هدایت شده از 🌴🇮🇷 کانال ظهور بسیار نزدیک است🇮🇷🌴
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنان بی حجاب در جهنم
🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
@Zohorbesyarnazdikast
🌴اللهم عجل لولیک الفرج🌴
هدایت شده از 🌴🇮🇷 کانال ظهور بسیار نزدیک است🇮🇷🌴
قسم به زمان (ثانیه ها) ..
همانا انسان پیوسته در زیان است...
در قرآن کریم چندین مرتبه خسر و زیان برای از دست دادن زمان آمده است زیرا زمان قابل بازگشت نیست.
نگذاریم عمرمان بیهوده بگذرد
اینجا و این دنیا مزرعه و کشتگاه فصل برداشت آخرت است
از امروز از همین الان تصمیم جدی بگیرید و از کانال ها، گروه ها و شبکه های اجتماعی که شما را دچار خسران و زیان می کند خارج شوید...
مخصوصا و مخصوصا از اینستاگرام
اینستاگرام ظلمانی ترین بستر مجازی از نظر آلودگی های ماورایی است
تمام مخاطبین و حاضرین در اینستا آلودگی ماورایی دارند
مراقب باشیم ❗️
عمر به سرعت در حال گذر است ....
🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
@Zohorbesyarnazdikast
🌴اللهم عجل لولیک الفرج🌴
با نفْستون لج کنید ؛
میگه بخواب ؛ نخوابید،
میگه بیشتر بخور ؛ نخورید،
میگه عصبی شو ؛ نشید،
میگه دروغ بگو ؛ نگید،
میگه بیا و گناه کن ؛ برو پی ثواب،
میگه بترس ؛ نترس و برو تو دل ِترس،
میگه دلت پره غیبت کن ؛ غیبت نکن،
میگه حالا باشه نماز 📿دودقیقه دیگه ؛
همون موقع بلندشو بسوزه،
میگه به بزرگترت بیاحترامی کن ؛
انقدر احترام بذار که گریش بگیره😂،
میگه درس نخون ؛ بلندشو سر ِلجشم
که شده دو صفحه بخون،
هروقت گفت حالا یک نگاه حلاله ؛
از فضایی که نگاه ممکنه دورشو،
گفت آهنگ حرام بذار حال کنیم ؛
همون موقع روضه یا مداحی بذار
اد تب میشم ، شبانه
آمار +1k
در حال عضو گیری
جهت اطلاعات بیشتر بفرمایید پیوی .
@zzxxxh
#پروندهیغریبهایاشنا
#part71
~\ ماهرخ /~
با جدیت کامل میتونم بگم این دختر یکی از عجایب کره زمینه!
با دست آروم به سرش ضربه زدم و با اخم گفتم:
_بسه دخترهی دیوونه؛ چیزیم نشده که!
با دستش اشکاشو پس زد و سرشو بلند کرد. لبم بیحال یکم کش اومد.
دستشو سمت لپم آورد و خواست به چال گونم دست بزنه که با دستم پسش زدم.
میدونست بدم میاد کسی باهام تماس فیزیکی داشته باشه، ولی لیندا بود دیگه؛ مرض داشت!
اخم بانمکی کرد ولی یهو چشمای درشتِ قهوه ایش، که بر اثر گریه رگه های قرمز توشون پیدا بود، گرد شد!
سریع دستشو دوباره به دستم زد و با جیغ جیغ گفت:
×هیییییییین! چرا انقد داغی تو؟!
راس میگفت بدنم کوره آتیش بود! ولی اصلا مشکلی نداشتم!
بیحال گفتم:
_خوبم شلوغش نکن جغجغه...
چشمامو بستم که پوف کلافه ای کشید و گفت:
×باشه ماهرخ خانوم! بتازون! فعلا بتازون چون مریض احوالی! نوبت منم میشه!
میدونست سرزنش و تحدیداش روی من اثر نداره، به خاطر همینم با حرص از جاش بلند شد و نقابشو رو صورتش تنظیم کرد. از لای پلک نیمه بازم دیدم که دستاشو تو هوا تکون میده و زیرلبی غرغر میکنه!
پلکمو کامل بستم. فقط یه جمله بین اون همه بد و بیرا، شنیدم! اونم این بود: <زورگویِ لجباز> !
لبم به خاطر این دیوونه بازیاش کج شد.
صدای در اتاق خبر از این میداد که تنها شدم. چشمامو باز کردم و به فضای نیمه تاریکِ اتاق نگاه کردم.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part72
~\ ماهرخ /~
اخمامو تو هم کشیدم. دستم یکم میسوخت ولی قیافه عبوسم به خاطر اون نبود!
از یه طرف ماجرای دستم، از طرف دیگه ادوارد و باند دوم، از طرف دیگهام خوابی که بشدت آشفتم کرده بود!
چرا این کابوس منو ول نمیکرد؟
پوفی کشیدم. این همه سال گذشته ولی هنوزم داغش مثل روز اوله!
با ورود دوباره ی لیندا به اتاق از دنیای آزار دهنده افکار بیرون اومدم.
نقاب پردارش رو از روی صورتش برداشت و اومد کنارم روی مبل نشست. یه قرص از ورق بیرون آورد و لیوان آب رو سمتم گرفت و گفت:
×بگیر لجبازیام نکن، تبت بالاست!
خونسرد قرصو خوردم و برگشتم نگاهش کردم. همینطوری زل زده بود به من و چونش از بغض میلرزید!
اخم کرده پوفی کشیدم.
×چرا مواظب خودت نیستی؟! اگه بلایی سرت میومد من چه خاکی باید تو سرم میریختم؟!
با جدیت نگاهش کردم و محکم لب زدم:
_لیندا یادت رفته من کیم؟ به نظرت میزارم کسی بلایی سرم بیاره؟
با کلافگی سرشو تکون داد و بهم نگاه کرد. میدونست حریفم نمیشه و حرف زدن با من بی فایدست!
×به خاطر همینم میگم مواظب باش! عزیز من رئیس من رفیق منننن مواظب خودتتتت باااششش!
خندم گرفت ولی طبق معمول فقط یکم لبم کج شد.
با لرزش گوشیش نگاهی بهش انداخت و سر تکون داد.
بعدشم بلند شد و در حالی که نقابشو دوباره روی صورتش میزاشت گفت:
×طبقه پایینم کار داشتی بزنگ!
اخم پر خنده از کلمه آخرش روی صورتم نشست!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊