روزای اول سفر به معنای واقعی برای من چشمک زدن جوونی بود و زندگی کردم ولی نمیدونمچرا روزِ آخرش رو اینجوری گذروندم)))):
جِنابِ او +:
یه خانومِ گلی هست که من دیروز اشتباهی سلام کردم بهش و شامُ با هم خوردیم و تا الان دوبار نجاتم داده ،
من تازه متوجه شدم کمتر از ۵۰ روزِ که خواهرشو از دست داده و واقعااا اشکِ خالص شدممم براششش))))))))):
دیشب داشتیم با اقدس کلی حرفایی میزدیمم که کسی نباید میشنید ، صحبتامون که تموم شد یکی از تخت بالا گفت ببخشید من همشو شنیدم-