جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_80 طبق قراری که از قبل گذاشته بودیم، همراه چند نفر از بچهها
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈•
#رمان_ریحانه
#قسمت_81
این دومین باره که ماشین عمو وسط خیابون خاموش میشه.
صدای بوق ماشینهای عقبی به خاطر راهبَندونی که عمو درست کرده، استرس به جون همه انداخته، اما عموی مثلا دستپاچهی من، قند دومش رو میزنه تو استکان چای و هول هولی میاندازه تو دهنش و پشت بندش هم چایی داغ رو یک نفس سر میکشه.
آخه یکی نیست بگه بابا زنعمو جان! عمو چایی میخواد که بخواد! تو خیابون اون هم وسط شهر که جای چایی خوردن نیست که برای دادن چایی به دست همسرت سریع دست به کار میشی!
صدای بوق پی در پی ماشینها، با صدای استارتهای بینتیجه ماشین عمو قاطی شده و این وسط فقط «بابایی... بابایی...» گفتنهای یکسره فائزه، خواهر کوچیکتر ترانه، با اون صدای جیغ جیغوش رو کم داشتیم.
همزمان که رانندههای ماشینهای عقبی، داد و هَوار کُنان ماشین عمو رو رد میکنن، ماشین خستهی عمو هم بالاخره روشن میشه و ترانه، آسوده از ختم به خیر شدن اون موقعیت پر استرس، حرفهای تموم نشدنیش رو از سر میگیره.
گوشم به حرفهاش و نگاهم به موهاش هست که هر چند دقیقه یک بار، چتریهاش رو که برای عروسی کوتاه کرده، میفرسته زیر شالش.
...
پاهام حسابی درد میکنه.
بعد از کلی این طرف و اون طرف رفتن، بالاخره با گذشتن از خروجی بازار، نفس راحتی میکشم و همراه عمواینا، عرض خیابون رو به سمت ماشین بدقلقشون طی میکنم.
...
چیزی تا خونهی عمه سیمین که برای عروسی، در اختیار عمو احمد گذاشتن، نمونده.
ترانه برعکس مسیر رفت که یک ثانیه هم به فَکش استراحت نداد، از وقتی تو بازار سه- چهار تا پسر به موهاش گیر دادن و با لحن مسخرهای گفتن «شیویدهاشوووو!»، تو خودشه!
خداروشکر که عمو جلوتر از ما بود!
از آینه جلو به اخمهای در همِ عمو نگاه میکنم. عمو هم تو خودشه، چون چایی فلاسک تموم شده!
زنعمو هم البته در حال غُر زدن هست که «هدیهی عروسی رو که بدیم، پولمون تموم میشه!»
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که همه چیز تو این دنیا تموم شدنی هست، اما «بابایی... بابایی...» گفتنهای رگباری و بیهدف فائزه نه!
برای بار چندم به ترانهی ناراحت نگاه میکنم.
مقصر خودشه! اون موقعی که گفتم بیا بهت گیرهی روسری بدم، اگه سرخوشانه و با بیاعتنایی رد نمیکرد، اون چهارتا پسرِ توی بازار جرأت نمیکردن بهش حرفی بزنن!
درگیر ناراحتی و اخم و غُرغُرها و جیغجیغهای سرنشینها هستم که ماشین عمو برای بار پنجم خاموش میشه؛ اما اینبار درست وسط یکی از بزرگترین چهارراههای شهر!
#رمان
رمان اختصاصی کانال جوانه نور
✍️به قلم م. بابایی
⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️
•┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈•
🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان:
✔️ ایتا👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻:
https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy