eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
6.6هزار ویدیو
67 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام رفقا🎀 روالید؟ شرمنده امروز با تاخیر پارت داریم. از یکشنبه به بعد هر روز طبق روال قبلی پارت گذاری انجام میشه.
~\ شاهرخ /~ از سازمان بیرون زدم و با قدم های سریع و محکم سمت ماشینم رفتم. به محض سوار شدنم دستامو دور فرمون قفل کردم و با چشم بسته، سر به فرمون فشردم! سر بلند کردم و برای چند لحظه به بیرون خیره شدم..... هوا تاریک شده بود، باید میرفتم خونه ولی، ولی...! +اههههه لعنتییییی مشتمو محکم روی فرمون کوبیدم! با قدرت و پر حرص! نفسای داغ و عصبیم با خس خس از سینم عبور می‌کردن! با کلافگی دستمو بین موهام چنگ کردم و کشیدم! آخه چرا چرا چرا واقعا چرا؟ نفس عمیقی کشیدم و با دستام چشمامو فشار دادم. سعی کردم تمرکز کنم و بجای فکر کردن به اون اتفاق مزخرف، به ماهرخ فکر کنم ولی....ولی نه، نتونستم، یعنی نمیشد! چرا ازم پنهانش کردن؟ چرا بهم نگفتن؟ شاید اگه موضوع رو زودتر میگفتن می‌تونستم اون قاتل لعنتیو پیدا کنم! باید چیکار میکردم؟ هوففف! شاید اون قاتل مرده، شاید از ایران رفته! وای! آخه چرا بابا؟! چرا الان باید بهم بگن؟ به چه دلیل نزاشتی همون موقع حقیقتو بفهمم؟ وای بابا! چیکار کردی با من؟! مشتام دور فرمون سفت تر شد! به قدری که تغییر رنگ داد و رگاش زد بیرون! اونا چی بود تو پرونده؟! یعنی چی؟ چرا من باید الان میفهمیدم؟ لعنتی! استارت زدم و سعی کردم ذهنمو منحرف کنم ولی مگه میشد؟ اونقدری از اون چیزایی که تو پرونده دیدم کلافه و سردرگم بودم که واقعا دلم نمی‌خواست برم خونه! میخواستم تا صبح تو اتاق بابا بمونم ولی.... نمیشد! ماهرخ خونه منتظرم بود! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ ماهرخ /~ سمت اتاق قدم برداشتم. شاهرخ همیشه زمانبندیش دقیق بود! وقتی می‌گفت یه ساعت دیگه میام، یعنی دقیقا راس ۶۰ دیقه دیگه اونجاام! امکان نداشت یه دیقه دیر کنه‌! اصلا غیرممکن بود‌! پس نتیجه میگریم که نیم ساعت دیگه می‌رسید خونه! توی این نیم ساعت خیلی کارا داشتم که باید انجام می‌دادم! در کمد لباس هامو باز کردم و یه آستین بلند کبریتی قهوه ای رنگ از داخلش بیرون آوردم. برای پنهان کردن این زخم لعنتی لازم بود! بعد پوشیدن لباس گیره‌ی طوسی رنگی به موهایی کع روی صورتم ریخته بود زدم و پشت میزم نشستم! با اخم و جدیت لبتاپ رو روشن کردم و رفتم قسمت ایمیل ها دوتا ایمیل داشتم، هر دوشم از طرف ادوارد بود! ایمیل اول: کارت خوب بود. ایمیل دوم: فردا راس ساعت ۴..... (آدرس) نیشخندی زدم. خوب بود؟ مردک از خود راضی! کارم عالی بود! عالی!!!!! اگه قرار بود کارم فقط خوب باشه، شبح میشدم؟ نه! فردا راس ساعت ۴؟ یه ابرومو بالا انداختم اوممم.....میرفتم! نوشتم: کارِ خوب از اون زیر دستای احمقتم بر میومد، کار من حرف نداشت! راس ساعت ۴ روز بعد میبینمت! ارسال کردم و لبتاپو بستم. باید میز شامو میچیدم! اتاقو به مقصد آشپزخونه ترک کردم. ... پارچ دوغ رو وسط میز گذاشتم و دستامو به هم کوبیدم! لبخندی از رضایت روی لبم جا خوش کرد و گوشه لبم کمی بالا رفت! از عقب به میزی که چیده بودم نگاه کردم! به‌ به! چه کردم منننن! در همین هین صدای زنگ اومد و من تازه فهمیدم چقد غرق کار بودم که نیم ساعت مثه برق و باد گذشته! سمت آیفون قدم برداشتم و چهره خسته شاهرخ اولین چیزی بود که توجهمو جلب کرد! درو براش باز کردم و به سمت اینه قدم برداشتم. ظاهرم خوب بود و رنگ پریدگی چند ساعت پیش رو نداشتم. ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
کم کم داریم به قسمتای هیجانی رمان می‌رسیم؛ تمام سعیمونو می‌کنیم که بتونیم تعداد پارت ها رو افزایش بدیم پس خواهشا همکاری کنید . ممنون☘
شروع تایم تبادلات رقیه خاتون ❤️‍🔥 تا ۸ صبح پست ممنوع @zzxxxh
هدایت شده از لجاء
اینجا؟ پاتوق کسایی که با سکوت و آهنگ‌های غمگین، دنیای خودشون رو می‌سازن…🥀🖤 ، دختری که زندگیش رو با ریتم آهنگ‌های تلخ می‌شناسه✨🎧 جوری قراره با متن‌ها و موزیک‌هام، دلت رو با من هم‌درد کنی ִֶָ.𓂃 ࣪ ִ🎞️🌙 𝐉𝐎𝐈𝐍:[ @maryamoui ] از وقتی بیای اینجا، یاد می‌گیری چطوری توی تنهایی، لذت ببری✿彡☕️🥀