خواهر برادری که همزمان کپی و متضاد هم هستند....... !⚡🧨
دو شخصیت کاملا متفاوت اما در عین حال صمیمی و رفیق!
دو نفری که با وجود شناخت کامل از همدیگر رازهای پنهانی دارند که سعی میکنند از هم مخفیشون کنند!🫣
گذشتهای زخمی مشترک دارند، اما هر کدام زخم خود را در تاریکیای جداگانه ای دفن کردند!
در پسِ این سکوت آشنا، بازیگری نشسته که نبض هر دو را در دست دارد.....
آخر این آینه، یا یک آینه میشکند یا هردو و یا هیچ آینه ای شکسته نمیشود🔥🪞
حالا اگر میخوای واقعیت رو بفهمی زود جوین شو و بخون....🏃🏻♀️🏃🏻♀️»»»»
#پروندهیغریبهایاشنا
#part80
~\ شاهرخ /~
متاسف سری تکون دادم و با افسوس الکی آه سوزناکی کشیدم، که یهو دیدم گردنم رگ به رگ شد!
بعد چند ثانیه که اوضاعو درک کردم فکم قفل شد و با چشمای بسته و حرصی که از صدام کامل مشخص بود داد زدم:
+ماهرخ میکشمت!
و این بود شروع جنگ جهانی هزارم بین منو اون!
با اون دندونای خون آشامیش گازم گرفته بود!
من بدو ماهرخ بدو!
انقد فرز و سریع میدوید که ناخودآگاه وایسادم و به دور و برم نگاه کردم!
بخدا این دختره روح بود!
با چشمای ریز شده خونه رو از نظر گذروندم و با صدای بلندی گفتم:
+باشه باشه ماهی خانوم! بالاخره کع دستم بهت میرسه!
و با قدم های بلند سمت اتاق راه افتادم. نامحسوس خونه رو زیر نظر داشتم.
داخل اتاق شدم و سمت کمد رفتم. باید لباسی بپوشم که زخمم معلوم نشه!
...
از آشپزخونه صدا میومد. تا اومدم برم تو آشپزخونه برگشت طرفم و با اخم و جدیت گفت:
_اگه میخوای از خوردن فسنجون عزیزت محروم نشی، تحت هیچچچ شرایطی تو شعاع ۳ قدمیم نیا!
پوکر داشتم به عرایضات به اصطلاح محترمش گوش میدادم. آخه تو تحدیدت چیه فسقلی؟
یه قدم رفتم جلو که دمپایی رو فرشیشو دراورد و پرت کرد سمتم، خدارو شکر سریع جاخالی دادم وگرنه به جای حساسی میخورد!
+چته روانییی؟ باید ببرمت پیش دامپزشکت معاونت کنه!
با چشمایی که فکر میکرد ترسناک شده برگشت طرفم و گفت:
_چی گفتی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
+اخبارو یه بار میگن پس خوب گوشا......
نفسم رفتتتتت! مشتی که اومد توی شکمم کلا از یادم برد که حتی چی میخواستم بگم!
بهش نگاه کردم! داشت از شاهکاری که درست کرده بود لذت میبرد!
_آخیییی صدمه دیدی؟ عااا باید ببرمت پیش دامپزشک ببینم چت شده!
چشمامو محکم بستم. حیففف حیففففف که هم خواهرم بود هم با چیز سنگینی منو تحدید کرده بود!
با لبخند سر بلند کردم و دستمو جلو بردم:
+آتش بس!
اونم ابروشو بال برد باهام دست داد.
پوفی کشیدم
واقعا سخت بود که وقتی حالم خرابه پیش ماهرخ خودمو همون شاهرخ قبلی نشون بدم!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part81
~\ ماهرخ /~
قیافش واقعا خنده دار شده بود!
هنوزم دستش رو شکمش بود و هی چشم غره میرفت منم پرو پرو زل میزدم تو چشماش لبخند ژکوند تحویلش میدادم!
به کیکی که خریده بود نگاه انداختم وای خدا کاکائو!!!!!
من میمیرم برا این بشر!
شاهرخ وااقعاااا محشره!
البته بیشعوریو گولاخ بودنشو فاکتور میگیرم!
ولی تمام زندگی منه و تمام چیزی که از این دنیا دارم....!
اون رفت سر میز نشست و دستاشو به هم کوبید! وای خدا چشماشو نگا!
انگاری به یه پسر بچه خوراکی مورد علاقشو بدی همونطوری ذوق کرده بود!
منم رفتم بالا سر کیک و درشو برداشتم. وای خدا عجب بوییییییی!
چنگالو برداشتم و یه تیکه کوچیک ازش بریدم و گذاشتم تو دهنم!
وای وای واااایییی! من عاشق این شاهکارممممممم!
چشمامو بستم و گذاشتم مزه کاکائو به رگ رگ بدنم برسه وای خدا!
+ماهی بیا
با سختی و مشقت فراوان از کاکائوی عزیزم دل کندم و با نگاه غمگین بدرقش کردم!
سر میز نشستم و شاهرخ تا نگاهش بهم افتاد زد زیر خنده!
با حرص زدم به پاش و گفتم:
_کوفت!
با ترس الکلی تسلیم شد و گفت:
+باشه حالا! شام بخوریم برو هر چقدر دوست داری بخور!
ذوقی که ناخواسته بروز دادم باعث تعجبم شد! خیلی وقته اینطوری ذوق نکرده بودم!
لبخند غمگینی که رو لب هاش بود منو به خودم آورد. تک سرفه ای کردم و دیس برنج رو به سمتش هل دادم!
خندید و سرشو تکون داد.
قاشق اولو که خورد شروع کرد به تعریفات منم که اومممم عشق میکردما!
دهنشو باز کرد که حرفی بزنه ولی با صدای زنگ گوشیش رنگ از روش پرید! مگه کی بود؟
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
ما ایستادهایم✌️
ده ها هزار نفر «جانفدا» ؛ یکصدا برای آرمانهایی که ریشه در تاریخ دارند .
در رزمایش بزرگ جانفدا، عهد میبندیم که در مسیر پاسداری از ارزشها، استوار و ثابتقدم بمانیم.
اینجا جایگاه مردمانی است که «جهاد تبیین» را با «حضور میدانی» معنا میکنند.
🗓 زمان: چهارشنبه 25 شهریور 1405
📍 مکان: از میدان فرمانداری تا میدان نماز
⏰ساعت:16:30
منتظر حضور پرشور شما هستیم.
تو بحث با طرفـداࢪا؎ 'پهلو؎🤡' کم میار؎؟!
جات اینجـٰاس❤️🔥🤌🏻:
https://eitaa.com/qbkhk128
شبها؎ تل آویـو VS تهـࢪان😂🚀
جوری که حجـٰاب استـٰایلها رو مـَسخره
میڪنه🤣🎀