eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجاب رو رد کردیم و وارد مرحله برهنگی شدیم و با این روند به زودی وارد مرحله بی خانوادگی خواهیم شد و بعد بایــــــــد برای درست زندگی کردن خودمــــــون هم جواب پس بدیم و بجنگیم ! مقصر ما هم هستیم که‌...
شیعه مَہد؎🌱
صبحت های در مورد حجاب :)
شیعه مَہد؎🌱
وقتی شاگردت مغازه رو تبدیل به هیئت می‌کنه 😂🗿
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_"ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده" تو اولین باره که میخوای بندگی کنی اما من میلیارد ها ساله که دارم خدایی میکنم... 🩷🥹
کامنت هم وطن زیر پست مطالبه‌گری برای بی بند و باری حجاب😂😂 پ.ن:حاجی خودت رو ناراحت نکن شوهراشون دست به دستمال کاغذی کثیف نمیزنن
خب خب وقت رمانمونه✨🔥❤️‍🩹
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥 🔥🔥 🔥 🔥😈 بالاخره معینی تماس گرفت وپاسپورت رامیخواست تا برای فردا بلیط هواپیما را اوکی کند,امانگفت مقصدمان کجاست. دل تودلم نبود,زنگ زدم به محمدی وموضوع راگفتم. محمدی,انگار خودش خبر داشت,تاکید کرد که محافظه کارانه برخورد کنم,وتاکیدکردکه یکی از افرادشون هم حواسش به من هست,یک جمله ی رمز گفت که با اون شناساییش کنم. (آینده از آن ماست دختر آقامحسن),قرارشد ازهرکس این جمله راشنیدم,بهش اعتماد کنم. مادرم سرازکارهام درنمیاورد بهش گفتم بادوستان میرم سفر تفریحی. اما پدرم از تمام ماجراها خبرداشت,بانگاهش انگاری التماس میکرد نروم اما,هرگزبه زبان نیاورد,چون میبایست تنها برم فرودگاه,همون توخونه از باباومامان خداحافظی کردم. مامان سرخوش ازاینکه بعدازمدتها دخترکش گردش میرود برام آیینه وقران اورد وپدرم ,من رادرآغوش گرفت وبا گریه توگوشم گفت:مراقب خودت باش,اول به خدا وبعدش به امام حسین ع سپردمت,هرجا عرصه بهت تنگ شد ,درخونه ی ارباب رابزن.... بابغضی درگلو وتوکل برخدا حرکت کردم. معینی جلودر فرودگاه منتظرم بود وگفت :زودتر بیا ,اینم بلیط وپاست,به بقیه هم دادم ,برو.توصف پرواز به قاهره... اوه اوه پس مقصدمان مصر,سرزمین پر رازو رمز فراعنه هست.... خوشحال بودم ,چون خودم درواقع مصررادوست داشتم... سوار هواپیما شدم,اما مثل اینکه ۹نفردیگه هم ازگروهمان همسفرمابودند,منتها من نمیدونستم کی هستند وکجا نشستند... بایاد خدا سفر هراس انگیزم راشروع کردم. معینی تو ردیف روبروم بود,خیره به من همش کنکاش میکرد ,منم اروم چشام رابستم خودم رابا فکر به فرداوفرداها سرگرم کردم که به خواب رفتم. با تکانهای هواپیما که ناشی از نشستنش بود ازخواب پریدم. با معینی جلو فرودگاه ایستادیم,قراربود ۹نفر دیگه به ما ملحق شوند,ابتدا یک زن ویک مرد آمدن, بعدش دوتامرد,پشت سرشون یک زن ومرد مسن تر,بعدش دوتامرد,تک ,تک, اخرین نفرکه ,پدیدار میشد ,احساس کردم هیکلش آشناست. به قلم طاهره سادات حسینی ✏️