من امتحان رو خوندنش رو انداختم برا روز آخر و خب فک میکنید چه اتفاق جالبی افتاد؟! کسی که توی زندگیشون ازمون خوشش نمییومد تا حالا خونمون نیومده تصمیم گرفته فردا بیاد خونمون بیاد ، بهتر از اینم مگه میشه اصن 😭😭.
دیشب رفتم خونه فاطمه تا ساعت ۳ بیدار بودیم بعد حالم بده شد داشتم تبدیل میشدم یه عوق ریزی داشتم بعد آب قطع شد حتی نمیتونستم برم دشویی و سعی کردم خودمو بخوابونم و الان که اومدم خونه دارم از خواب میمیرم ، درس نخوندم و میخوام مهمونارو گاز بگیرم.
هر چی که توی زندگیم میدونستم رو برا آبجی فاطمه توضیح دادم انقد که بدآموزی داشتم که فاطمه دیگه نمیزاره برم خونشون.
دلم نمیخوادد انرژی منفییی بدمم و ناله کنمم ولی خدا واقعااا به جای اینکه ایرانو آزاد کنی بیزحمت منو از ایران آزاد کن.