#پروندهیغریبهایاشنا
#part22
(( تیمسارفلاحی ))
×مهرداد به خاطر پسرت نرو اگه بلایی سرت بیاد من چی بهش بگم آخه!
_چیزی نگو اون پسر باهوشیه! اگه به احتمال زیاد برنگشتم بزار خودش بگرده و پیدام کنه!
+پس دخترت چی میشه؟ شاهرخت چی میشه؟!!!
دوتاشون حال خوبی ندارن! خودت! اصن خودت حالت خوب نیست! بمون مهرداد!
_بچههام باهوشن! اگه برنگشتم شاهرخ میتونه رو پاش وایسه و از پس خودش و خواهرش بر بیاد! منم حالم وقتی خوب میشه، که بتونم اون عوضیا رو بگیرم!
محمد به ولای علی، تارمویی از یکیشون کم شه دیگه به جایگاه و اینا فکر نمیکنم، خودم میکشمشون چون خسته شدم! ارغوانمو ازم گرفتن بخوان با بچه هام کاری داشته باشن تیکه تیکشون می کنم!
فقط یه لطفی کن و مراقبشون باش!
اگه چیزی از من از تو پرسید چیزی نگو بزار خودش بفهمه!
این آخرین چیزی بود که گفت و رفت، اما دیگه برنگشت، حالا شاهرخ داره به اون چیزی که باید، نزدیک میشه!
~\ شاهرخ /~
وقتی رسیدم به در اتاق، چند دیقه مکث کردم!
چی شد که دیگه برنگشت؟!
چی شد که فوت شد؟!
یاد آخرین باری که بابا از این اتاق بیرون رفت و دیگه برنگشت افتادم؛ مطمئنم اون پروندهی بابام به ربطی به این پرونده خودم داره!
سریع کلید انداختم و درو باز کردم....
همه خاطراتم با ورودم تازه شد!
همه اون شیطنت هام با آراز، همه اون غز غر های بابام همه ی اون پروندههایی که با هم حل میکردیم همش زنده شد برام!
رفتم سمت میزش و دستی روش کشیدم.
خاک خالی بود! بماند ولی
کهنه بودنش باعث شد خراش های ریزی سر انگشتام حس کنم.
همون اتاق قبلی ، همون اتاقی که توش بهترین لحظات زندگیم رو داشتم!
آراز دستی رو شونم گذاشت و آروم گفت:
_خوبی داداش؟!
سری تکون دادم و گفتم:
+اره داداش اوکیم بریم سر وقت پرونده ها!
سری تکون داد و منم بر خلاف میلم از خاطراتم دست کشیدم و به سمت پرونده های بابا قدم برداشتم،،،،،
همینطور که میگشتم آراز داشت غر غر میکرد!
_ ماشاالله باباتم که گنج قایم کرده آخه این چه وضعیه مگه پرونده قتل رئیس جمهوره که اینجوری تو ۷ تا نه ۷۰ تا سوراخ قایمش کرده!
+ وای آراز فکو ببند و بگرد
_والا مگه دروغ میگ.....
+آراااااااز دهنتو ببند
_خب بابا اصلا دیگه من........
+آراز!
با صدا زدن اسمش خفه شد و متعجب نگام کرد.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part23
~\ شاهرخ /~
یهو نگام به یه کشویی که روش چیزی نوشته نشده بود افتاد، رفتم سمتش بازش کردم.
+وای خدا!!!!
_ چی شد پیدا کردی؟
+ اره اره همه اون پرونده ها اینجان همشون
سریع آراز به سمتم حمله ور شد ولی...
بی عرضهی کور ، پاش به میز گیر کرد و افتاد!
منم با خودش کشید منم داشتم میافتادم که کشو رو گرفتم.
بدبخت کشو هم که کهنه بود شکست و افتاد!
کل پرونده ها هم عین پرنده رفتن هوا و ریختن زمین!
آخخخخخخخ که میخوام خفش کنمممم!
+الان دلم میخواد با همون کلت طلایی صد تا تیر بزنم تو مغزت! آخه مگه کورییییییی!!!!!
آراز بدبخت هم ترسیده بود هم داشت از خنده منفجر میشد!
+نخند اشغال بلند شو جمشون کن!!!!
بلند شدیم جمعشون کردیم و همه رو گذاشتیم رو میز منم رو صندلی نشستم و باهم مشغول ور رفتن با اونا رو شدیم!
از پرونده های مالی و اداری گرفته تا پرونده قتل و قاچاق اعضای بدن!
کلشون نصفه مونده بود چون دیگه بابا نبود....!
هعی بابا!
همون موقع یه چیزایی فهمیده بودم ولی خب...
مدرک و اساس نداشتم که ثابت کنم!
بگذریم...! الان کار مهمتری دارم!
دونه دونه پرونده هارو ورق میزدیم تا که...
آراز با بهت گفت:
_شا..شاهرخ!
سریع بهش نگاه کردم که پرونده ای که دستش بودو داد دستم.
اونم مثل بقیه ناتموم بود ولی....
از تعجب نفس کشیدن یادم رفت...!
زیر عکس جسد نوشته شده بود:
عامل مرگ: گلولهی مرگبار عقرب!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
شنوای نظرات شما💆🏻♀✨
رفقا حداقل بیایین انگیزه بدین
پیوی منو خانوم بنت الحیدر کویره!
نکنه دیگه پارت نمیخوایین؟!
شیعه مَہد؎🌱
ما به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ، بلکه میگوییم به امید دیدار..؛ به امید دیدار اقا جانم انشاءالله
آنقَدَر ك من برای ِرفتنت گریه کردهام ،
یعقوب آمدهاست ك دلداریام دهد : ) ..
♦️خبرنگار صداوسیما در سیریک: دقایقی پیش صدای ۷ انفجار در محدوده روستای طاهرویی شهرستان سیریک شنیده شد