بسیاری از متنهایی که در کانال جان و جهان، با نظم و ترتیب پشت سر هم مینشینند، حاصل قلم زدن مادرانی هستند که در گروهی به نام «مداد مادرانه» دور هم جمع شدهاند و مشقِ نوشتن میکنند.
یکی از سرنخهایی که اخیراً اهالی مداد درباره آن نوشتهاند، از این قرار بوده: «مادربزرگم!»
#چارقدی_از_جنس_نور
قدش کوتاه بود.
صورت گردش وقتی روسری یکسر سفیدش را سر و با سنجاق قفلی کیپ میکرد و دستار سیاهش را دور آن میبست، نور محض میشد.
و آن عینک گرد تهاستکانیاش هم زیباترش میکرد.
در اکثر خاطرات شش سال اول زندگیام، همان روزهایی که تابستانهایش همراه بابا و گاهی کل خانواده در گوغِرِ سردسیر و بین درختهای گردو و بوی پونههای کنار جوی یا در وکیلآبادِ گرمسیر و کنار گندمزار و نخلستان و موتور آب در پِلاس سیاه و کوار چوبی آنها میگذشت، او و باشو (پدربزرگ) همچون تصاویر پررنگی حاضر هستند.
تصاویر پررنگی که البته بیشتر تصویرند، تصویری که عمق ندارد، عاطفهاش کم است و فاصلهاش زیاد... فاصلهای که مادرم و زنعموی بزرگترم میگفتند دلیلش آن است که او، سه عروس دیگرش که برادرزادههایش هستند و بچههایشان را بیشتر دوست دارد و او زن سیاستمداری است که هر طور دلش بخواهد امورات را پیشمیبرد.
البته که شواهد هم همین را نشان میداد...
کودکی ما در حسرت محبتی عمیق میگذشت... حسرت داشتن مادربزرگ مهربانی که مثل توی فیلمها هی قربان صدقهی نوههایش برود یا مثلا نوهها بروند پیش آنها بمانند و کلی خوش بگذرانند و...
✍ادامه در قسمت دوم؛