جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_106 ترانه پیله کرده برای نهار ماکارونی درست کنیم و حالا مجبو
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_107
دو-سه بار از پشت سرمون صدای سوت میشنوم.
برخلاف من که نمیخوام قبول کنم مخاطبِ این افراد بیتربیت ما هستیم و بیاعتنا راه خودم رو میرم، ترانه با فاصله کمتر از صدم ثانیهای بعد از هر سوت، نگاهی به پشت سر میاندازه.
حسابی به هم ریختم؛ اما نه از وجود این پسرهای بیادب و گستاخ، یا از گرمای هوا! حتی متلکها و سر و صداهایی که به گوشم میرسه هم به نظرم خیلی عجیب و دور از انتظار نیست!
تنها علت ناراحتی من، واکنشهای نابهجا و اهمیت دادن ترانه به این سر و صداها و این جماعت علافِ توی کوچه و خیابون هست.
با اینکه ترانه دو-سه سالی از من بزرگتره، اما رفتارهایی که تو این چند دقیقه ازش دیدم رو حتی مطهره هم انجام نمیده!
دست ترانه رو میگیرم و به سرعت قدمهام اضافه میکنم تا زودتر از اونجا عبور کنیم.
وارد خیابون خلوت منتهی به خونه عمو میشیم.
خلوته، پس بدون معطلی و معترض رو به ترانه میگم: این چه رفتاری بود ترانه؟!
بیاعتنا میگه: کدوم رفتار؟!
+با کوچکترین صدایی سریع برمیگردی عقب؛ وسط خیابون، میون اون همه پسر میخندی، بلند حرف میزنی، از همه بدتر هی اسم منو صدا میزنی!
-خب چی صدات میکردم خوب بود؟ بعدش مگه چی میشه بخندم؟
از این فاز عجیب و غریبی که ترانه برداشته، دوست دارم سرم رو بکوبونم تو دیوار!
میخوام زبونم رو به سرزنشش باز کنم که یه موتوری با سرعت از کنارمون میگذره و بعد از یه تکچرخِ ناشیانه که نزدیک بود خودش با موتورش به فنا بِرن، دور میزنه و با سرعت زیاد از کنار ما عبور میکنه.
بیخیال سرزنش ترانه تو خیابون میشم و با سرعت مسیر خونه عمو رو پیش میگیرم.
هنوز صحنه تک چرخ اون آدمِ بیعقل جلوی چشمهامه که دوباره همون موتور سوار از کنارمون میگذرن! از این حجمِ بالای اعتماد به نفس، کم مونده شاخ دربیارم!
از خیابون خارج میشم و برای سالم رسیدن به خونه عمو، مسیرم رو از پیاده رو خاکی و پر از بوتههای خار ادامه میدم.
هر چند اگه راه داشت، باقی مسیر رو تا خونه میدویدم، اما حس میکنم یه کم ضایع هست و مهمتر اینکه اون یارو ممکنه فکر کنه ترسیدم و پررو بشه!
باورکردنی نیست، اما تا رسیدن ما به خونه، همون موتورسوار، این دور باطل رو دو-سه بار دیگه هم تکرار میکنه!
با حال و روزی آشفته وارد خونه میشم و مستقیم به اتاق میرم.
ترانه اما یکراست به آشپزخونه میره و انگار نه انگار که بیرون چه خبر بوده، مشغول تدارک نهار میشه.
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_107 دو-سه بار از پشت سرمون صدای سوت میشنوم. برخلاف من که نم
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_108
گوشه اتاق میشینم و زانوهام رو بغل میگیرم؛ ترانه اینطور نبود، یا شاید هم بود و من نمیشناختمش!
حس میکنم این رفتارهای ترانه، تماسهایی که دور از اطلاع بقیه میگیره و حتی همین ماجرای خاستگارش، همه به هم ربط دارن.
به این فکر میکنم که کار درست چیه؟ اون رو به حال خودش رها کنم، یا اینکه یه جوری بهش بفهمونم راهش اشتباهه!
ترانه از آشپزخونه صدام میکنه: ریحانه بیا کمک کن زودتر نهارو آماده کنیم تا مامانم اینا نیومدن!
با این لباسها که انگار گرمای هوای بیرون رو تو خودشون نگه داشتن، مغزم خوب کار نمیکنه.
از جا بلند میشم و بعد از تعویض لباسهام، به آشپزخونه میرم.
ترانه مشغول خُرد کردن سیبزمینیهاست.
از توی کشو یه چاقو برمیدارم و کنار ترانه روی زمین مینشینم.
یه حلقه سیبزمینی رو برمیدارم و شروع میکنم به نگینی خرد کردن؛ همزمان رو به ترانه میگم: خُب! تعریف کن!
با تعجب نگاهم میکنه و با خنده میگه: چی رو تعریف کنم؟
+اونی که دیروز غروب زنگ زده بود خونتون کی بود؟
خیلی دوست داره مثل دفعههای قبل طَفره بره، اما من اینبار مُصمم هستم که حتما جواب بگیرم!
+این میثم کیه؟
-ای بابا! همون شب تو عروسیِ پسرِ عمو احمد بهت گفتم که! خاستگارمه!
+ اگه خاستگارته، چرا این زنگ زدنهارو از مامانت اینا پنهان میکنی؟ اصلا چرا همش بهش زنگ میزنی؟ هنوز که نه به باره، نه به دار!
-آخه تو چی میگی ترانه! چرا نباید زنگ بزنم! توروخدا مثل مامانبزرگها حرف نزن!
+مامانبزرگ چیه؟ میگم وقتی هی زنگ میزنی، داری خودت رو کوچیک میکنی! خوشت میاد روزی چند بار پشت تلفن خودت رو مَچَل یارو میکنی؟
-مَچَلِ کی؟! یه بار من جواب نمیدم، یه بار اون! چیزی نشده که!
+حرف رو عوضنکن! تو اون سری گفتی تازه میخواد خاستگاری کنه. ازت تعجب میکنم که طرف هنوز خاستگاری نکرده، بعد تو این همه پیش رفتی؟!
میذاشتی اول خاستگاری کنه، عمو اینا موافقت کنن، بهشون جواب مثبت بدین، به هم مَحرَم بشین، بعد برسین به زنگ زدن!
-اووووه! اصلا شاید به خاستگاری نکِشه! کی میره این همه راهو!
از حرف ترانه خُشکَم میزنه. این داره چیکار میکنه؟!
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_108 گوشه اتاق میشینم و زانوهام رو بغل میگیرم؛ ترانه اینط
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_109
حس میکنم خون به مغزم نمیرسه، زبونم بند اومده و نظم نفسها و ضربانِ قلبم به هم ریخته. خدا خدا میکنم حدسم اشتباه باشه...
با بهت و آشفتگی و صدایی لرزون میپرسم: ن..نکنه این اصلا خاستگارت نیست و...
ترانه نگاه میدزده و سرسری جواب میده: اووووه، چقدر بزرگش میکنی! نترس من خودم حواسم هست.
+دیگه میخواد حواست به چی باشه! کار تو از همین اول بسمالله ایراد داره.
-ریحانه شروع به نصیحت نکن، به اندازه کافی سمانه مغزم رو خورده!
احساس میکنم مغزم هنگ کرده. به بهانه سر زدن به پیازهای توی ماهیتابه که مثل درون آشفته من در حال جلز و ولز کردن هستن، از کنار ترانه بلند میشم.
دوست ندارم دیگه با ترانه حرفی بزنم، شاید هم نمیدونم چی باید بگم!
ترانه هم متوجه شده، اما مثل همیشه خودش رو به اون راه زده و از هر دری میگه تا بلکه یخ بینمون آب بشه.
با اومدن زنعمو و فائزه و چند دقیقه بعد، عمو و کاوه، کم کم سفره نهار رو پهن میکنیم.
....
تکههای ماکارونی که زیر پای فائزه ریخته بود رو با دست جمع میکنم و همراه خردههای نون توی سفره، داخل بشقاب میریزم و رو به فائزه میگم: بیا اینارو ببر بریز کنار لونه مرغهاتون.
با کلی لوس بازی و غُرغُرکنان میاد و بشقاب رو میگیره و میره.
سفره رو تا میزنم و بعد هم زیر انداز رو جمع میکنم و به آشپزخونه میرم.
ترانه مشغول شستن ظرفهاست. دوست ندارم کنارش باشم، پس به بهانه تکاندن زیرانداز، به حیاط میرم و بعد از کلی وقتکُشی، همراه فائزه به خونه برمیگردم.
زنعمو حاضر و آماده از اتاق بیرون میاد و رو به عمو میگه: اول منو برسون خونه داداشم بعد برو آبیاری باغ.
عمو که مشغول خوردن چای بعد از غذاش هست میگه: کار مشتری رو باید تحویل بدم، فرصت نمیکنم.
بعدش هم کاوه رو صدا میکنه و آبیاری باغ و همینطور رسوندن زنعمو رو بهش میسپره.
با راهی شدن زنعمو، فائزه هم دوان دوان خودش رو به زنعمو میرسونه و با همون لباسهای گلگلی و دمپاییهای تا به تا، روی موتور بین کاوه و زنعمو میشینه و بلافاصله راه میافتن.
عمو هم بعد از خوردن چای دوم، از جا بلند میشه و به سراغ ماشین میره.
به بهانه آبپاشی باغچه و درختها، پشت سر عمو وارد حیاط میشم و از لای دروازه باز حیاط کارهای عمو رو نگاه میکنم.
نیم ساعتی با دم و دستگاه زیر کاپوت ماشین وَر میره و دست آخر یه دَبه آب توش خالی میکنه.
از همونجا دبه رو داخل حیاط، کنار در میذاره و بعد دستهاش رو با دستمالی روغنیتر از دستهای خودش پاک میکنه و بالاخره پشت فرمون میشینه.
بعد از دو سه تا استارت بیبخار، با استارت چهارم بالاخره ماشین روشن میشه و عمو هم به دنبال کارهاش میره.
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_109 حس میکنم خون به مغزم نمیرسه، زبونم بند اومده و نظم نفس
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_110
ده دقیقهای میشه که همینطور تنها و بیکار تو حیاط نشستم.
از تو خونه صدای جاروبرقی بلند شده. تمایلی برای همکاری با ترانه ندارم.
تکه چوبی از روی زمین برمیدارم و خطوط بیمفهومی روی زمین خاکی جلوی ایوون میکشم.
دلم برای ماماناینا تنگ شده. کاش میشد برگردم خونه...
صدای تلفن عمو اینا بلند میشه؛ اما اونقدر زنگ میخوره تا خودش قطع میشه.
طولی نمیکشه که دوباره تلفن زنگ میخوره. جاروبرقی خاموش میشه و چند لحظه بعد صدای الو گفتن ترانه به گوشم میرسه...
دست خودم نیست و حساس شدم. ناخودآگاه گوشهام رو تیز میکنم تا بلکه از حرفهای ترانه بفهمم مخاطب پشت گوشی کی هست؛
چیزی دستگیرم نمیشه. تصمیم میگیرم برم داخل.
پنج دقیقه گذشته و ترانه همچنان پای تلفن مشغول صحبته. دیگه مطمئن شدم که با همون یارو داره حرف میزنه.
بالاخره حرفهاش تموم میشه و گوشی رو سر جاش میذاره.
با عجله از اتاق بیرون میاد و انگار که ذوق گفتن خبری رو داشته باشه، به من که مثلا مشغول بررسی کتاب داستان فائزه هستم، نگاه میکنه.
سوالی نگاهش میکنم و با تکون دادن سرم بهش میفهمونم اون حرفی که به زور تو دهنش نگه داشته رو به زبون بیاره.
کمی این پا و اون پا میکنه و بعد از چند ثانیه بالاخره به حرف میاد: میثم بود...
همین اول بسمالله اعصابم رو به هم میریزه! زبون نفهم! حتما جایزه هم میخواد که نیم ساعت با اون یارو حرف زده!
وقتی جوابی نمیگیره ادامه میده: میگفت اون دختره کی بود باهات بود!
اونقدر سریع و با شتاب سرم رو بلند میکنم که حس میکنم گردنم رگ به رگ شده.
با اخم منتظر ادامه حرفش میشم.
ترانه کمی به مِن مِن میافته، اما در نهایت حرفش رو ادامه میده: میگفت یه پسر عمه داره که میخواد با یه دختر عاقل و خانوم آشنا بشه. میخواست شماره تورو بگیره.
شوکه شدم؛ به همون اندازه که عصبانی هستم، متعجب و وحشتزده هم هستم.
چقدر آدم میتونه وقیح باشه! از شدت خشم و اضطراب، نه تنها دستهام، بلکه کل وجودم به لرزه دراومده.
ترانه خیر سرش، برای اینکه آرومم کنه با دستپاچگی میگه: من میشناسم پسره رو! به خدا خیلی پسر خوبیه؛ اصلا دوست کاوه هست. آدم خوبیه که دنبال یه دختر خوبه دیگه!
با عصبانیت میگم: چه غلطا!
تو خودت کم بودی، من رو هم میخوای شریک کارای اشتباهت کنی؟!
ظهر دو ساعت برات روضه نخوندم که الان با خنده و ذوق این پرت و پلاها رو بهم بگی!
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_110 ده دقیقهای میشه که همینطور تنها و بیکار تو حیاط نشستم
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_111
از قیافهش مشخصه که حسابی تو ذوقش خورده.
رو برمیگردونه و با غیظ میگه: بیا و خوبی کن!
متعجب از حرفش میگم: خوبی؟! تو به اینکه شماره منو بدی به یه پسر غریبه میگی خوبی؟!
-باشه بابا! حالا که شمارهتو ندادم اینقدر تُرش کردی!
+تو اصلا نمیفهمی حرف من چیه!
-خب بگو تا بفهمم چیه؟!
+تو بدون اینکه مامانتاینا چیزی بدونن، با یه پسر غریبه حرف میزنی. اونقدر برات عادیه که به قول خودت میخوای دست من رو هم بند کنی!
-خُب مگه چیه؟
+تو همین الان میگی پسرعمه اون یارو دوست کاوه هست، نگفته مطمئنم خود اون یارو هم دوست کاوه هست. تو چطور به اعتماد و آبروی کاوه و عمو فکر نکردی؟!
ساکت شده و به جای یه کلمه حرف حساب، فقط به در و دیوار نگاه میکنه.
ادامه میدم: ما تو فامیلهامون هر چقدر هم با هم صمیمی باشیم، بازم دخترامون با پسرا جز سلام و احوالپرسی ساده، حرف دیگهای ندارن؛ تو با خودت فکر نکردی اگه عمو یا کاوه یا حتی یکی از همین بچههای فامیل بویی از این کار تو ببرن، چقدر باورش براشون سخت و سنگینه؟
-من حتی اگه نخوام دیگه با میثم حرف بزنم هم باز آبروم میره!
+چرا؟
-میترسم میثم یه جوری به گوش کاوه برسونه!
+بیخود کرده! به مامانت بگو، مامانت اگه با خبر باشه، راحتتر میتونی خلاص بشی.
-میترسم به مامانم بگم!
+ خب بالاخره که چی؟ باید یه بزرگتر در جریان باشه! اونا بهتر میدونن چیکار کنیم. اگه هم یه موقع اون یارو بخواد نامردی کنه و به کسی چیزی بگه، خیالمون راحته.
ترانه ساکته، نمیدونم داره به چی فکر میکنه.
اما همه فکر من اینه که چطور ترانه رو از این دردسر احمقانهای که برای خودش درست کرده خلاص کنم. یکدفعه فکری به ذهنم میرسه. با هیجان رو به ترانه میگم: فهمیدم چیکار کنیم؟
بیحال و حوصله میپرسه: چیکار؟
+به مامانم قضیه رو بگیم!
-نه نه! حرفشم نزن! میخوای آبروم جلوی مامانت بره؟
+چه آبرو رفتنی؟ مگه نگفتیم از یه بزرگتر کمک بگیریم؟! کی بهتر از مامانم؟!
-نه ریحانه! اگه به کسی این قضیه رو بگی هیچ وقت نمیبخشمت! اصلا این جریان به تو ربطی نداره! دخالت نکن! خودم بهتر میدونم چی برام خوبه چی بد!
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_111 از قیافهش مشخصه که حسابی تو ذوقش خورده. رو برمیگردونه
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_112
+یعنی میخوای کارت رو همینطور ادامه بدی؟
-آره، گفتم که! دیگه هم تو کار من دخالت نکن.
+پشیمون میشی!
-تو نگران من نباش!
از این تغییر ۱۸۰ درجهایش خشکم زده. ناراحتم و دوست ندارم بیشتر از این تو خونه عمو اینا و نزدیک ترانه باشم.
به اتاق میرم و خُرده وسایلی که همراه خودم آورده بودم رو جمع و جور میکنم.
میخوام تا اومدن مامان اینا، خونه خاله بمونم.
نمیدونم ترانه تو اون اتاق چیکار میکنه! برام هم مهم نیست! «خلایق هر چه لایق!»، اصلا «صلاح مملکت خویش خسروان دانند!»، به قول معروف «واسه کسی بمیر که برات تب کنه!»
همزمان که انواع و اقسام ضربالمثلهای بی ربط و باربط تو ذهنم ردیف میشن، لباسهام رو عوض میکنم.
ساک کوچیکم رو برمیدارم و از اتاق خارج میشم. در خونه رو باز میکنم.
بالاخره صدای ترانه درمیاد و انگار نه انگار که هیچ بحثی بینمون شده باشه، سرخوش میگه: بسلامتی کجا شال و کلاه کردی؟
این چه بیخیالی مسخره و حرص دربیاری هست که داره! جوابش رو نمیدم و مشغول پوشیدن کفشهام میشم.
میاد پشت سرم میایسته و میگه: با توام! کجا داری میری؟
سرسنگین جواب میدم: خونه خالم!
-خب وسایلت رو کجا میبری؟
+اونجا میمونم تا مامانم اینا بیان.
-یعنی چی؟ مسخره بازی درنیار! الان یعنی قهر کردی؟
باز هم سرسنگین میگم: قهر نکردم، میخوام یه خرده هم خونه خالم اینا باشم.
خداروشکر دیگه چیزی نمیگه و من هم از خدا خواسته خونه عمو رو به سمت خونه خاله ترک میکنم.
...
بعد از جواب پس دادن به خاله که چرا اینقدر دیر اومدم دیدنش، روی ایوون خونه زیراندازی پهن میکنیم و عصرونهای بر بدن میزنیم و تا تاریک شدن هوا، خودمون رو با بازی وسطی و فرغون سواری سرگرم میکنیم.
...
خاله برای شام مرغ و پلو و سیبزمینی پخته؛ دوست دارم انگشتهامم باهاش بخورم بس که لذیذه.
بعد از اینکه حسابی دلی از عزا درمیارم، کنار خاله که مشغول شستن ظرفهای شام هست، میایستم و با حوصله به باقیمونده سوالها و احوالپرسیهای تموم نشدنی خاله جواب میدم.
قراره امشب تو حیاط، زیر چادر برزنتی که هلالاحمر به خاطر زلزله دو-سه ماه پیش به همه اهالی اهدا کرده، بخوابیم.
ترس از ورود جَک و جونوَر و انواع و اقسام حشرات و خزندهها به چادر، لذت خوابیدن تو حیاط رو ازم گرفته.
خاله انگار که متوجه نگرانیم شده باشه، دعایی رو بلند میخونه و رو به من اطمینان میده که از چیزی نترسم و با خیال راحت بخوابم.
سعی میکنم به حرف خاله اعتماد کنم؛ خستگی روحی و جسمی هم به کمکم میاد و بعد از لحظاتی نمیفهمم که چطور خوابم میبره.
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_112 +یعنی میخوای کارت رو همینطور ادامه بدی؟ -آره، گفتم که
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_113
چشمهام رو درحالی باز میکنم که از بدخوابی کل بدنم کوفته هست.
تعداد دفعاتی که دیشب از خواب پریدم، از دستم دررفته. یادم به کابوسی که دم صبح دیدم میافته؛ (تلفن خونه مدام زنگ میخورد، اما هر بار که گوشی رو برمیداشتم کسی حرف نمیزد.
بار آخر که تلفن زنگ خورد، جواب ندادم، اما زنگ تلفن قطع نمیشد.
ترانه اصرار داشت جواب بدم. وقتی گوشی رو برداشتم یه عالمه سوسک و عقرب از گوشی تلفن ریختن بیرون) همون موقع با جیغ از خواب پریدم و خاله بیچاره رو هم نصف شبی ترسوندم.
طفلک فکر کرده بود بلایی سرم اومده!
سرم رو به این طرف و اون طرف تکون میدم تا فکر به اون کابوس چندشآور از ذهنم بپره.
نگاهی به دور و برم میاندازم.
بچههای خاله خوابن اما خود خاله تو چادر نیست. از روزنههای چادر مشخصه که آفتاب به اندازه کافی اومده بالا.
با اینکه خیلی خوابم میاد و احساس خستگی میکنم، اما دلم نمیخواد بخوابم.
لحاف سنگین روم رو کنار میزنم. حوصله جمع کردن رختخوابم رو ندارم، اما تو مرامم نیست که همینطور شلخته رهاش کنم واسه یکی دیگه!
تشک رو تا میزنم و اون لحاف سنگین رو هم به سختی جمع و جور میکنم و یه گوشه میذارم.
بعد از مرتب کردن سر و وضعم میام بیرون چادر.
خاله داره حیاط رو آب و جارو میکنه.
سلام میدم و به سمت شیر آب زیر بوته گل محمدی میرم. دست و صورتم رو میشورم. هوس میکنم یه دونه از اون گلهای کوچیک و صورتی رو بچینم.
با دقت به تکتک گلها نگاه میکنم تا اینکه یکی از خوشگلترینهاشون بهم چشمک میزنه.
با احتیاط میچینمش و بلافاصله سمت بینیم میگیرم و عمیق بو میکشم. دوباره و سهباره کارم رو تکرار میکنم.
یادم به حرف مامانی میافته که همیشه میگفت «وقتی گل محمدی رو بو کردی، صلوات بفرست».
یه صلوات به یاد مامانی و یه صلوات برای صاحب این عطر آرامشبخش میفرستم.
حس میکنم همه ناآرومیها و خستگیهام از بین رفته...
شوهر خاله زهرا که همیشه صبحانهش رو زودتر از بقیه میخوره، از خونه بیرون میاد.
سلام و صبح بخیری بهش میگم و جواب میگیرم.
شوهر خاله عصا زنان به سمت دروازه میره و از خونه خارج میشه.
یه گوشه از ایوون که نَمِش خشک شده رو برای نشستن انتخاب میکنم.
خاله کار جارو زدنش تموم شده و به داخل چادر میره.
طولی نمیکشه که بچههای خاله دونهدونه و خوابآلود از چادر بیرون میان.
قیافههاشون تو این وضعیت یکی از یکی خندهدار تره.
بعد از مدتی همه دور سفره صبحانه مفصلی که خاله چیده، میشینیم و مشغول میشیم.
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_113 چشمهام رو درحالی باز میکنم که از بدخوابی کل بدنم کوفته
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_114
با دستمالی که بهش میخوره تیکهای از لباس رضا باشه، مشغول گردگیری چندتا دونه وسایل ساده خونه خاله زهرا هستم.
صدای سلام و احوالپرسی آشنایی به گوشم میرسه. از پشت پرده نگاهی به حیاط میاندازم.
زنعمو مشغول خوش و بش با خاله هست. کمی اونطرفترشون هم ترانه ایستاده و مشغول دید زدن اطرافه.
اَه... این دیگه اینجا چیکار داره!
-ریحانههههه! ریحانه جاااااان!
خاله صدام میکنه. بیشتر از این نمیشه معطل کنم.
به آشپزخونه میرم و دستمال رو گوشه سینک ظرفشویی میاندازم و راهی حیاط میشم.
از همون بالای ایوون سلامی به زنعمو میدم.
زنعمو با روی خوش جواب میده و با گلایه میگه: بی معرفت چه بیخبر رفتی! نمیخواستی صبر کنی ما برسیم؟!
نکنه این ترانه دهنلقی کرده باشه و چیزی از بحث و قهر بینمون گفته باشه! شرمنده رو به زنعمو میگم: نمیدونستم کی میاین، دلم هم برای خاله تنگ شده بود، یهویی تصمیم گرفتم بیام!
ترانه مثل قاشق نشُسته میپره وسط و میگه: خب حالا اگه دلتنگیت رفع شده، بیا با ما بریم خونمون!
دور از چشم خاله و زنعمو چشمغُرهای براش میرم و رو به زنعمو جواب میدم: چند روز خونه شما بودم، مامان اینا هم امروز- فردا میان. دیگه این یکی-دو روز رو خونه خاله میمونم.
زنعمو دهن باز میکنه چیزی بگه، اما ترانه بازم میپره وسط و میگه: ما تو رو از مامانت تحویل گرفتیم، خودمون هم باید تحویلت بدیم!
دوست دارم بگم «به خاطر تو نمیخوام بیام خونتون!». اما نمیخوام خاله و زنعمو بویی از اختلاف بینمون ببرن.
دیگه چشمغره هم نمیتونم برم، چون زنعمو و خاله چهارچشمی به من زُل زدن تا ببینن بالاخره چه تصمیمی میگیرم.
کمی این پا و اون پا میکنم.
ترانه جلو میاد و زیر گوشم آروم میگه: ببخش دیگه! بیا با ما بریم خونمون، باید بهت یه چیزایی رو بگم.
حس رفاقتی که بینمونه، به همراه کنجکاوی درباره چیزی که میخواد توضیح بده، بالاخره راضیم میکنه که همراهشون به خونه عمو برگردم.
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy
یه خبر بد و دو خبر خوب ☺️
نویسنده رمان امروز مهمان دارن نتونستن قسمت جدید رو بنویسند بنابراین امروز #رمان نداریم 🤷♀
خبر خوب اول اینه که خانم بابایی قول دادن فردا اشانتیون یه قسمت بیشتر رمان بنویسند. 😉
خبر خوب دوم اینکه امشب برندگان #پویش #بی_تفاوت_نباشیم اعلام میشه 👍
#رمان
#دنیای_سوفی
#پارت_یک
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
باغ ادن
... به هر حال در یک زمانی و جایی باید چیزی از هیچ به وجود آمده باشد...
سوفی آموندسِن آن روز به همراه دوستش یوآنا از مدرسه به خانه برمیگشت. بین راه راجع به آدم ماشینیها حرف میزدند. یوآنا اعتقاد داشت مغز انسان مثل یک کامپیوتر پیشرفته عمل میکند اما سوفی با او کاملاً موافق نبود چون به عقیده او، انسان خیلی پیچیدهتر از یک دستگاه الکترونیک است.
وقتی به فروشگاه بزرگ محلشان رسیدند راهشان از همدیگر جدا شد و هر کدام به طرف خانه خود رفتند. صوفی در انتهای محله ی خانههای ویلایی زندگی میکرد و مسافت خانشان تا مدرسه تقریباً دو برابر مسیر یوآنا بود. بعد از خانه آنها تقریبا هیچ خانهای نبود و جنگل انبوه قرار داشت.
صوفی به راه خود ادامه داد تا اینکه به کوچه کلوور رسید. انتهای کوچه پیچ تندی بود که به پیچ ناخدا معروف بود و به جز روزهای تعطیل آخر هفته هیچکس از آنجا رد نمیشد.
اوایل ماه مه بود. شاخههای گلهای نرگس زرد در اطراف درختان میوه باغها پیچیده بودند و برگهای سبز درختان غان تازه جوانه زده بودند. عجیب بود که وقتی زمین گرم میشد و دانههای برف آب میشدند، انبوه گیاهان سبز از دل خاک بیرون میآمدند. صوفی وارد حیاط خانهشان شد و نگاهی به صندوق پست انداخت. معمولاً چند تا مجله تبلیغاتی و تعدادی هم پاکت بزرگ برای مادرش بود. گاهی هم نامههایی از طرف بانک برای پدرش میآمد. پدرش ناخدایی کشتی بزرگ بود که اکثر اوقات در سفر بود. وقتی برای چند هفته به خانه میآمد تمام مدت سوفی و مادرش میماند و سعی میکرد با هم خوش بگذرانند اما موقعی که به دریا برمیگشت تقریباً آنها را از یاد میبرد. آن روز برخلاف همیشه فقط یک پاکت نامه کوچک توی صندوق بود و پشت پاکت نوشته شده بود:
« برسد به دست سوفی آموندسن، خیابان کلاوور، پلاک ۳.»
فرستنده نامه مشخص نبود و هیچ تمری هم روی پاکت چسبانده نشده بود.
سوفی در حیاط را بست و چون خیلی کنجکاو شده بود که ببیند توی نامه چه نوشته شده همان جا پاکش را پاس کرد و نامه را از درون آن بیرون کشید ولی با تعجب دید روی آن فقط نوشته شده بود: تو کیستی؟
سوفی به علامت سوال آن خیلی بزرگ نوشته شده بود. دوباره به نامه نگاه کرد و دید بله مال خودش است. پیش خود اندیشید چه کسی آن را به صندوق پست انداخته بود.
در ساختمان را باز کرد و وارد خانه شد. گربه اش، شرکان، طبق معمول از لابلای بوتهها به ایوان پرید و قبل از آنکه در بسته شود به داخل خانه خزید. هر وقت عصبانی میشد، میگفت:«سوفی، خانه را کردی باغ وحش» صوفی مجموعهای از حیوانات را دور خودش جمع کرده بود. ماههای قرمز سر طلایی و دم سیاه، مرغ عشقهایی به نام اسمیت و اسموله، لاک پشتش به نام گویندا و بالاخره گربه ببری زرد متمایل به قهوهای اش که ان را شِرکان صدا میزد. بدون آنها چطور میتوانست دیر آمدن مادرش از سر کار و غیبت های طولانی پدرش را تحمل کند.
سوفی کیفش را روی زمین انداخت و کاسه غذای گربه را پر کرد و جلوی او گذاشت. بعد با آن نامه مرموز روی مبل راحتی ولو شد. زیر لب تکرار کرد: تو کی هستی؟ خوب او سوفی آموندسِن بود اگر اسم دیگری داشت به آدم دیگری تبدیل میشد. پدرش قصد داشته اسم او را سینوهه بگذارد. یعنی اگر اسمش را سینوهه گذاشته بود به شخص دیگری تبدیل میشد؟
از روی مبل بلند شد و جلوی آینه رفت و به خود خیره شد و گفت:« من سوفی آموندسِن هستم» دختر توی آینه دقیقاً همون حرکات او را تکرار کرد. با حرکاتی سریع تصویر توی آینه را فریب دهد ولی دختر توی آینه که تصویر خودش بود همان کارهایی را که او انجام میداد تکرار میکرد. سوفی از او پرسید «تو کی هستی؟» و چون جوابی نشنید گفت:« خب معلومه تو خود من هستی.»
سوفی آموندسن معمولا از ریخت و قیافه خودش چندان رضایت نداشت. مرتب از دیگران میشنید چشمهای بادامی قشنگی دارد اما افرادی هم بودند که میگفتند دماغش خیلی کوچک و دهانش کمی گشاده است. گوشهایشم نزدیک چشمهایش بودند اما بدتر از همه موهای صافش بودند که هیچ حالتی به خود نمیگرفتند. غیر عادلانه بود که خودش نتوانسته بود در مورد قیافهاش تصمیم بگیرد؟ همه اجزای بدنش از قبل و به طور تصادفی تعیین شده بودند. میتوانست در انتخاب دوست تصمیم بگیرد ولی در مورد ظاهر و قیافه خودش هیچ ارادهای نداشت. ناگهان تصمیم گرفت به اتاقش برود و تکالیف زیست شناسی اش را انجام دهد. به طرف اتاقش رفت ولی بلافاصله تغییر عقیده داد و با خودش اندیشید بهتر است بروم توی حیاط. گربه هم به دنبالش راه افتاد ولی سوفی او را توی ایوان کرد و در را پشت سرش بست.
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
«کپی از رمان مشکل شرعی دارد»
نویسنده: یوستین گوردر
مترجم: سوفیا جهان
@javaneh_noor
#رمان
#دنیای_سوفی
#پارت_دو
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
شرکان سبکبال از روی شنها به درون انبوه بوتههای تمشک پرید. گربهای چالاک بود، از سیبیل سفیدش گرفته تا دم جنبنده انتهای بدن براقش، یک پارچه انرژی و حرکت بود. گربه نیز در باغ بود ولی ابداً مانند صوفی متوجه هستی خود نبود همانطور که نامه مرموز را در دست داشت اندیشید:درست است که الان در این دنیا هستم ولی یک روزی خواهم مرد. آیا واقعاً زندگی بعد از مرگ وجود دارد؟
مدت زیادی از مرگ مادربزرگ سوفی نمیگذشت. شش ماه هر روز برای او دلتنگی کرده بود. پیش خود گفت: آیا این عادلانه است که زندگی یک روز تمام میشود؟
سوفی تلاش کرد اندیشه مرگ را از توی کلش بیرون بیندازد ولی به محض آنکه به زندگی خود میاندیشید فکر مرگ و مردن نیز بلافاصله همراه با آن به مغزش میآمد.
زندگی و مرگ در روی یک سکه اند و هر چقدر مفهوم یکی از آنها بزرگتر شود معنای دیگری هم افزایش مییابد. اصولاً زندگی بدون مرگ و برعکس، معنایی ندارد. صوفی یادش آمد وقتی پزشک به مادربزرگش گفت مریض است، او گفته بود:« حالا میفهمم زندگی چقدر با ارزش است.» اندیشید خیلی غم انگیز است که اغلب آدمها وقتی مریض میشوند تازه به معنای سلامتی و زندگی پی میبرند. بعد فکری به خاطرش رسید و گفت بهتر است دوباره به صندوق پست سری بزنم و ببینم نامه جدیدی آمده است یا نه. وقتی در صندوق را باز کرد نامه دیگری را داخل آن دید. تنش شروع به لرزیدن کرد. اسم خودش پشت آن نوشته شده بود. پاکت را باز کرد و نامه را بیرون کشید. روی آن نوشته شده بود: دنیا چگونه به وجود آمده است؟
سوفی اندیشید:« نمیدانم و شک ندارم که هیچ کس دیگر هم نمیداند» ولی فکر کرد پرسش خوبی است و برای نخستین بار حس کرد هر آدمی باید بداند دنیایی که در آن ساکن است چگونه به وجود آمده است. این دو نامه مرموز سوفی را کاملاً گیج کرده بود به همین خاطر تصمیم گرفت به مخفیگاه خود برود.
خانه که نمای آجری قرمز رنگی داشت درست در وسط باغ قرار گرفته بود که مملو از گل و بوته و درختان گوناگون میوه و چمنزار بود و پدربزرگش وقتی که بچه اول آنها چند هفته بعد از تولد فوت کرد آلاچیق کوچکی در گوشهای از آن برای مادربزرگش ساخته بود.
در گوشهای از باغ بیشه انبوه بود که در آن گل و میوهای نمیروید. در واقع پرچین پرپشتی بود که باغ را از جنگل جدا میکرد ولی چون در ۲۰ سال گذشته کسی به آن نرسیده بود، به صورت تودهای گیاه نفوذ ناپذیر درآمده بود. مادربزرگ همواره میگفت زمان جنگ که مرغ و خروسهادر باغ رها بودند همین دیوار گیاهی مانع میشد روباهها آنها را بگیرند.
در قسمتی از این بوتهزار حفره کوچک ایجاد شده بود که مثل غار مرموزی به نظر میرسید. سوفی آنجا را مخفیگاه خود کرده بود و آن روز با دو پاکت مرموز سراسر حیاط را طی کرد و چهار دست و پا به درون مخفیگاه خود در بوته زار خزید. آنجا مثل اتاقک کوچکی بود که به راحتی میتوانست از لابلای شاخهها حیاط را هم زیر نظر داشته باشد. وقتی کوچک بود در آنجا پنهان شد و از اینکه پدر و مادرش در لابلای درختها و بوتهها دنبالش میگشتند لذت میبرد.
به سراغ سوال خود: رفت دنیا از کجا آمده است؟
نمیدانست یا آنطور که سوفی توی مدرسه یاد گرفته بود باید خدا دنیا را آفریده باشد.
اما بعد کمی در اندیشه فرو رفت و از خود: پرسید پس خدا را چه کسی آفریده؟ چون چنین چیز غیر ممکن است. پس فقط یک امکان میماند و اینکه خدا همیشه وجود داشته است ولی این احتمال که چیزی را برای همیشه وجود داشته رد شده بود. لعنتی! کاملا گیج و آشفته شد. آخه این نامه مرموز و گیج کننده از کجا اومده بود؟ چه کسی صوفی را از زندگی روزمره و سادهاش بیرون کشیده و به یکباره در مقابل معماهای بزرگ جهان هستی قرار داده بود؟
پاکتها را دوباره گشود و خواند:
تو کیستی؟
دنیا چگونه به وجود آمده است؟
چه سوالهایی گیج کنندهای ! اصلاً این نامهها خودشان از کجا آمده بودند؟ این هم خودش خیلی مرموز و اسرارآمیز بود. سوفی برای سومین بار به سمت صندوق پست رفت. پستچی چند لحظه قبل آمده و بستههای پستی آن روز را در آن گذاشته بود. سوفی دستهای از مجلات تبلیغی و روزنامه و چند نامه برای مادرش را از درون آن بیرون کشید. کارت پستالی هم با تصویری از سواحل جنوبی توی صندوق بود. کارت را برگرداند. تمبرش نروژی بود و مهر نیروهای سازمان ملل. باید از سوی پدرش باشد ولی او که جای دیگری بود. نوشته پشت کارت هم دست خط پدرش نبود. وقتی فهمید کارت هم برای خودش فرستاده شده قلبش به تپش افتاد. سوفی آموندسن، خیابان کلوور، پلاک ۳. لطفاً برسد به دست هیلده مولرکناگ. پشت کارت پستال نوشته شده بود:
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
«کپی از رمان مشکل شرعی دارد»
نویسنده: یوستین گوردر
مترجم: سوفیا جهان
@javaneh_noor
#رمان
#دنیای_سوفی
#پارت_سه
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
هیلده عزیزم، پانزدهمین سالگرد تولدت را تبریک میگویم. چون مطمئنم تو درک میکنی، میخواهم هدیهای به تو بدهم که به کمک آن بتوانی رشد کنی و بزرگ شوی. میبخشی که آن را توسط سوفی فرستادم. این سادهترین راه بود. دوستت دارم، پدرت
سوفی فوراً به خانه برگشت و رفت توی آشپزخانه. توی ذهنش غوغایی بود. این هیلده کی بود که یک ماه جلوتر از خودش ۱۵ ساله میشد؟ دفترچه راهنمای تلفن را آورد. خیلیها با اسم مولر و همچنان کناگ توی آن یادداشت شده بود. ولی نام فامیل کسی به نام مولر کناگ توی آن وجود نداشت.
دوباره کارت پستال اسرارآمیز را به دقت بررسی کرد.
تمبر و مهر روی آن واقعی بودند. چرا پدری باید این کارت تبریک تولد را به جای اسم هیلده به نشانی او بفرستد؟ چرا گفته بود انکار آسانترین راه است؟ و مهمتر از همه اینکه حالا باید هیلدا را چه جوری پیدا میکرد؟
طی دو ساعت در برابر سه معما قرار گرفته بود. اولین معما این بود که چه کسی آن دو نامه را فرستاده بود. دومین معما سوالهای دشواری بود که توی نامهها مطرح شده بود. و سوم اینکه هیلده مولرکناگ کی بود و چرا کارت تولد او برای سوفی پست شده بود. مطمئن بود این سه معما به طریقی به هم مربوط هستند. تا آن روز زندگی خیلی عادی و بدون هیجان را پشت سر گذاشته بود ولی نامهها حالا همه چیز را به هم ریخته بودند....
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
«کپی از رمان مشکل شرعی دارد»
نویسنده: یوستین گوردر
مترجم: سوفیا جهان
@javaneh_noor