سعی کنید همیشه عکس شهید روی پس زمینه گوشی تون باشه هر موقع که بهش نگاه کردید از رفتارش الگو بگیرید
مثلا این شهید خیلی خوش اخلاق بودن
میتونید به عنوان پس زمینه انتخاب کنید و هروقت که نگاه تون افتاد به تصویرشون یادتون بیوفته
هیچ چیز مثل رفتار خوب تاثیر ندارد
"جمله خود شهید"
#شهیدانه
#شهیدابراهیمهادی
سلام به همگی
امیدوارم حال دلتون خوب باشه🪄
پارت داریم البته با چند دقیقه تأخیر 🎀
#پروندهیغریبهایاشنا
#part84
~\ شاهرخ /~
هر چی بود و نبود، به ماهرخ و بحث توی خونه مربوط نمیشد!
با ظاهری که در عین طوفانی بودنش خیلی بیخیال بود سری تکون دادم و گفتم:
+از شرکت بود!
چنگال رو توی سالاد فرو کرد و همزمان گفت:
_خب؟ چی باعث شده بود که بیرون از ساعت کاری بهت زنگ بزنن؟
به زور پوفی که داشت از دهنم بیرون میومدو خوردم. من یه تیمسار جدی و موفق بودم، چطور وقتی جلو ماهرخ بودم کم میاوردم؟
+مدیر عامل شرکت بود، برای قردادِ فردا زنگ زده بود!
ابرویی بالا انداخت و سر تکون داد.
هر دو در سکوت مشغول غذا خوردن بودیم و هر کی تو افکار خودش سی میکرد!
باید چیکار میکردم؟!
~\ ماهرخ /~
بعد از خوردن شام، با هم میزو جمع کردیم. حواسم کامل سمت شاهرخ بود، حتی ریتم نفس کشیدنش!
خودمو بی خیال نشون میدادم اما کاملا متوجه عوض شدن حال شاهرخ شدم!
اما به هر حال قبلا هم گفتم؛ زیاد پا پیچ هم نمیشیم!
ظرفا رو توی ماشین ظرفشویی گذاشتم و شاهرخ قرص مخصوص ماشین رو داخلش انداخت. بعد انجام کارا آشپزخونه رو به مقصدی که نمیدونم ترک کرد....
الان قرار بود کلا همین شکلی بمونه؟!
یه برج زهرمار اخمو؟!
اخمام از این فکر توی هم رفت. شاهرخ توی هر شرایطی سرزنده بود!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part85
~\ ماهرخ /~
هوف شاهرخ هوفففففف!!!
شاهرخ رفته است در تنهایی به سر ببرد!
ولی سری که از پشت اپن یه دفعه اومد بیرون و قیافه ای که ازش شیطنت میبارید، یه چیز دیگه میگفت!
با لبخند ژکوند گفت:
+ خببببببب نظرت چیه یه فیلم ببینیم؟
خب راستش و بخواین تعجب کرده بودم!
چون اونجوری که آشپزخونه رو ترک کرد فک کردم الان میره کل اتاقو میاره پایین!
ولی خب نه انگار کیفش کوک شد!
پس منم مخالفت نکردم، خودمم یکم دلم شیطنت میخواست! خیلی وقت بود تفریح درست درمونی نداشتیم!
کرم درونم فعال شده!
با قیافه شگفت زده ای گفتم:
_البتهههههههه!!!!!چرا که نه؟؟ یه فیلم ترسناک جدید اومدهههه! ببینیم هوم؟
از روی اپن پرید پایین و دستاشو به هم کوبید!
با یه شیطنت خاصی گفت:
+ پایتم چجورممممممم!!!!
منم که داشتم ظرفا رو خشک میکردم برگشتم سمتش مشکوک گفتم:
_اهایییی شاهرخ خان چی تو کله داری هان؟
در حالی که سوت زنان از آشپزخونه بیرون میرفت، برگشت طرفم و با چشمای ریز شده و یه لبخندی که تمام دندوناش معلوم بودو تحویلم داد!!!
+هیچییییی!!!
خدا بخیر بگذرونه!
این هر موقع اینطوری میگفت قرار بود کرم بریزه!
رفت سمت تلویزیون و روشنش کرد!
منم تک خنده ای کردم، برا من نقشه میکشی؟
بچرخ تا بچرخیم شاهی جون!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part85 ~\ ماهرخ /~ هوف شاهرخ هوفففففف!!! شاهرخ رفته است در تنهایی به سر
اینم از دو پارت قشنگ تقدیمتون☘