انسانیت ملاک پیچیده ای ندارد !
همینکه درمیان مردم زندگی کنیم ،
ولی هیچگاه به کسی ؛
زخم زبان نزنیم ...
دروغ نگوییم ...
کلک نزنیم ...
دلی را نشکنیم ...
سوء استفاده نکنیم ...
و حقی را ناحق نکنیم ...
یعنی انسانیم ...!
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
خدايا🙏
در این سه شنبه ی زیبا
به حق محمد مصطفی(ص)
و خدیجه الکبری (س)
سلامتي به تنمون💪
آرامش به قلبمون❤️
بركت به سفره هامون🌾
حرمت به رابطه هامون👩❤️👨
وصفا و صميميت به
خونه هامون عطا بفرما🏡
"آمیــن"🙏
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🔸
مثل وقتی ڪه...
به گرداب بیفتد قایق
هر ڪه افتاده مسیرش به...
تو سرگردان است..
مثل مصراست...
دلی ڪه تو عزیزش باشی..
بی تو چشمم پُر یعقوبُ
دلم ڪنعان است....
✍🏼 #نیما_شڪر_ڪردے
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌷 روزی شخصی خدمت حضرت علی (عليه السلام) می رود و میگوید :
✨ یا امیر بنده به علت مشغله زیاد نمیتوانم همه دعاها را بخوانم ، چه کنم؟
☘️ حضرت علی (عليه السلام) فرمودند : خلاصه ی تمام ادعیه را به تو میگویم ، هر صبح که بخوانی گویی تمام دعاها را خواندی.
【 الحمدلله علی کل نعمه】
🤲 خدا را سپاس و حمد می گویم برای هر نعمتی که به من داده است
【و اسئل لله من کل خیر】
🤲 و از خداوند درخواست میکنم هر خیر و خوبی را
【 و استغفر الله من کل ذنب】
🤲 و خدایا مرا ببخش برای تمام گناهانم
【 واعوذ بالله من کل شر】
🤲 و خدایا به تو پناه می برم از همه بدی ها.
📗 بحارالانوار ، ج ۹۱ ، ص۲۴۲
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌸پیامبر اکرم(ص):
هر زنی که در حج و جهاد و دانش اندوزی به شوهرش کمک کند، خداوند آن پاداشی را که به زن حضرت ایوب علیه السلام داده است، به او می دهد.
📗وسائل الشیعه ج۱۴ ص۲۰۱
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
#سخنناب👌
رَأسُ السُّخفِ العُنفُ...
اوج سبُک مغزى، خشونت است!
👤 مولا علی (ع)
📚 غررالحكم حدیث ۵۲۴۰
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
#عارفانه🕊
نقل است که
حسن رابعه عدویه را گفت:
رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد بندیم.
گفت: عقد نکاح بر «وجود»ی فروآید.
اینجا «وجود» برخاسته است
که نیست خود گشته ام.
و هست شده بدو، و همه از آن او ام.
و در سایه حکم اویَم،
خطبه از او باید خواست نه از من...
گفت: ای رابعه! این به چه یافتی؟
گفت: به آن که همه یافتها گم کردم در او.
حسن گفت: او را چون دانی؟
گفت: یا حسن! «چون»، تو دانی، ما «بی چون» دانیم.
✍ذکر رابعه عدویه
📗تذکره الاولیا عطار
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
اَمّن یجیبُ المُضطّر
اِذادعاهُ ویَکشِفُ السوء
یاامام رضا خودت گره ازکار گرفتاران عالم بازکن.🙌
همه مریضا رو شفا بده 🙏🙏
آمیـــن🙏🙏
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت209 دلم بہ حال این دل هاے آماده مے سوز
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت210
_این چہ حرفیہ؟ اتفاقا خوب ڪارے ڪردین من توے این محل ڪسے رو نمے شناسم.
_آشنا میشے عزیزم.
راستے... چند روز پیش خانم توڪلے گفتن ڪسے تو محلہ سراغ احوال شما رو مے گرفتہ.
ما هم ڪہ چند ماهے بیشتر نیست هم رو میشناسیم.
از رفتار و سڪناتتون هم معلومہ آدماے شیر پاڪ خورده اے هستین.
تعجب مے ڪنم.
چہ ڪسے از ما در محل تحقیق ڪرده است؟
با خواهش مے ڪنم و لطف دارین جوابش را مے دهم.
هندوانہ را روے سینے مے گذارم و برایشان برش مے زنم.
تشڪر مے ڪند و یڪ تڪہ اے در بشقابش مے گذارد.
_راستے ثریا جان من فڪر ڪنم شما غریبید توے تهران نہ؟
_آره. ما اهل یڪے از روستاے اطراف تهرانیم.
توے خود تهران آشنایے نداریم.
دست روے دستم قرار مے دهد و مے گوید:" الهے... خیلے سختہ ڪہ!
هر وقت خواستے بیا پیش ما. از قدیم گفتن همسایہ فامیل آدمہ."
خوشحال مے شوم.
در این نبودن هاے پیمان بودن یڪ نفر در ڪنارم آن هم بے شیلہ پیلہ هاے سازمانے واقعا خوب است.
_قربونتون. من ڪہ از خدامہ... مزاحم میشم.
دستم را بہ لطافت دستانش مهمان مے ڪند.
_مراحمے عزیز. اگہ حوصلہے بچہ دارے. چون تو خونہے ما بچہ زیاده!
هر دو ریز مے خندیم.
بعد از خنده از من مے پرسد:" شما بچہ ندارین؟ همبازے نمیخواد بچتون؟"
سرم را پایین مے اندازم و با خجالت مے گویم:
_نہ! ما بچہ نداریم.
دوباره دستم را مے گیرد و ڪمے فشار مے دهد.
_ان شاالله بہ حق ائمہ(ع) خدا دامنتونو سبز كنہ.
در دل آه مے ڪشم.
من در حسرت خنده و گریہے طفلے خواهم بود و این دعا چہ اثرے دارد؟
بہ هر حال تشڪر مے ڪنم.
بعد از ڪمے گفت و گوے همسایہ اے مهلقا خانم قصد رفتن مے ڪند.
با رفتن او در را مے بندم.
پیمان شب نرسیده از راه دنبال ساڪ مے گردد.
دنبالش راه مے افتم و مے پرسم:
_چیشده؟ ڪجا مے خواے برے؟
_قشقرق شده نفهمیدے؟
_چہ قشقرقے؟
پوزخندے مے زند و بہ رادیو اشاره مے ڪند.
_روزے یہ بار حداقل برش دار.
حرصم مے گیرد.
یڪ ڪلام نمے گوید و جان بہ لب رسیده ام را فرو نمے دهد.
_خب ڪجا میرے؟
در حال بستن زیپ ساڪ است ڪہ صورتش را بہ گوشم نزدیڪ مے ڪند.
_عربا و کُردا اداے استقلال ڪردن.
قیامتے شده!
_تو ڪجا خب؟
نگاه تندے بہ من مے اندازد و ساڪش را بہ دست مے گیرد.
_نپرس.
دستم را بہ دیوار مے گیرم.
با حال بد و نزار لب بہ شڪوه مے گشایم:
_بہ من ربطے نداره؟
دستم درد نڪنہ! هم پات نبودم ڪہ لابد اینو میگے.
من باید بے خبرے بڪشم تو این چهار دیوارے بعد بہ من ربطے نداره؟
در را باز مے ڪند و با این حرف ها دوباره مے بندد.
چشمانش را بہ نگاه مضطربم مے دوزد.
_شلوغش نڪن رویا.. جان.
بر مے گردم دیگہ! شاید بهت گفتم ولے فعلا نمیشہ.
بحث اعتماد نیست، بحث اینہ فعلا باید سڪوت ڪنم. همین!
_خب... لااقل بگو ڪے بر مے گردے؟
نفس عمیقش را با بازدمے طولانے بیرون مے دهد.
_نمے دونم... واقعا اینو دیگہ نمے دونم.
شایدم برنگردم شایدم...
تحمل شنیدن این حرف ها را ندارم.
دستم را جلوے دهان مے گذارم و هیس مے گویم.
_نگو اینا رو. بر مے گردے...
لبخند ڪم رنگے مے زند و ساڪ بہ دست از خانہ بیرون مے زند.
از لاے بہ قدم هاے بے رحمے نگاه مے ڪنم ڪہ جدایے را میان مان قرار مے دهد.
دستم را بالا مے آورم و آهستہ تڪان مے دهم.
از انتهاے ڪوچہ، زمانے ڪہ قامتش در سایہے شب قایم شده دست بالا مے آورد.
و این مے شود مبدا جدایے...
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
گروه نقد و بررسے کلام طلایے👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت210 _این چہ حرفیہ؟ اتفاقا خوب ڪارے ڪرد
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت211
دل دماغ رفتن بہ چاپخانہ را ندارم.
دوست ندارم چشمم بعد این مدت بہ رخ پرے بیافتد.
روزهاے تابستان پنجاه و نہ سوزان تر است.
فراق دل عاشقم را بر آتش مے سوزاند و دودش را هوا مے دهد.
دل خوش ڪردم بہ تلفن زدن هاے یڪے در میانش.
از ڪارهایش هیچ نمے گوید.
حال من و پرے را مے پرسد و بعد خداحافظے مے ڪند.
پاے تلفن جدیدے ڪہ مینا آورده نشستہ ام تا صداے زنگش قلبم را بہ شوق بیاندازد.
اما خبرے نیست.
دستم را روے میز مے گذارم و بے اختیار بہ خواب مے روم.
در میان خواب خودم را مے بینم در ڪنار گرگ هاے درنده اے ڪہ دندان تیز شان را بہ رخم مے ڪشانند.
ترس برم داشتہ و با وحشت داد مے زنم ڪمڪ... ڪمڪ...
قلبم همچون گنجشڪے زیر باران مے لرزد.
خبرے نیست و هر دم یڪے شان خرناسہ مے ڪشد.
اشڪ مے ریزم و داد مے زنم:
_خواهش مے ڪنم نجاتم بدین.
در حال التماس هستم ڪہ صدایے مے آید.
صداے پیمان است!
صدایش مے زنم. انگار من را نمے بیند!
بہ گرگ ها اشاره مے ڪنم و مے گویم ببیند اما انگار بر چشمانش پرده اے از ڪورے و ڪرے زده اند.
بغض خفہ ام مے ڪند!
زانو مے زنم و ناامیدانہ داد مے زنم:
_نجاتم بدین. نجاتم بدین تو رو خدا.
ڪسے منو میبینہ؟؟
در اوج ناامیدے صدایے میان گوشم مے پیچد.
_بلند شو دخترم.
بر مے خیزم. همان چشمان است اما روشن تر...
همان چهره است اما زیباتر...
چهره اش هیچ وقت مثل امانتے اش یادم نمے رود.
خجالت مے ڪشم نگاهش ڪنم.
خبرے از گرگ ها نیست!
او از تعجب من لبخند مے زند و من مبهوتم.
مے ترسم از بے مسئولیتے ام در رابطہ با آن امانتے گلہ ڪند اما لبخند مے زند.
مے خواهم سوالے ڪنم اما انگار نمے توانم چیزے بگویم. او قدم بر مے دارد و با رایحہے گلهایے ڪہ آورده است مے رود و من سعے در رفتن پے اش دارم.
انگار دست و پایم را هم بستہ اند!
نمے توانم ڪارے ڪنم و صداے خوردن زنگ دستے مے شود و مرا از خواب بیرون مے ڪشد.
نفس نفس مے زنم.
رد اشڪ روے گونہ هایم سوغاتے ڪابوسے مے شود ڪہ نمے دانم رویا بود یا...؟
گوشے را بر مے دارم صداے پیمان در گوشم مے پیچد.
نہ من مثل همیشہ ام و نہ او مثل همیشہ...
احوال پرسے مے ڪند.
انگار او هم جاے خوبے ندارد. صداے تیر را مے شنوم و هول مے ڪنم.
_پیمان این صداے چے بود؟؟
_چے؟
_همین تیر... تیر بود؟ تیراندازے میڪنن؟
سڪوتے مملو از شڪ...
_آ...ره. اینجا اوضاع ڪشمشے شده. من باید برم ڪارے ندارے؟
بغض همان خواب... انگار حرف هایم را نمے شنود.
_نہ. مراقب خودت باش.
_تو هم مراقب باش. فعلا.
گوشے را ڪہ پایین مے گذارم دلم تڪہ تڪہ مے شود.
توے شوڪ خواب فرو مے روم.
بہ پشتے تڪیہ مے دهم و دست بہ چانہ مے گیرم.
این چہ بود؟ حاج رسول را دیدم؟
اشڪ از چشمانم بیرون مے پرد.
خستگے ڪمرم را خم ڪرده.
دوست دارم در همان خواب فرو مے رفتم و همراه حاج رسول مے شدم.
چقدر چهره اش نورانے شده بود؟!
یعنے او مُرده؟؟ نہ نہ!
اون شهید شده!
واژهے شهید بہ قلم سرخ پشت نام سنگ قبرهاے بهشت زهرا بدجور مرا غرق خود مے ڪرد.
انگار آن رنگ خون بود ڪہ از سنگ مے جوشید!
هر چہ بود جارے بہ نظر مے رسید.
حاج رسول بعد از این همہ مدت چرا بہ نجاتم آمد؟
چرا؟... چہ ڪرده ام مگر؟
انگار این پازل قرار نیست جور شود.
سعے در فراموشے دارم اما بے فایده است.
هفتہ هاست از آن ماجرا مے گذرد اما هنوز آن لبخند را بہ خاطر دارم.
ڪارهاے پیش پا افتادهے سازمان را انجام مے دهم و خود را سرگرم مے ڪنم.
در حال نوشتن متنے هستم ڪہ گفت و گوے مینا و مردے را مے شنوم.
در حال بازے ڪردن با امواج رادیو است.
صداے عربے در گوشم مے پیچد.
چیزے نمیفهمم. آن مرد رادیو را بہ گوشش چسبانده و با دقت گوش مے دهم.
مینا هم سر در نمے آورد و با عجلہ مے پرسد:
_خبرے شده؟
چے میگہ؟
آن مرد هیس مے گوید تا ڪارش را انجام دهد.
مینا ڪلافہ وار پشت پنجره قدم مے زند.
_وا چے میگہ عبدالله؟ جون بہ لب شدم.
عبدالله رادیو را ڪمے فاصلہ مے دهد و آهستہ مے گوید:" خبر مهمیہ. وایستین تموم شہ تا همشو بگم."
مجبور بہ صبر مے شویم.
بعد از گذشت دقایقے رادیو را ڪنار مے گذارد و مے گوید:
_ارتش بعث دارن میان جلو.
از مرز گذشتن! صدام گفتہ چند روز دیگہ میخواد تهرانو بگیره.
خودڪار از دستم مے افتد و مینا بهت زده نگاهش مے ڪند.
در خلاء اے عظیم فرو مے روم.
از مرز گذشتن یعنے چہ؟ یعنے جنگ؟
بہ پیشانے ام مے ڪوبم و مے گویم:
_واے همہ مونو مے ڪُشن!
این بعثیا شوخے ندارن. نمے دونین چیا از زندانیاے استخباراتشون شنیدم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
گروه نقد و بررسے کلام طلایے👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....