eitaa logo
شهیدجهادمغنیه 🇵🇸
1.2هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
3.3هزار ویدیو
271 فایل
"به‌نام‌عشق‌،‌به‌نام‌شہیدوشہادت(:" • #کپی_آزاد مافرزندان‌مکتبی‌هستیم‌که‌ازدشمن‌امان‌نامه ‌نمےگیریم✌️🏿✨ #شہید‌جھادمغنیھ..🎙 ارتباط با ادمین : @ya_gadimalehsan جهت تبادل به ایدی زیر پیام دهید : @sarb_z_313. خواستندخاکت‌کنند،جوانه‌‌زدی! #برادرم♥️
مشاهده در ایتا
دانلود
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست... 📎 °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
ميان روشن و خاموش آســمان، هر روز خوشم به ذكر سلامی به درگهت، آقــا سلام مولای من🤚 💚اللهم عجل لولیک الفرج💚 °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتۍ‌ڪسۍ‌بہ‌جایۍ‌مۍ‌رسد.. کہ‌خود‌را‌بـرای‌اعتـقاد یا‌قضیہ‌خاصۍ‌قربانۍڪند، پس‌این‌بـالاتریـن‌سطح‌مقـاومت است..🌿 🌸🌱 💛 °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
جان من سوخت دگربار که دیدم رخ تو...❤ °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: لا يَكونُ الرّجُلُ مِن المُتَّقينَ حتّى يُحاسِبَ نَفسَهُ أشدَّ مِن مُحاسَبَةِ الشَّريكِ شَريكَهُ، فَيعْلَمَ مِنْ أينَ مَطْعَمُهُ، ومِن أينَ مَشْرَبُهُ، ومِن أينَ مَلْبَسُهُ، أمِن حِلٍّ أمْ مِن حَرام؟ آدمى در زمره تقواپيشگان نخواهد بود، مگر آن گاه كه سخت تر از حسابرسىِ شريك از شريكش، از خود حساب بكشد تا بداند كه از كجا خورده است و از كجا آشاميده است و از كجا پوشيده است؛ از حلال يا از حرام مكارم الأخلاق جلد2 صفحه375 °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
عـادت‌بھ‌گنـاه مثل‌خوابیدن‌در‌تختِ‌گرم‌ و‌نرم‌میمونـہ !! خوابیدن‌در‌اون‌راحت ؛ اما‌بلند‌شدن‌بسیار‌سختھ !!! 💥
ساعت 19 روز دوشنبه تاریخ 92/11/14 در منزل پدر شهید برای انجام مصاحبه قرار گذاشتیم. در بدو ورود به حسب مسائل امنیتی و احتمال انفجار خودروهای بمب‌گذاری شده در ضاحیه لبنان که آخرین مورد یک ساعت قبل اتفاق افتاده بود، برای پارک خودرو مشکل داشتیم. در لبنان هر مجموعه ساختمان یک ناطور (همان سرایدار خودمان در ایران) دارد، با هماهنگی ناطور مشکل پارک خودرو حل شد. با رسیدن به درب منزل، زنگ طبقه دوم را زدیم، از پله‌ها بالا رفتیم، پدر شهید پیرمردی با چهره نورانی و تبسم به لب و به زبان عربی اهلا و سهلا، تفضل تفضل از ما استقبال کردند. با راهنمایی و هدایت وی وارد سالن پذیرایی شدیم و مادر شهید، همسر شهید و خواهر شهید نیز به گرمی از ما استقبال کردند. در بدو ورود درخواست مصاحبه را مجددا مطرح کردیم و این‌که از کدام روزنامه قصد انجام این کار را داریم. ابتدا امتناع می‌کردند اما بعد از معرفی روزنامه و نگاه ولایتمدارانه و ارزشی آن قبول کردند، لکن با سؤالات مربوط به همسر شهید مشکل داشتیم چون معتقد بودند در لبنان مرسوم نیست همسران شهید با نشریات و رسانه‌ها مصاحبه کنند. همسر شهید عماد مغنیه در طول سالهای گذشته علی‌رغم درخواست نشریات و رسانه‌ها با هیچکدامشان مصاحبه نداشته است. لذا پاسخ به سؤالات مربوط به ایشان به مادر شهید و دختر شهید واگذار شد، ایشان مادر سه شهید بنام‌های فؤاد، جهاد و عماد می‌باشند. °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
6.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲🕊 گریه‌های فرزند خردسال شهید فلاحی در فراق پدر در مراسم تشییع صبح امروز در تبریز 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
🌺🕊🌺🕊🌺🕊🌺🕊 🕊🌺🕊🌺🕊🌺 🌺🕊🌺🕊 🕊🌺 'بسم‌رب‌مہدےزهرا ۜ ..♥️🌱' قرار بر این شد که بعد از تموم شدن کارها، برای خرید لباس و خرده ریز ها بریم بیرون... همهٔ وسایل آشپزخونه چیده شد...اتاق خواب نیمه کار ِ که میزش بود و تختش نبود هم به کمک سارا تموم شد...پرده های گرامی هم به لطف برادر بزرگوارمون سرجاشون نصب شدن... امیرمحمد که حسابی ذوق خرید داشت، مرخصی گرفته بود و زود خودش رو رسونده بود خونه...امیررضا هم مثل همیشه با کلی غر و پف های منو اخم و تَخم های مامان راضی شد بیاد خونه...کلاً این بشر جُدا از انسان های دیگه بود... ساعت پنج عصر بود که همگی از در خونه زدیم بیرون...با داماد شدن امیرعلی، جامون بازتر شده بود و دیگه لازم نبود دو تا ماشین بریم بیرون یا من بنده خدا همش رو پا بشینم...حداقل زن گرفتنش یه نفعی برای ما داشت... سارا و امیرعلی هفته پیش لباس هاشون رو خریده بودن...من تصمیم داشتم یه دست کت و شلوار دخترونه ساده بگیرم...اونم رنگ سرمه‌ای که با برادران عزیزمون ست بشه...مامان فاطمه هم طبق عادت همیشگی‌اش، پارچه خریده و داده بود به خانم موحد تا براش بدوزه...یه خیاط ماهر و مزون دوز... اولین مغازه کت شلوار فروشی مردونه نگه داشتیم...بابا آدم سخت پسندی نبود اولین کت و شلوار مشکی که پوشید رو خرید...امیررضا یکم سخت پسند بود و یه رگال کت سرمه‌ای پوشید تا یکیش به دلش بشینه...و اما محمدِ همیشه دلقک...از همه رنگ و مدل میپوشید و جلوی آینه می‌ایستاد...نگاهی به سر تا پاش میکرد و هی ذکر لا حول و لا قوه الا بالله می‌گفت و فوت میکرد...کنار آینه، به دیوار تکیه داده بودم و بهش نگاه میکردم...یه کت مشکی رو که امتحان میکرد گفت: _خدایی من داماد بشم، چی میشم!! _هیچی نمیشی.. _اخه هیکل رو نگاااا.. _اره جذابیت داره موج میزنه.. _تا چشات در بیاد...حسودیت میشه سیس بک نداری! چشم غره‌ای بهش رفتم...بازوهاش رو بالا گرفت و گفت: ببین عضله رو.. دستش رو پایین کشیدم و گفتم: جمع کن‌ بچه...خجالت بکش تو مغازه هی فیگور میگیره برای من!! امیررضا اومد و یه پس کله‌ای بهش زد...محمد آخ گفت و دست روی گردنش کشید...امیررضا نگاه تاسف باری بهش کرد و گفت: معلوم هست چه غلطی میکنی چَلغوز!! بِجُمب یکم...یه لباس میخوای بخری هاا.. خلاصه که با دعواهای امیررضا یه لباس خرید و از مغازه بیرون زد...بعد از خرید لباس برای من راهی خونه شدیم... خسته روی مبل نشسته بودم و چایی داغم رو فوت میکردم...موبایل امیررضا زنگ خورد...سریع گوشیش رو برداشت و به حیاط رفت...مامان کنجکاوانه با نگاهش، امیررضا رو دنبال میکرد..‌.پرده رو کنار زد و با ابروهای بالا رفته پسرش رو دید میزد... امیررضا بعد از ده دقیقه تلفن صحبت کردن اومد داخل...نگاهی به بقیه کرد و گفت: یه خبر دارم.. با تعجب بهش نگاهی کردیم و گفتیم: چیشده!!!..... °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
طرح صیانت.pdf
243.6K
❌📘 متن کامل آخرین نسخه از فضای مجازی اول بخونیم بعد نظر بدیم °`🌿-🕊 『 @jahadesolimanie
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم . °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir
🚶‍♂️⚡ تو ۲۳ سالگیش به جایی رسید که دشمن میترسید از مقابله باهاش دست به ترورش زدن..! ۲۳ سالگی تو رد کردی؟ یا مونده برسی؟ راستی کجایی؟! جهاد مغنیه °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir