مشایه کنم. کوچکترین زیپ را که باز می‌کنم، سوزن و نخ مشکی را می‌بینم. یادم می‌آید اربعین گذشته که این سوزن و نخ را داخل کوله گذاشتم، تا مرز رفتیم اما قسمت نشد زائر شویم و تا الان داخل کیف مانده. هر بار که برای سفر کاری همسر کوله می‌بستم، می‌گفتم:«خوب این نخ و سوزن هم باشه، یه وقت نیاز می شه». حالا با گذشت یک سال این نخ و سوزن دور دنیا را گشته اما هنوز منتظر مقصد اصلی است. دوباره آن را داخل زیپ می‌گذارم و بقیه وسایل را جا می‌دهم. دو روز بعد که به اذن یار رسیده‌ایم به نیمه‌های مسیر مشایه، حوالی اذان ظهر موکبی پیدا می‌کنیم که به اندازه من و دخترک و پسر کوچکم در قاعة‌النسا جایی داشته باشد. درست در جلوی درب موکب به اندازه یک نفر جای خالی هست. داخل می رویم. بعد از ما دو پیرزن عراقی هم وارد می‌شوند و موکب آنقدر پر است که جای سوزن انداختن نیست. از شدت گرما و خستگی همان‌جا پایین پای ما می‌نشینند و همان جای کوچک را با هم تقسیم می‌کنیم. چند دقیقه که می‌گذرد یکی از پیرزن‌ها با ما هم‌کلام‌ می‌شود. به اندازه همان چهار کلمه‌ای که عراقی بلدم از تعداد بچه‌هایم می‌پرسند و اینکه از کجا آمده‌ام و من هم می‌فهمم که اهل بصره هستند، شهر ابومهدی. ✍ادامه در قسمت دوم؛