#پروندهیغریبهایاشنا
#part50
~\ شاهرخ /~
تو صدم ثانیه از جلوی چشمام محو شد!
با سرعت دنبالش دویدم ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود!
ماهرانه از بین دیوارا رد میشد و میپرید!
لعنتی! هم خودم هم اون ماسک داشت نمیتونستم صورتشو ببینم!
دیگه سه تا از ۱۵ گلولهام مونده بود و جالب اینجا بود یدونشم بهش نخورده بود!
منی که تیرم خطا نمیرفت!!!!
ماشه رو کشیدم...
تیر بهش برخورد کرد ولی نه کامل!
فقط کمی از بازوشو خراش داد و رد شد!
لعنت به این شانس!
نفسم بند اومده بود که یه دفعه به انتهای یکی از بن بست ها رسیدیم که دیوار بلندی داشت.
نیم نگاهی بهم انداخت. از زیر ماسک هم میتونستم حدس بزنم بهم پوزخند میزنه!
دستی به بازوش که خراش کوچیکی برداشته بود کشید...
فقط یکم دستش خونی شد. دست خونیش رو بالا آورد و نگاهش کرد.
با یه حرکت اون ارتفاع از دیوار رو بالا رفت و وقتی به بالاش رسید برای یه لحظه نگام کرد!
کل بدنم سرد شد! انگار چسبیدم به زمین ، نمیتونستم تکون بخورم!
چشم هاش!!!!!
یکی آبی، یکی مشکی!!!!!
و در یک لحظه ناپدید شد!
چطور ممکنه؟
اون جدی جدی یه سایه بود!!!!
چطور انقدر سریع بود؟ حتی تیری که باعث زخمی شدنش شد، نتونست متوقفش کنه!!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part51
~\ ماهرخ /~
بخشکه این شانس!
زخمی شده بودم! درسته یه خراشه ولی همینم یه مشکل واقعا بزرگ بوجود میاره! به شاهرخ بگم چی؟
به بازوی خونیم نگاهی انداختم زخم آنچنانیای نبود ولی نمیدونم چرا انقدر خون میومد!
وقتی از بالای دیوارِ به اون بلندی به شخصی که دنبالم می کرد و مطمئنا پلیس بود نگاه کردم؛ انگار یه حس غریبی تو وجودم پیچید!
اخم کردم و سعی کردم از فکر اون پسر نقاب داری که دنبالم بود بیام بیرون.
اصلا قرار نبود کسی تو اون سازمان متروکه و خرابه باشه! اون دختره، اسمش چی بود؟! آها رونا!
رونا قرار بود بدون جلب توجه بره و بیسروصدا با مدارک بیاد!
ولی معلوم نبود اون پسره از کجا پیداش شد و گند زد به همه چی!
قدمامو سریع تر برداشتم و پرونده رو تو دستم جابهجا کردم. زیاد از اون ساختمونِ داغون دور نشده بودم فقط از این کوچه به این کوچه کرده بودم که اون یارو گمم کنه.
گوشیم رو از توی جیبم درآوردم و روشنش کردم.
با زدنِ دکمه قرمزِ تقریبا بزرگی که روی صفحه بود، صدای انفجارِ خییلییی بلند و بدی توی فضا پیچید.
صدای دزدگیرِ ماشین های دیگه ای که اونجا بودن هم میومد!
خیلی ریلکس رفتم توی کوچه ای که سامان منتظرم بود.
در ماشین رو باز کردم و نشستم اونم بدون اتلاف وقت گاز داد و ماشین از جا کنده شد.
+خانوم..زخمی شدید!!!!
نگاهی به بازوم انداختم و گفتم:
_چیزی نیست
بعد این حرفم سکوتی توی ماشین طنین انداخت. خودش میدونست بیشتر از یک بار اسرار به چیزی خلاف قوانینِ شبحه!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part51 ~\ ماهرخ /~ بخشکه این شانس! زخمی شده بودم! درسته یه خراشه ولی همی
۲ پارت نوش نگاهتون🪄
@Zhikan926 ژیکان
@IRAN9023 بنت الحیدر
کویرررر😮💨😞
نظرای شما باعث انرژی گرفتن ما میشه! دریغ نکنید☘
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
سلام علیکم
ممکنه کاری کرده باشم که حلالم نکنین
اومدم درخواست حلالیت بگیرم
[این پیام رو فقط برای شما نفرستادم]
خواستم حلالم کنین دیگه☕🌱
ممنون🌿🤍
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
هدایت شده از ⊹کافهــ☕️ــخطــــخطیـــــ🇮🇷 ⊹
اولین دوره تبادلات مرآت🌱
با ۱۰۰ جذب تضمینی!
آمار قبولی +1.5 کا🦩
ظرفیت بشدت محدود!
اینفو:
https://eitaa.com/joinchat/2190345931C080c550c0d