رفقا سلام☘
حالتون خوبه؟! عزاداری هاتون قبول 🖤❤️🩹
اومدم با ۳ پارت خوشگل راس ساعت ۵💖
ادمینای محترم❗️
لطفا تا ۵ و ۴۰ دقیقه هیچ گونه پیامی داخل کانال گذاشته نشه!
ممنون از توجهتون🙏🏻💕
#پروندهیغریبهایاشنا
#part21
~\ شاهرخ /~
دستگیره رو برداشتم و روبه تیمسار با شرمساری گفتم:
+ببخشید تیمسار ما که میدونید دیگه... ببخشید خودم امروز درستش میکنیم!
با لبخند نگام کرد و گفت:
نمیخواد بیارش بدش من میدم علی درستش کنه الان بگو چیکار داشتی؟
منم که از خدام بود درستش نکنم سریع یاد اتاق بابام افتاد و با هول گفتم:
+تیمسار کلید اتاق بابامو میخوام!
با این حرفم اخمای تیمسار به شدت رفت توی هم!
آراز با بهت گفت:
_اوه!
واقعا اوه!
تیمسار فلاحی اخم کنه اونم در این حد؟!
اصلا و ابدا سابقه نداشت!
صدامو صاف کردم و گفتم:
+داریم رو یه پرونده کار میکنیم که به پرونده های بابام نیاز داریم!
انتظار این حرفو نداشت! یه جورایی انگار جا خورد! ولی به روش نیاورد!
مگه چی گفتم؟!
بدون حرفی رفت سمت گاو صندوقش و یه کلید ازش بیرون آورد و اومد و داد دست من.
منم عین این بچه ها که انگار بهش آب نبات دادن ذوق کردم و سریع دستگیره رو دادم دست تیمسار و یه احترام گذاشتم، به گفتن ممنون کوتاهی اکتفا کردم و بدو از اتاق خارج شدم.
با سرعت زیاد رفتیم سمت اتاق بابام.
(( تیمسار فلاحی))
از این واکنش و هول بودن شاهرخ خندم گرفت.
از بچگی همین بود وقتی به خواستش میرسید، ذوق از چشماش میریخت و یادش میرفت کیه و کجاست!
فقط اون کار براش مهمه ولی بلاخره داره بهش نزدیک میشه!
یاد حرف مهرداد قبل رفتن افتادم:
<فلش بک> & چند سال قبل:
با ترس به چشم هاش چشم دوختم ، از قبل هم مصمم تر بود! سعی کردم راضیش کنم که نظرشو عوض کنه، ولی مگه الکیه که این نظر عوض کنه؟!!!!
×مهرداد نرو خطرناکه!
هه مگه این حرف برای اون مهم بود؟! اون تو خطر زندگی میکرد اصلا مهرداد خود خطر بود!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part22
(( تیمسارفلاحی ))
×مهرداد به خاطر پسرت نرو اگه بلایی سرت بیاد من چی بهش بگم آخه!
_چیزی نگو اون پسر باهوشیه! اگه به احتمال زیاد برنگشتم بزار خودش بگرده و پیدام کنه!
+پس دخترت چی میشه؟ شاهرخت چی میشه؟!!!
دوتاشون حال خوبی ندارن! خودت! اصن خودت حالت خوب نیست! بمون مهرداد!
_بچههام باهوشن! اگه برنگشتم شاهرخ میتونه رو پاش وایسه و از پس خودش و خواهرش بر بیاد! منم حالم وقتی خوب میشه، که بتونم اون عوضیا رو بگیرم!
محمد به ولای علی، تارمویی از یکیشون کم شه دیگه به جایگاه و اینا فکر نمیکنم، خودم میکشمشون چون خسته شدم! ارغوانمو ازم گرفتن بخوان با بچه هام کاری داشته باشن تیکه تیکشون می کنم!
فقط یه لطفی کن و مراقبشون باش!
اگه چیزی از من از تو پرسید چیزی نگو بزار خودش بفهمه!
این آخرین چیزی بود که گفت و رفت، اما دیگه برنگشت، حالا شاهرخ داره به اون چیزی که باید، نزدیک میشه!
~\ شاهرخ /~
وقتی رسیدم به در اتاق، چند دیقه مکث کردم!
چی شد که دیگه برنگشت؟!
چی شد که فوت شد؟!
یاد آخرین باری که بابا از این اتاق بیرون رفت و دیگه برنگشت افتادم؛ مطمئنم اون پروندهی بابام به ربطی به این پرونده خودم داره!
سریع کلید انداختم و درو باز کردم....
همه خاطراتم با ورودم تازه شد!
همه اون شیطنت هام با آراز، همه اون غز غر های بابام همه ی اون پروندههایی که با هم حل میکردیم همش زنده شد برام!
رفتم سمت میزش و دستی روش کشیدم.
خاک خالی بود! بماند ولی
کهنه بودنش باعث شد خراش های ریزی سر انگشتام حس کنم.
همون اتاق قبلی ، همون اتاقی که توش بهترین لحظات زندگیم رو داشتم!
آراز دستی رو شونم گذاشت و آروم گفت:
_خوبی داداش؟!
سری تکون دادم و گفتم:
+اره داداش اوکیم بریم سر وقت پرونده ها!
سری تکون داد و منم بر خلاف میلم از خاطراتم دست کشیدم و به سمت پرونده های بابا قدم برداشتم،،،،،
همینطور که میگشتم آراز داشت غر غر میکرد!
_ ماشاالله باباتم که گنج قایم کرده آخه این چه وضعیه مگه پرونده قتل رئیس جمهوره که اینجوری تو ۷ تا نه ۷۰ تا سوراخ قایمش کرده!
+ وای آراز فکو ببند و بگرد
_والا مگه دروغ میگ.....
+آراااااااز دهنتو ببند
_خب بابا اصلا دیگه من........
+آراز!
با صدا زدن اسمش خفه شد و متعجب نگام کرد.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part23
~\ شاهرخ /~
یهو نگام به یه کشویی که روش چیزی نوشته نشده بود افتاد، رفتم سمتش بازش کردم.
+وای خدا!!!!
_ چی شد پیدا کردی؟
+ اره اره همه اون پرونده ها اینجان همشون
سریع آراز به سمتم حمله ور شد ولی...
بی عرضهی کور ، پاش به میز گیر کرد و افتاد!
منم با خودش کشید منم داشتم میافتادم که کشو رو گرفتم.
بدبخت کشو هم که کهنه بود شکست و افتاد!
کل پرونده ها هم عین پرنده رفتن هوا و ریختن زمین!
آخخخخخخخ که میخوام خفش کنمممم!
+الان دلم میخواد با همون کلت طلایی صد تا تیر بزنم تو مغزت! آخه مگه کورییییییی!!!!!
آراز بدبخت هم ترسیده بود هم داشت از خنده منفجر میشد!
+نخند اشغال بلند شو جمشون کن!!!!
بلند شدیم جمعشون کردیم و همه رو گذاشتیم رو میز منم رو صندلی نشستم و باهم مشغول ور رفتن با اونا رو شدیم!
از پرونده های مالی و اداری گرفته تا پرونده قتل و قاچاق اعضای بدن!
کلشون نصفه مونده بود چون دیگه بابا نبود....!
هعی بابا!
همون موقع یه چیزایی فهمیده بودم ولی خب...
مدرک و اساس نداشتم که ثابت کنم!
بگذریم...! الان کار مهمتری دارم!
دونه دونه پرونده هارو ورق میزدیم تا که...
آراز با بهت گفت:
_شا..شاهرخ!
سریع بهش نگاه کردم که پرونده ای که دستش بودو داد دستم.
اونم مثل بقیه ناتموم بود ولی....
از تعجب نفس کشیدن یادم رفت...!
زیر عکس جسد نوشته شده بود:
عامل مرگ: گلولهی مرگبار عقرب!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
شنوای نظرات شما💆🏻♀✨
رفقا حداقل بیایین انگیزه بدین
پیوی منو خانوم بنت الحیدر کویره!
نکنه دیگه پارت نمیخوایین؟!
شیعه مَہد؎🌱
ما به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ، بلکه میگوییم به امید دیدار..؛ به امید دیدار اقا جانم انشاءالله
آنقَدَر ك من برای ِرفتنت گریه کردهام ،
یعقوب آمدهاست ك دلداریام دهد : ) ..