eitaa logo
جیم.
109 دنبال‌کننده
1 عکس
1 ویدیو
0 فایل
چیزهای زیادی پیش‌اومد، مثل‌تو.
مشاهده در ایتا
دانلود
لبخندِ ملیح، بوسه‌ی عمیق، یواشکی، آغوش.
فکرش را بکن، روزی من و تو کنارِهم درخیابان‌هایی پر از مغازه‌، قدم می‌زنیم.‌ کودکی چهارماهه در بغلت خواب، من و تو نگاهی به اطرافمان برای یافتن چیز‌هایی. سپس تو تلفنت زنگی می‌خورد و قدم‌زنان صحبت می‌کنی، اما از آن‌جایی که طول می‌کشد من همراهِ کودک خسته می‌شوم و در نیمکت کوچک‌ کوچه می‌نشینم. کودک‌ گرسنه است و من درحال پیدا کردن شیشه‌ِشیر کوچکش از کیف، او شیر را می‌خورد و می‌خورد؛ تعدادی پیرِزن از کنار من رد می‌شوند، یکی‌ از آنها می‌پرسد: «خواهر خودته؟» و من با سر تأیید می‌کنم و بله‌ای را می‌گویم. زن دوباره می‌گوید: «خدا شماهارا حفظ کند، آنقدر زیباست که شبیهِ‌توست.» و من درونم کمی بیش‌ازحد خوشحال می‌شود. سپس تو می‌آیی و دوباره قدم‌زنان صحبت می‌کنیم و وارد مغازه‌ها می‌شویم، لباس‌هایی را خرید می‌کنیم و آخرشب که خسته‌ می‌شویم به‌ مسافرخانه می‌رویم. من شب‌را با خود فکر‌میکنم: «خدایا مرسی که اونقدر دوستش داری که دادیش به‌من! با تمامِ مشکلاتی که داره باز‌هم خوشگله!» شب‌ به‌همین فکرها می‌گذرد. شبی که می‌شود چندماهِ بعد آن قضیه، به‌این فکرکردم اگر تو بودی و درکنارِ من، دگر تنها نبودم با وجودت بازهم تنهایی در رشد می‌کرد؟
جیم.
فکرش را بکن، روزی من و تو کنارِهم درخیابان‌هایی پر از مغازه‌، قدم می‌زنیم.‌ کودکی چهارماهه در بغلت خ
«عجب خیالات محالی! عجب.» چیزی که تو همیشه در فکرهایت می‌گذرد. تاحالا فکرکرده بودی که نقشت درکنار من بودن چیست؟ مثل سایه‌ای که فقط زندگی‌می‌کنی می‌دانی چهره‌های نبودن هایت‌را، بودن‌ هایت‌را. من می‌نویسم درموردتو، اطرافیانم می‌دانند که من چه‌میگویم دردم از چیست اما اشتباه‌ِشان‌ همین‌یکی است. من قبلا گمان می‌کردم تو مشکلت با خودت است، هستی اما خود را نمی‌خواهی‌. همین باعث شده‌ست سایه‌ باشی. سایه‌ای که هیچ چاره‌ای برای زندگی کردن ندارد. آدم‌ها فکر می‌کنند که می‌دانند چه می‌گویم اما اشتباهشان همین گمان ‌های گول زننده است. سایه بودن در زندگی خودت هیچ چاره‌ای ندارد. تو هستی اما خودت را نمی‌خواهی. همین است که انسان های اطرافت برایت معنایی ندارند. سال‌هایی می‌آیند و تو باز جهانت بزرگ‌تر و وسیع‌تر می‌شود. روزی که دوباره ع‌ا‌ش‌ق می‌شوی، انسان‌هارا می‌بینی و دیگر برایت همه‌چیز یکنواخت نیست. اما گویی تکه‌های قدیمی‌ و کهن‌ات پراکنده می‌شوند، پس مسئول آن‌ها کیست؟ کاش به‌تلاطمی بی‌افتی مثل من. که با خودت بگویی چه‌میخواهی؟ چیز هایی که نمی‌دانی از چیست.
ما در این اواخر خراب کردیم. اما می‌شود دوباره تکه‌هارا ساخت؟ نه. از نظرتو جواب منفی‌ست، بله که منفی می‌شود، مگر فنجان را می‌توان به‌ ریخت‌و‌شمایل قبلی خود بعد از شکستن برگرداند؟ خیر. اما از نظر من می‌توان گذشته‌هارا مثل تمیز کردن مکان شکستگی فنجان دور ریخت و با یکدیگر فنجان جدیدی ساخت که در آن داستان جدیدی از "ما" جریان می‌یابد. عجب محالی.
به‌نظر میرسید که صبورتر شده‌ام اما چراغی در وجودم دوست داشت روشن بماند، که دگر تاریک و خاموش است. به‌سان نرمی شمع که با یک‌فوت خاموش خواهد شد.
جیم.
قشنگه، خیلی قشنگ
گرم، سردرد، آشفتگی.
چه‌آگوست جالبی رو شروع کردیم، ایولا.
جیم.
چه‌آگوست جالبی رو شروع کردیم، ایولا.
پشیمونی همراهِ من داره میاد، بخاطر این پیام‌. آگوستِ وحشتناک عجیبی رو شروع کردم، مزخرف و بیهوده. اما وقتی یه‌پیام‌هایی رو یادم میاد که امروز ثبت شدن تو قلبم، چه‌از جنبه‌ی بد چه‌خوب که بیشترش خوب بودن اون‌هم از سمت یک‌نفر، قلبم از ذوق میخواد جیغ بزنه. اما یهو اون شادیِ قلبم که میاد بترکه، یادش میاد عه امروز؟ امروز فلانی اینو گفت، این کنایه‌رو زد، این‌تیکه رو انداخت، این‌کارو انجام داد یهو بادش می‌خوابه. بعد اون بغضی که از شادی جمع شده تو گلوش که بخواد تبدیل به جیغ و خوشحالی بشه، یهو یه‌غمِ خیلی بزرگی همه‌ی اونارو خاموش می‌کنه‌. اما بخشی هم هست که می‌تونه نسبت به‌اینا بی‌تفاوت باشه و فقط به‌اون همه‌ذوق نگاه‌بکنه.