eitaa logo
کانال کهریزسنگ
4.9هزار دنبال‌کننده
19.6هزار عکس
7.7هزار ویدیو
348 فایل
خبری ، اجتماعی ، فرهنگی ، مذهبی و شهروندی منطبق با قوانین کشور ، میزبان شهروندان شهرهای غرب استان ، کهریزسنگ ، اصغرآباد ، گلدشت ، کوشک و قهدریجان درشهرستان های نجف آباد ، خمینی شهر و فلاورجان ، آیدی ادمین : 👇 eitaa.com/admineeitaa
مشاهده در ایتا
دانلود
🚨 ♦️در حمله بامداد امروز جنگنده های رژیم صهیونیستی به حاشیه جنوبی شهر دمشق یکی از مستشاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به شهادت رسیده است/دانشجو 🔹اخبارجبهه مقاومت
♦️تصویری از شهید سعید علیدادی که در حمله جنگنده های رژیم صهیونیستی به حومه زینبیه به شهادت رسید 🔹اخبارجبهه مقاومت
پَس‌مَزَن‌یارِمسیحا،دلِ‌بیمارِمرا... میشوَد‌گریه‌کنم‌تابخری‌باز،مرا...؟! گردنم‌کج،سرِپایین‌وپناه‌آوردم... تاکه‌رونَق‌دهداحسانِ‌تواین‌حالِ‌مرا... نازِدلدارکشیدن،تنِ‌بی‌سرخواهد... کاش‌پاسخ‌بدَهی‌خواهش‌واصرارِمَرا... "الّلهُــــــمَّ‌عَجِّــــــل‌لِوَلِیِّکَـــــ‌ الْفَـــــــــرَجْ" تعجیل‌درفرج‌آقاامام‌زمان‌‌صلوات ‌التماس‌دعا
gharar jomeha.mp3
23.56M
🔊 | تنظیم 📝 قرار جمعه‌ها 👤 کربلایی‌جواد ▫️ ؛ ۱۴۰۲
هیئت شیفتگان حضرت فاطمةالزهرا(س):السلام علیک یاموسی بن جعفر{ع}.مراسم قرائت دعاوسخنرانی وعزاداری.به کلام:حجت الاسلام شیخ امیررضایی.بانوای:کربلایی امیرعباس کیانی.زمان:شنبه (1402/11/14) ازساعت19الی21:30. مکان:میدان ولایت،خیابان آزادگان،کوی شادمان،منزل آقای صالحی
🖤🥀﷽🥀🖤 «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» 🖤تسلیت میگم از طرف خادمین و هیأت امنای حسینیه اعظم شهر کهریزسنگ درگذشت حاج علی قاسمی خادم الحسین و ذاکر اهل بیت. تسلیت قطره اي‌ست در برابر غم دریا گونه شما. از خداوند صبری عظیم برای شما و خانواده محترمتان خواستارم. امیدوارم غم آخرتان باشد. ••✦•┈┈┈••❅✾❅••┈┈┈•✦•• 🔹کانال حسینیه اعظم شهر کهریزسنگ 🆔https://eitaa.com/hosainie_Azam_kahrizsang
سلام ببخشید میخواستم بپرسم شهریه ای که باشگاه تلاش بابت کلاسها میگیره دقیقا برای چیه و برا چی صرف میشه؟؟ باشگاه همیشه اینقدر کثیف و پر گرد و خاکه ... تو فصلهای سرد هم هر سال اینقدر سرده که ضرر باشگاه رفتن بیشتره از نرفتنه به خصوص برای بچه ها😔 ساده ترین امکانات مثل ترازو برا وزن کشی هم که نداره ، خواهشا رسیدگی کنید و پاسخشون تو همین کانال بفرستید چون هیچچ کس از شهریه و پولی که میده و هر روزم بیشترش میکنند ، راضی نیست .😐
📛 امروز و فردا به مسافرت نروید رییس پلیس راه استان اصفهان: 🔸با توجه به برودت هوا و امکان یخ‌زدگی جاده‌های غرب و جنوب استان ، سفر در این شرایط و مخصوصاً شب خیلی منطقی نیست.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎞حلما، دختر خردسال شهید پوریا احمدی، خطاب به رهبر معظم انقلاب: حالا که به سن تکلیف نرسیدم، میشه شمارو یه کم بغل کنم؟
💫ادامه بخش شصت و یک💫 زودتر بفرستین برن.نذارین اینا اسیر بشن مردهای مسجد سعی می کردند،این چند نفر را آرام کند.نمی خواستند مردم بترسند و جو ناآرام شود.اما فایده ای نداشت.این چند نفر بریده بودند.می گفتند چند روزه تو خط درگیریم.روز ما اونا رو می زنیم عقبه شب که میشه نیروها آنقدر خسته می شوند که توانی برای جنگیدن ندارند.عراقی ها از این فرصت استفاده می کنند و می آیند جلو،تمام مواضع ما رو اشغال میکنن که هیچ،پیشروی هم می کنن.ما اسلحه نداریم،تجهیزات کافی نداریم. تن بچه هامون جلوی تانک هاست.آقای مصباح میگفت:نباید رعب و وحشت تو دل مردم بندازید،چرا اینجوری میکنن؟توكل ما به خداست.اسلحه نداریم،ایمان که داریم امام رو که داریم.با اینکه دلم می خواست توی مسجد بمانم تا اگر علی دنبالم آمد او را ببینم ولی به خواست آقای نجار از مسجد بیرون آمدیم،خبر آورده بودند اطراف حیدریه را کوبیده اند و مجروح ها را به حیدریه برده اند. تا آنجا راه زیادی نبود.عده ای از مردم هم در حیدریه پناه گرفته بودند.به طرف حیدریه رفتیم،آقای نجار توی دو،سه تا معاینه اول به مجروحها گفت که باید خودشان را به بیمارستان برسانند.بعد ترکش را از پای پسر هجده نوزده ساله ای بیرون کشید و بخیه کرد و من جراحت را بستم.پیشانی پسر بچه ای که ترکش خورده بود را نگاه کرد.ترکش فقط پوست را خراشیده و رد شده بود،جراحت این را هم پانسمان کردیم.نوبت به دختر بچه ده، دوازده ساله ای رسید که ترکش بزرگی پشت ران پایش را شکافته بود.دخترک گریه می کرد و اجازه نمیداد،زخمش را بخیه بزنیم.حق با او بود.سوزن به سختی در پوستش فرو می رفت.مادر او برخلاف مادر آن پسر بچه خیلی آرام بود و با دلداری دادن دخترش کمک زیادی به ما کرد.وقتی میخواستیم از حیدریه بیرون بیاییم،جوانی وارد آنجا شد و شروع کرد به داد و فریاد کردن او هم مثل کسانی که در مسجد جامع دیده بودم حرف میزد و می گفت:عراقی ها دارن میان شهر داره از دست میره،حال خیلی بدی پیدا کردم.همه میگفتند:شهر داره سقوط می کند. وحشت و اضطراب خیلی وجودم را گرفت.بعضی ها از ما می پرسیدند:حالا چی کار کنیم؟این چی داره میگه؟عراقی ها تا کجا جلو اومدن؟ نمی دانستم چه جوابی باید به آنها بدهم. آقای نجار،جوان را کناری کشید و گفت:چرا اینجوری گفتی؟نباید فضا رو متشنج میکردی جوان گفت:نه.باید بگم.همه مردم کشته می شن.همه اسیر میشن.باید راستش رو به مردم بگویم.آقای نجار حرف آقای مصباح را تکرار کرد و گفت:حالا راستش رو هم گفتیم، رعب و وحشت ایجاد بکنیم که چی بشه؟جز اینکه وضع رو بدتر می کنه؟کاری از پیش نمیره.بذار مردم به آرامی از شهر خارج بشن، ما اینا رو خارج می کنیم،جوان که دیگر دست از قیل و قال برداشته بود،گوشه ای ایستاد. من هم به مردم گفتم نگران نباشید.آرامش خودتون رو حفظ کنید،اوضاع این قدر هم بحرانی نیست.بچه ها تو خط در گیرند. ایشاالله همین روزها جنگ تموم میشه،برمی گردیم خونه هامون،موقع بیرون آمدن از حیدریه آقای نجار از جوان خواست همراه ما بیاید.میخواست او را پیش مسجدی ها ببرد، شاید آنها تصمیمی بگیرند و وضعیت مردم را مشخص کنند.توی مسجد هنوز بحث رفتن یا ماندن مردم داغ بود.دیروز عراقی ها تا فلکه راه آهن جلو آمده بودند و همین مسأله نظامی ها و روحانی ها و معتمدین مسجد را نگران کرده بود،از بین آنها آقای مصباحی، شیخ شریف و سرگرد شریف نسب را می شناختم.در واقع توی این چند روز با آنها آشنا شده بودم.با دختر ها توی حیاط ایستادیم و به حرف ها و نقل قول ها گوشکردیم.توی آن ازدحام هر کس چیزی می گفت: _تا پشیمونی به بار نیومده باید محله ها رو تخلیه کنیم. _به هیچ زبونتی حاضر به ترک خونه هاشون نیستن. _به زور اسلحه هم که شده باید بیرونشون کرد.بترسونیدشون.نمی دونم،هر کاری که لازمه بکنین. _تا پل سرپاست باید فکری کرد.اگه پل رو بزنن و راه ارتباطی قطع بشه،دیگه نمیشه کاری کرد بلاخره توی این جر و بحث ها تصمیم گرفتند چند گروه از زنها و مردها تشکیل بدهند وتوی محله هایی که به خطوط درگیری نزدیک ترند، پخش کنند.افراد گروه ها مردم را متقاعد کنند که باید از شهر بروند.همان موقع هم کامیونها آماده باشند،مردم را سوار کنند و حداقل آنها را تا آن طرف پل برسانند. کامیون جلوی در بود، اعلام کردند آنهایی که کار ندارند برای تخلیه مردم بروند.با اینکه اصلا دلم به این کار رضایت نمی داد ولی چاره ای نبود.باید به خودم می قبولاندم که در شرایط فعلی این بهترین کار است.رفتم و سوار کامیون شدم.سه،چهار تا دختر دیگر که فقط آنها را در جریان رفت و آمدیم به این طرف و آنطرف دیده بودم،بالا آمدند،سه،چهار مرد هم سوار شدند و کامیون به طرف محله طالقانی به راه افتاد.توی این چند روز به ما گفته بودند که سمت طالقانی برویم.