#پروندهیغریبهایاشنا
#part23
~\ شاهرخ /~
یهو نگام به یه کشویی که روش چیزی نوشته نشده بود افتاد، رفتم سمتش بازش کردم.
+وای خدا!!!!
_ چی شد پیدا کردی؟
+ اره اره همه اون پرونده ها اینجان همشون
سریع آراز به سمتم حمله ور شد ولی...
بی عرضهی کور ، پاش به میز گیر کرد و افتاد!
منم با خودش کشید منم داشتم میافتادم که کشو رو گرفتم.
بدبخت کشو هم که کهنه بود شکست و افتاد!
کل پرونده ها هم عین پرنده رفتن هوا و ریختن زمین!
آخخخخخخخ که میخوام خفش کنمممم!
+الان دلم میخواد با همون کلت طلایی صد تا تیر بزنم تو مغزت! آخه مگه کورییییییی!!!!!
آراز بدبخت هم ترسیده بود هم داشت از خنده منفجر میشد!
+نخند اشغال بلند شو جمشون کن!!!!
بلند شدیم جمعشون کردیم و همه رو گذاشتیم رو میز منم رو صندلی نشستم و باهم مشغول ور رفتن با اونا رو شدیم!
از پرونده های مالی و اداری گرفته تا پرونده قتل و قاچاق اعضای بدن!
کلشون نصفه مونده بود چون دیگه بابا نبود....!
هعی بابا!
همون موقع یه چیزایی فهمیده بودم ولی خب...
مدرک و اساس نداشتم که ثابت کنم!
بگذریم...! الان کار مهمتری دارم!
دونه دونه پرونده هارو ورق میزدیم تا که...
آراز با بهت گفت:
_شا..شاهرخ!
سریع بهش نگاه کردم که پرونده ای که دستش بودو داد دستم.
اونم مثل بقیه ناتموم بود ولی....
از تعجب نفس کشیدن یادم رفت...!
زیر عکس جسد نوشته شده بود:
عامل مرگ: گلولهی مرگبار عقرب!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
شنوای نظرات شما💆🏻♀✨
رفقا حداقل بیایین انگیزه بدین
پیوی منو خانوم بنت الحیدر کویره!
نکنه دیگه پارت نمیخوایین؟!
شیعه مَہد؎🌱
ما به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ، بلکه میگوییم به امید دیدار..؛ به امید دیدار اقا جانم انشاءالله
آنقَدَر ك من برای ِرفتنت گریه کردهام ،
یعقوب آمدهاست ك دلداریام دهد : ) ..
♦️خبرنگار صداوسیما در سیریک: دقایقی پیش صدای ۷ انفجار در محدوده روستای طاهرویی شهرستان سیریک شنیده شد