فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
💞صبح شد باز هم آهنگِ خدا میآید
💞چه نسیمِ خنکی دل به صفا میآید
💞به نخستین نفسِ بانگِ خروسِ سحری
💞زنگِ دروازهیِ دنیا به صدا میاید
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻🌟🌻 #بادبرمیخیزد #قسمت168 ✍ #میم_مشکات - چه دو راهی سیاوش من? سیاوش که دنبال دست های
🔥💥🔥💥🔥💥🔥
#بادبرمیخیزد
#قسمت169
✍ #میم_مشکات
راحله درب سمت سیاوش را بست و سوار ماشین شد. وقتی از کوچه بیرون رفتند راحله گفت:
-هنوز یکم وقت داریم تا ساعت چهار، میخوای قبل فیزیو تراپی بریم برای مراسم آقا سید یه کادو بخریم?
سیاوش که در فکر بود گفت:
-آره، فکر خوبیه... چی بخریم?
- نمیدونم، چی بهتره به نظرت?
وقتی سیاوش جوابی نداد راحله نگاهی سمتش انداخت و گفت :
-تو فکری! چیزی میخوای بگی?
-نه! چیز خاصی نیست!
راحله فرمان را چرخاند و به ماشینی که جلویش پیچیده بود بوقی زد و گفت:
-خب، نمیخوای بگی قصه این آقا حیدر کوچک چیه? نکنه راستی راستی آقا صادق قبلا زن داشته?
سیاوش خندید:
-این سید ما، گویا خیلی وقت بوده که این خانم صبوری رو پسندیده بوده اما چون خانم صبوری از همسرش جدا شده بوده و بچه داشته خیلی روی خوش به سید نشون نمیداده! بنده خدا میترسیده سید الان جو گیر شده باشه یا اگه خانواده ش بفهمن مخالفت کنن! اما در نهایت این سید سمج و یک دنده ما پیروز میشه و برای اینکه به این خانم ثابت کنه که با بچه مشکلی نداره همه جا با خودش میبرتش، بهش هم یاد داده که بهش بگه بابا! اینجور که میگفت میخواد اسمش رو بیاره تو شناسنامه و حتی یه بخشی از اموالش رو، که فعلا یه خونه است، به نامش بزنه
راحله که حالا، با شناختی که از سید صادق به دست آورده بود میدانست این سید کارهایش روی حساب و کتاب است گفت:
- چه خوب... خوشبخت باشن ان شالله
سیاوش زیر لب گفت:
- مگه میشه کنار سید باشه و خوشبخت نباشه!!
راحله فهمید که سیاوش هم می شناسد رفیقش را! وقتی دید سیاوش دوباره در سکوت فرو رفته گفت:
- قرار شد دیگه حرف هارو نریزی تو دلت
سیاوش که به نظر می آمد کمی دو دل است گفت:
-میگم به نظرت من اینطوری بیام مراسم صادق زشت نیست?
-چطوری?
-با این موها! عین کلاس اولیا شدم
راحله که میدانست سیاوش چقدر به تیپ و موهایش حساس بود در حالیکه سعی میکر خنده اش را پشت لب هایش نگه دارد گفت:
-شما همه جوره خوش تیپی! اگرم بخاطر موهات ناراحتی چاره ش یه کلاهه... تو هم که به کلاه گذاشتن عادت داری! اون کلاه مخملی ت رو بذاری سرت میشی خوش تیپ ترین مرد مراسم! مطمئنم از خود داماد هم خوش تیپ تر میشی
سیاوش که گویی با این حرف کمی آرام شده بود گفت:
- سید رو که اگ ولش کنی دوست داره تو مراسم هم به جای کت و شلوار پیرهن سه دکمه بپوشه و استیناشو بالا بزنه!!
و خندید. بعد همان طور که نگاهش خیره مانده بود به جلو، گویی فهمیده باشد راحله از حرفش خنده اش گرفته با لحنی بی تفاوت گفت:
-اگه دوس داری بخندی لازم نیست اینقد به خودت فشار بیاری
و با این حرف دیگر راحله نتوانست جلوی خودش را بگیرد...
بعد از اخرین جلسه فیزیو تراپی، با پیشنهاد سیاوش رفتند توی پارکی که همان نزدیکی بود.
این روزها دیگر سیاوش نیازی به چوب های زیر بغلش نداشت. عصای سفیدش را بیرون آورده بود و در طول راه باریک کنار نیمکت های پارک تمرین میکرد تا خودش بتواند راه برود. راحله همان طور که روی نیمکت نشسته بود از دور نگاهش میکرد. سیاوش با قدم های آهسته راه میرفت و قبل از قدم برداشتن بیش از حد عصایش را به اینور و انور میزد. هنوز نمیتوانست راحت راه برود. راحله از این مبتدی بازی هم خنده اش گرفته بود و هم قلبش به درد می آمد.
یادش آمد به دو سال پیش، وقتی اولین بار، سیاوش را با همین تیپ و هیبت در دانشگاه دیده بودند. هیچ کس نمیدانست که این مرد کیف به دست، با آن پالتوی پشمی و کلاه تریلبی قهوه ای رنگش، قرار است استاد شان شود.
همه نگاه ها به سمتش چرخیده بود. بعضی ها از این خوش پوشی خوششان آمده بود، برخی آن را دستمایه تمسخر قرار داده بودند و برخی هم این را حرکتی برای جلب توجه میدانستند. هرچند بعدها معلوم شد که حدس همه اشتباه بوده و سیاوش در عین خوش پوشی و عزت نفس، همیشه متواضع بود و هرگز برای خودنمایی کاری را نکرده بود.
حالا، با وجود چشمان نابینا و آن عصای سفید، باز هم این مرد جوان راست قامت جذاب و دوست داشتنی بود.
راحله لبخندی زد و برای چندمین بار با خودش فکر کرد چه کسی فکرش را میکرد یک روزی با این استاد جوان و مد روز چنین نسبت نزدیکی پیدا کند?
زمان چیز عجیبی ست. ممکن ها را غیر ممکن میکند و غیر ممکن هارا ممکن...
سیاوش به نزدیک صندلی رسیده بود. وقتی پایین عصایش به نیمکت خورد، عصا را جمع کرد، پالتویش را به خودش پیچید، نشست و گفت:
-همیشه تو فیلما این عصا هارو نشون میداد خوشم می اومد یه بار جمع کردنش رو امتحان کنم. حالا دیگه مجبورم روزی چند بار این کارو بکنم... خدا بدجوری گذاشت تو کاسه م
و بعد خندید. راحله لبخند محزونی زد. میدانست سیاوش قصد دارد خودش را سرحال نشان دهد وگرنه چه کسی با نابینایی خو دش شوخی میکند?
کمی به سکوت گذشت. راحله برگی را که بخاطر باد از شاخه جدا شده بود و روی چادرش افتاده بود را برداشت و گفت:
#ادامه_دارد
کلام طلایی 🌱
🔥💥🔥💥🔥💥🔥 #بادبرمیخیزد #قسمت169 ✍ #میم_مشکات راحله درب سمت سیاوش را بست و سوار ماشین شد. وقتی از ک
🔥💥🔥💥🔥💥🔥
#بادبرمیخیزد
#قسمت170
✍ #میم_مشکات
- وقتی بیهوش بودی، به این فکر میکردم که اگه به هوش بیای اما یه اتفاق دیگه برات بیفته چی? مثلا حافظه ت رو از دست بدی، مشکل نخاع پیدا کنی یا مث الان ....
اون شب توی امامزاده، وقتی به تابلوی بالای امامزاده خیره شده بودم عکس مردی جلوی چشم هام بود که سوار یه اسب سفید بود اما چشم هاش....
اونجا بود که نذر کردم. نذر بودنت و سالم بودنت!
نمیدونم نذرم درست بود یا نه، نمیدونم بتونم از پسش بربیام یا نه اما مطمئنم قبول شده و یه روزی این مشکل هم حل میشه. وقتی کسی پدر فضل و بخشش باشه، اگه نذر یکی رو قبول کنه، امکان نداره حاجتش رو نصفه نیمه بده...
شاید یجا نده، اما در نهایت کامل میده
سیاوش که این حرفها امید خاصی را در دلش روشن میکرد پرسید:
-و اون نذر سخت چی بود?
- سختیش برای من نیست. برای تو هست که باید دل بکنی!
-دل بکنم? از چی?
- از پگاز!
سیاوش که احساس گیجی میکرد گفت:
-پگاز؟ چرا اون?
- من اسب تو رو نذر تعزیه حضرت کردم. میدونستم چقدر دوستش داری. با خودم فکر کردم بخشیدن چیزی که برات مهم نیست سخت نیست. اگه از دوست داشتنی هامون دل بکنیم لایق چیزای بهتری میشیم ...میدونم که نباید به جای تو تصمیم میگرفتم اما مطمئنم که شرایط من رو درک میکنی...
سیاوش ساکت شد. دل کندن از اسبی که آن همه دوستش داشت؟
اسبی که از کره گی بزرگش کرده بود را چطور میتوانست به دست دیگران بسپارد؟!
اما راحله راست میگفت. بخشیدن چیزهایی که دوست نداریم ارزشی نخواهد داشت... برای همین به احترام راحله و نذرش حرفی نزد...
- خب، وقتی من بیهوش بودم دیگه چه خوابایی برام دیدی?
راحله که میدانست این سکوت سیاوش به معنای رضایت است تصمیم گرفت کمی سر به سرش بگذارد:
-به این فکر میکردم که اگه قبل تموم شدن محرمیتمون بهوش نیای چی میشه
- چند روز دیگه ست?
-دو روز!
سیاوش هنوز می ترسید برای از دست دادن راحله. این مدت راحله خیلی اذیت شده بود و سیاوش میترسید مبادا از تصمیمش پشیمان شده باشد.
کلاهش را از سر برداشت و کنارش روی نیمکت گذاشت، دستی به موهای کوتاهش کشید و در حالیکه سعی میکرد کلافه گی اش را پنهان کند پرسید:
-خب، حالا که میخواد تموم شه میخوای چکار کنی?
- میدونی سیاوش، این مدت خیلی سخت گذشت. وقتی به این فکر میکنم که قرار باشه بقیه زندگیمون به همین روال باشه خیلی سخت میشه
سیاوش سعی کرد صدایش نلرزد:
-یعنی میخوای ....
نتوانست جمله اش را کامل کند. راحله خوشحال بود که سیاوش نمیتوانست چهره اش را ببیند وگرنه رازش لو میرفت:
- اینجوری خیلی سخته سیاوش...
سیاوش سکوت کرد. انگار دنیا روی سرش خراب شده باشد:
- درک میکنم... همینکه این مدت پیشم موندی هم ممنون
راحله لبهایش به خنده کش آمده بود، دلش سوخت... نتوانست بیشتر از این اذیتش کند:
-یعنی تو نمیخوای دیگه پیشت بمونم؟
و سیاوش که نمیخواست با خودخواهی اش مانع خوشبختی راحله شود در حالیکه تقلا میکرد صدایش از گلویش بیرون بیاید گفت:
- وقتی قراره اذیت بشی نه! لزومی نداره زندگیت رو خراب کنی!
راحله چرخید به سمت روبرویش و با بی تفاوتی گفت:
-حیف شد! آخه من حلقه خریده بودم برات برای سر عقد، میخواستم ببینم اندازه ت هست یا نه! خب اگه نمیخوای من بمونم باید صبر کنم به دست یکی دیگه اندازه کنم!
سیاوش که گیج شده بود گفت:
-حلقه؟ مگه نمیگی که نمیخوای بمونی؟
- من همچین چیزی گفتم? من گفتم زندگی اینجوری سخته، اما اگه تو هنوز مث روزای اول منو دوست داشته باشی من حاضرم تا جهنم هم باهات بیام!
سیاوش که هنوز نمیتوانست این حرفها را باور کند گفت:
- پس اون حرفها ....
راحله با بدجنسی گفت:
-وقتی شما یک هفته تمام خودت رو میزنی به فراموشی و مارو دق میدی خب ما هم باید یجوری تلافی کنیم دیگه... یادت باشه دیگه هیچ وقت سر به سر من نذاری
سیاوش کمی مکث کرد و بعد انگار کم کم به جریان پی برده باشد، زد زیر خنده:
-باشه، باشه خانوم... یکی طلب من...
بعد انگار بار بزرگی از روی دوشش برداشته باشند، عرق پیشانی اش را پاک کرد، نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
-هوووففف! خب حالا اون حلقه رو بده ببینم!
راحله گردنبند چوبی را که خریده بود از کیفش بیرون آورد و گفت:
-حلقه رو که باید با هم بریم بخریم، اما به جاش یه گردنبند برات گرفتم که جایگزین اون گردنبند قبلیت بشه
بعد بلند شد و در حالیکه گردنبند را به گردن سیاوش می انداخت گفت:
-ولی حسابی ترسیدیا!
-عمرا! منو رو هوا میبرن! از خداشونه تا یه پسر خوش تیپ مث من بهشون پیشنهادازدواج بده!
راحله خندید و سیاوش که از برملا شدن رازش با یک کلک ساده، حرصش گرفته بود ادامه داد:
-بالاخره نوبت ما هم میشه... تا الان که طلب من شده دوتا!
راحله بلند شد، دست سیاوش را گرفت تا بلند شود و همانطور که بازویش را بغل میکرد تا کمی پیاده بروند گفت:
-فعلا اقای طلبکار،مارو ببریه شام بده تا بعد هم خدا کریمه
کلام طلایی 🌱
🔥💥🔥💥🔥💥🔥 #بادبرمیخیزد #قسمت170 ✍ #میم_مشکات - وقتی بیهوش بودی، به این فکر میکردم که اگه به هوش بیا
🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥
#بادبرمیخیزد
#قسمت171
✍ #میم_مشکات
مدتی طول کشید تا شرایط برای مراسم مهیا شود. خرید ها انجام شد، خواهر ها از فرانسه آمدند و بالاخره، بعد از یک ماه و نیم، در یکی از شب های سرد پاییزی، در حالیکه بیرون برف میبارید، درون سالن گرم هتل، سرنوشت دو نفر، در میان صدای صلوات و کف و هلهله به یکدیگر پیوند خورد.
سید همان طور که کادو را به سیاوش میداد گفت:
-یادم تورا فراموش! اینم اخرین جناق مجردیت که طبق معمول، باختیش!
و همانطور که داشت گره کراوات سیاوش را مرتب میکرد ادامه داد:
-اخه تو که حافظه ت عین حافظه ماهی گلی نیم ساعته ست، چرا شرط میبندی اخوی؟
خب همینجوری به ما شام بده دیگه!
سیاوش کادو را گرفت و خندید.
وقتی مراسم عقد کنان تمام شد، عاقد رفت و مردها بعد از دادن کادو هایشان و ارزوی خوشبختی، سالن زنانه را ترک کردند، راحله بلند شد، دستان سیاوش را گرفت تا بلند شود:
-نمیخوای با عروست برقصی جناب داماد؟
سیاوش در حالیکه بلند میشد متعجب پرسید:
-رقص?
راحله کمک کرد تا سیاوش از دو پله کوتاه جایگاه ویژه عروس و داماد پایین بیاید:
-تو بخاطر من قبول کردی که مراسممون بزن و برقص نداشته باشه اما فک میکنم یه رقص والس برای مراسم عقد برامون خاطره خوبی میشه!!
سیاوش به اشاره راحله ایستاد:
-والس? مگه بلدی?
راحله با یک دستش دامنش را گرفت، دست دیگرش را روی شانه سیاوش گذاشت و گفت:
- افتخار همراهی میدین عالیجناب? البته امیدوارم پاتون رو لگد نکنم! یک ماه فرصت کمیه برای حرفه ای شدن!
راحله اشاره ای به سوده که در گوشه ای ایستاده بود کرد، و بعد از چند لحظه، صدای آهنگ والس شوستاکوویچ*، در فضای سالن پیچید!
سیاوش آنقدر غافلگیر شده بود که چند لحظه ای طول کشید. تا حرکت پاهایش با راحله هماهنگ شود. دست دیگرش را دور کمر راحله گذاشت. هرچند مجبور بودند بخاطر وضعیت سیاوش کمی آرامتر حرکت کنند و از خیر حرکات آنچنانی بگذرند و به پیچش ها و چرخش های ساده بسنده کنند.
بیشتر از آنکه رقص باشد، حرکتی ریتمیک، هماهنگ و موزون بود. هرچند همین حرکات ساده میتوانست خاطره ای باشد برای همه عمر.
کمی که گذشت سیاوش پرسید:
- خیلی خوبه! نمیدونستم بلدی!
راحله خنده ریزی کرد:
-خداوند به خواهرتان خیر و برکت ارزانی بدارد!
سیاوش که از این حرف خنده اش گرفته بود، همانطور که دستش را میچرخاند تا راحله چرخ بخورد گفت:
- پس این مدت که با سارا غیبتون میزد توی اتاق برای همین بود?
راحله چرخی زد و همانطور که به سمت سیاوش می آمد و در آغوشش جای میگرفت، گفت:
- این کمترین کاری بود که میتونستم برای خوشحالیت انجام بدم!
سیاوش دست انداخت، دو طرف کمر راحله را گرفت، بلندش کرد، چرخاند و در حینی که زمینش میگذاشت گفت:
- خب پس مواظب باش پنجه هامو له نکنی!
و راحله همان موقع پاشنه اش را روی پنجه ی پای سیاوش گذاشت. سیاوش که نمیدانست به این شیطنت بخندد یا از درد پا داد بزند گفت:
- موقع عسل دادن گاز نگرفتی تعجب کردم! نگو نقشه داشتی!
راحله در حالی که با سیاوش میچرخید، سرش را روی سینه اش گذاشت:
-من تا آخر دنیا همراهت هستم سیاوش! تا جایی که نفس باشه!
**
چهار سال بعد، وقتی راحله موجود کوچک و ظریفی را در دستان سیاوش گذاشت ذوق زده گفت:
-بگیرش بابا سیاوش!
بابا! چه کلمه دلپذیری!
کاش میتوانست چهره این فرشته کوچک را ببیند. چشم هایش را کمی به هم فشار داد اما فایده ای نداشت! عمل هایی که انجام داده بود نتوانسته بودند کمک چندانی به بینایی اش کنند. آن تاریکی مطلق از بین رفته بود اما صرفا فضایی تاریک و روشن جلویش می دید.
حالا هم، جز همان تصویر مات و مبهم چیز دیگری پیدا نبود.
به آرامی نوزاد کوچک را، که داشت دست هایش را می مکید، بالا آورد و صورت نرم و لطیفش را به صورت خودش، که حالا با محاسن پوشیده شده بود، چسباند! گرمای خوشی زیر پوستش دوید.
بوسه ای نرم به پیشانی اش زد و دوباره چشم دوخت به چهره اش! احساس کرد رگه هایی از نور جلوی چشمانش میبیند. کم کم همه چیز سفید شد و بعد تصویری تقریبا واضح، جلوی چشمش نقش بست.
هنوز جزییات را نمیدید اما آنقدر میدید که بتواند فرشته معصومی را ببیند که در لحاف پشمی و ظریف سفیدی پیچیده شده و با چشم های روشنش که نشانه ای از پدر بود، زل زده بود به چشم های پدرش که حالا پر از اشک بود...
ریحانه ای که به برکت وجود و مهرش، چشمان پدر نوری گرفت و برای همین آلاء* نامیده شد.
و سیاوش جملات آن سال های راحله در ذهنش مرور شد:
-کسی که پدر فضل و بخشش باشه، اگه نذر یکی رو قبول کنه، امکان نداره حاجتش رو نصفه نیمه بده...
پ.ن:
* آهنگ والس شماره دو، اثر جاودانه آهنگ ساز روسی، دمیتری شوستاکوویچ
*آلا:نعمت
#پایان...
جمعه
۹۸/۹/۸
ساعت:
۱۷: ۱۶ "
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
سلام دوستـــــــــــــــان عزیز🌸
الوعده وفــــــــــــــــا🙏
خانم فتحیپور طبق قولی که به ما داده بودند
رمان جدیدشون رو به زودی
رونمایی میکنن.
رمانی آنلاین با عنــــــــــــــوان
.
.
.
"عبـــــــــــــــــــور زمان ازخواب
بیدارت میکند"
انشاالله از شنبه روزی
دوپارت براتون تو کانال قرار داده میشه.
❤️❤️❤️
🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌼