eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
🔥💥🔥💥🔥💥🔥 ‍#بادبرمیخیزد #قسمت170 ✍ #میم_مشکات - وقتی بیهوش بودی، به این فکر میکردم که اگه به هوش بیا
🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥 ‍ مدتی طول کشید تا شرایط برای مراسم مهیا شود. خرید ها انجام شد، خواهر ها از فرانسه آمدند و بالاخره، بعد از یک ماه و نیم، در یکی از شب های سرد پاییزی، در حالیکه بیرون برف میبارید، درون سالن گرم هتل، سرنوشت دو نفر، در میان صدای صلوات و کف و هلهله به یکدیگر پیوند خورد. سید همان طور که کادو را به سیاوش میداد گفت: -یادم تورا فراموش! اینم اخرین جناق مجردیت که طبق معمول، باختیش! و همانطور که داشت گره کراوات سیاوش را مرتب میکرد ادامه داد: -اخه تو که حافظه ت عین حافظه ماهی گلی نیم ساعته ست، چرا شرط میبندی اخوی؟ خب همینجوری به ما شام بده دیگه! سیاوش کادو را گرفت و خندید. وقتی مراسم عقد کنان تمام شد، عاقد رفت و مردها بعد از دادن کادو هایشان و ارزوی خوشبختی، سالن زنانه را ترک کردند، راحله بلند شد، دستان سیاوش را گرفت تا بلند شود: -نمیخوای با عروست برقصی جناب داماد؟ سیاوش در حالیکه بلند میشد متعجب پرسید: -رقص? راحله کمک کرد تا سیاوش از دو پله کوتاه جایگاه ویژه عروس و داماد پایین بیاید: -تو بخاطر من قبول کردی که مراسممون بزن و برقص نداشته باشه اما فک میکنم یه رقص والس برای مراسم عقد برامون خاطره خوبی میشه!! سیاوش به اشاره راحله ایستاد: -والس? مگه بلدی? راحله با یک دستش دامنش را گرفت، دست دیگرش را روی شانه سیاوش گذاشت و گفت: - افتخار همراهی میدین عالیجناب? البته امیدوارم پاتون رو لگد نکنم! یک ماه فرصت کمیه برای حرفه ای شدن! راحله اشاره ای به سوده که در گوشه ای ایستاده بود کرد، و بعد از چند لحظه، صدای آهنگ والس شوستاکوویچ*، در فضای سالن پیچید! سیاوش آنقدر غافلگیر شده بود که چند لحظه ای طول کشید. تا حرکت پاهایش با راحله هماهنگ شود. دست دیگرش را دور کمر راحله گذاشت. هرچند مجبور بودند بخاطر وضعیت سیاوش کمی آرامتر حرکت کنند و از خیر حرکات آنچنانی بگذرند و به پیچش ها و چرخش های ساده بسنده کنند. بیشتر از آنکه رقص باشد، حرکتی ریتمیک، هماهنگ و موزون بود. هرچند همین حرکات ساده میتوانست خاطره ای باشد برای همه عمر. کمی که گذشت سیاوش پرسید: - خیلی خوبه! نمیدونستم بلدی! راحله خنده ریزی کرد: -خداوند به خواهرتان خیر و برکت ارزانی بدارد! سیاوش که از این حرف خنده اش گرفته بود، همانطور که دستش را میچرخاند تا راحله چرخ بخورد گفت: - پس این مدت که با سارا غیبتون میزد توی اتاق برای همین بود? راحله چرخی زد و همانطور که به سمت سیاوش می آمد و در آغوشش جای میگرفت، گفت: - این کمترین کاری بود که میتونستم برای خوشحالیت انجام بدم! سیاوش دست انداخت، دو طرف کمر راحله را گرفت، بلندش کرد، چرخاند و در حینی که زمینش میگذاشت گفت: - خب پس مواظب باش پنجه هامو له نکنی! و راحله همان موقع پاشنه اش را روی پنجه ی پای سیاوش گذاشت. سیاوش که نمیدانست به این شیطنت بخندد یا از درد پا داد بزند گفت: - موقع عسل دادن گاز نگرفتی تعجب کردم! نگو نقشه داشتی! راحله در حالی که با سیاوش میچرخید، سرش را روی سینه اش گذاشت: -من تا آخر دنیا همراهت هستم سیاوش! تا جایی که نفس باشه! ** چهار سال بعد، وقتی راحله موجود کوچک و ظریفی را در دستان سیاوش گذاشت ذوق زده گفت: -بگیرش بابا سیاوش! بابا! چه کلمه دلپذیری! کاش میتوانست چهره این فرشته کوچک را ببیند. چشم هایش را کمی به هم فشار داد اما فایده ای نداشت! عمل هایی که انجام داده بود نتوانسته بودند کمک چندانی به بینایی اش کنند. آن تاریکی مطلق از بین رفته بود اما صرفا فضایی تاریک و روشن جلویش می دید. حالا هم، جز همان تصویر مات و مبهم چیز دیگری پیدا نبود. به آرامی نوزاد کوچک را، که داشت دست هایش را می مکید، بالا آورد و صورت نرم و لطیفش را به صورت خودش، که حالا با محاسن پوشیده شده بود، چسباند! گرمای خوشی زیر پوستش دوید. بوسه ای نرم به پیشانی اش زد و دوباره چشم دوخت به چهره اش! احساس کرد رگه هایی از نور جلوی چشمانش میبیند. کم کم همه چیز سفید شد و بعد تصویری تقریبا واضح، جلوی چشمش نقش بست. هنوز جزییات را نمیدید اما آنقدر میدید که بتواند فرشته معصومی را ببیند که در لحاف پشمی و ظریف سفیدی پیچیده شده و با چشم های روشنش که نشانه ای از پدر بود، زل زده بود به چشم های پدرش که حالا پر از اشک بود... ریحانه ای که به برکت وجود و مهرش، چشمان پدر نوری گرفت و برای همین آلاء* نامیده شد. و سیاوش جملات آن سال های راحله در ذهنش مرور شد: -کسی که پدر فضل و بخشش باشه، اگه نذر یکی رو قبول کنه، امکان نداره حاجتش رو نصفه نیمه بده... پ.ن: * آهنگ والس شماره دو، اثر جاودانه آهنگ ساز روسی، دمیتری شوستاکوویچ *آلا:نعمت ... جمعه ۹۸/۹/۸ ساعت: ۱۷: ۱۶ " .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمان‌ڪابوس‌ࢪویایے #قسمت170 _تو اینجا چیکار میکنی؟ توقع چنین
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 دست در جیبم فرو می برم و بی توجه به باد سرد قدم می زنم. باد در صورتم می پیچد و موهایم را از زیر روسری بیرون می آورد. با حس لمس چیزی بیشتر دست در جیب می کنم. کاغذی در می آورم و سعی در خواندنش دارم. شماره‌ی خانه‌ی نرگس است. زیر کاغذ هم نوشته که گذاشته است تا اگر کاری با او داشتم زنگ بزنم. با دیدن این مهربانی دلم به لرزه در می آید. دستان لرزانم را جلوی صورتم می برم تا بتوانم شماره را بخوانم. بی هیچ مقدمه ای اشک از چشمانم باریدن می گیرد. گوشه ای می ایستم و تنها زل می زنم به تکه ای کاغذ. با خود می گویم تا آخر عمر که نمیتوانم وبال گردن نرگس باشم. در ثانی من الان زیر صفر هستم. اگر قید سازمان را بزنم آن ها مثل آشغالی مرا پرت می کنند گوشه‌ی خیابان. من هم بدون هیچ پولی چطور زندگی کنم؟ این شهر خطرناک تر از آن است که بتوان بی پول عزت و پاکی را حفظ کرد. اگر همه‌ی این ها را رها کنم با پیمان چه کنم؟ چشمانم را برای چند ثانیه می بندم و به خدا می گویم:" چرا منو تو همچین شرایطی میزاری؟ چرا انتخابام باید اینجوری باشه؟" آرام نمی شوم. بی هیچ فکری می روم پای کیوسک و شماره‌ی در کاغذ را می گیرم. شماره به بوق که می افتد شک می کنم. هر چه گلایه از خدا داشتم پنبه می شود. یعنی به نرگس چه بگویم؟ قصد گذاشتن گوشی را دارم که صدای نرگس در آن می پیچد. قدرت گذاشتن تلفن را هم ندارم. الو های نرگس و بعد صدا زدن اسمم حالم را خراب تر می کند. مثل دیوانه ها به تلفن نگاه می کنم و اشک می ریزم‌. _چرا حرف نمیزنی رویا؟ اتفاقی افتاده؟ شوهرتو پیدا کردی؟ گوش هایم طاقت شنیدن دلسوزی هایش را ندارد. خودم را برای این کار شتابزده لعن می کنم‌. اشک از گونه ام می زدایم و سعی دارم خودم را خوب نشان دهم. _الو؟ منم رویا. نَ.. نرگس نگران نباش. من خوبم و شوهرمو پیدا کردم. کمی سکوت به خنده‌ی او منجر می شود. در دل می گویم کاش اینقدر مهربان و دوستداشتنی نبود. مدام ذکر الحمدالله بر زبان می چرخاند. _چرا گریه می کنی عزیزم؟ دلم تاب نمی آورد که دورغ تحویلش بدهم. میخواهم حقیقت را برایش تعریف کنم اما به چه زبانی؟ لرزش صدا در من پر رنگ تر می شود و می گویم:" ببین نرگس میخوام یه چیزی بگم اما بعدش سرزنشم نکن. من میدونم ترسو ام و تو خیلی شجاعی اما چیکار کنم؟ دستو پامو بستن و کاری نمی تونم بکنم. امروز مجبورم دیگه تو رو نبینم اما فقط تو این دنیا ولی من هر روز توی خیالم با تو حرف میزنم. فقط اینو بدون که خیلی شرمنده ام. من بد کردم اما چاره ای ندارم. باید راهی رو که رفتم تا آخر برم وگرنه اتفاقات خوبی نمیوفته..." شیشه‌ی بغض در گلویم خورد می شود. دیگر نمیتوانم ادامه بدهم. بغض راه گلویم را بسته و زبانم را خشکانده است. صدایی از او نمی آید. از فرصت استفاده می کنم و سریع تلفن را به سر جایش برمی گردانم. توان ایستادن ندارم و آهسته و پشت به دیواره‌ی کیوسک روی زمین ولو می شوم. تا می توانم زار می زنم. نسبت به نرگس حس شرمندگی و عذاب وجدان دارم. پشیمان می شوم که چرا زود قطع کردم! کاش او هم حرف هایش را می زد. کاش فحشم می داد و مرا بزدل خطاب می کند. با این که می دانم او هیچ وقت این کار را نمی کند اما به این هم راضی هستم. صدای ضربه زدن به شیشه‌ی کیوسک گریه ام را قطع می کند. مردی اشاره می کند تا بیرون بیایم. دستی به لباس های خاکی ام می کشم و با دلی رنجور بیرون می آیم. هر چند قدمی برمی گردم تا کیوسک را ببینم. با هر نگاه هم شرمنده تر می شوم. قبل از ورود به خانه اشک هایم را پاک می کنم و با شیری که در راه رو است صورتم را می شویم. صدای بالا رفتنم از پله در راهرو می پیچد. به پاگرد اول که می رسم دست به نرده می گیرم و کمر راست می کنم. تقی به در می زنم و وارد می شوم. با دیدن زنی در نشیمن اخم می کنم. بدون سلام و علیک از او می پرسم پیمان کجاست؟ نگاهم می کند و سلام می دهد؛ بعد هم به اتاقی اشاره می کند. به طرف اتاق می روم و وارد می شوم. یک مرد در کنار پیمان نشسته. پیشانی اش در میان موهای فرفریش گم شده. سیبیل کلفتی هم دارد که حالت صورتش را عوض کرده. نگاهم را به پیمان می دهم و می گویم: _میخوام صحبت کنیم... خصوصی! پیمان به پشت آن مرد می زند و می گوید:" من بقیه اشو راه میندازم یعقوب تو برو." او هم با گفتن با اجازه اتاق را ترک می کند. پیمان در حالی که با هویه کار می زند مرا تعارف به نشستن می کند. _تصمیمتو گرفتی؟ :Instagram.com/aye_novel 🚫 (آیه) گروه‌ نقد و بررسے کلام طلایے👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت170 در را می بندم و همان جا می نشینم. به یاد دارم وقتی خبر باردا
♥️👣 👣 چند روز دیگر تولد مرتضی است! شانزده اردیبهشت که گفته بود. دلم میخواهد جشن کوچکی برایش بگیرم. فردا بعد از رفتنش به بازار می روم و پیراهن دوجیب و چهارخانه ای برایش می خرم‌. به دوره قرآن نمی رسم و مشغول کارهای روزمره می شوم که در به صدا می آید. چادر را از روی بند برمی دارم و در را باز می کنم. خانم مومنی با چند خانم چادری که یکی شان خانم دُرّی است وارد می شوند. خانم ها دم در می ایستند و من و خانم مومنی چند قدمی از آن ها فاصله می گیرم. توی گوشم زمزمه می کند: _خانم هاشمی، اینا خانومای مطمئنی هستن. هیچ شکی بهشون نیست. _خوبه! حالا که بیشتر شدیم میتونیم جلسه بزاریم تا اطلاعاتمون رو بهم بدین. میتونیم کارهای بزرگی هم انجام بدیم، چطوره؟ _من که حرفی ندارم ولی کاش همین امروز یا اصلا... همین الان! یه جلسه‌‌ی توجیهی براشون بزارین تا بدونن چند چند هستن. می پذیرم و با چهره ای گشاده با آن ها احوال پرسی می کنم. دست می دهم و آن ها را به خانه راهنمایی می کنم و چای می گذارم. تا چای آماده شود کنارشان می نشینم. سعی می کنم طوری رفتار کنم که احساس غریبی با من نکنند. _خب، خانما! شنیدم کارای بزرگی میخواین انجام بدین. اسماتونو میشه بگین؟ یکی که از همه کم سن و سال تر بود شروع کرد به حرف زدن: _سلام. من جز خواهر معصومه کسی رو نمیشناسم‌. من ملیحه اکرمی هستم. ۲۰ سالمه و نمیخوام به رویداد های اطرافم بی تفاوت باشم. سری تکان می دهم و همراه لبخندی ملیح می گویم: _خوشبختم ملیحه جان. کناری ملیحه شروع می کند به حرف زدن و با چهره‌ای ملوس می گوید: _خب‌‌‌... منم معصومه کوکبی هستم. همسن ملیحه جان و هم انگیزاش! همگی یک دور خودشان را معرفی می کنند. شهلا کریمی، زینب همدانی و محبوبه نادرزاده. پنج خانم و جوان پر انرژی که فکر می کنم بتوانیم کارهایی انجام دهیم. قرار می شود هر دوشنبه ساعت ۱۲ هم را ببینیم‌. اولین جلسه به سادگی گذشت و با خوردن چای هر کدامشان بلند می شوند. تا ناهار را بکشم مرتضی لباس هایش را عوض کرده و نشسته. باقالی پلو را بو می کند و لب می زند: _اووم! عجب مامانی هستی. از همین حالا دلم برای اون بچه می سوزه. اخم مصنوعی می کنم و با چین های پیشانی صورتم را عصبانی می کنم. _خیلیم مامان خوبی میشم. طفلک بچه ام که همچین پدری داره. _مگه من چمه؟ پشت چشمی برایش نازک می کنم و می گویم: _چت نیست؟ همچین خانمی گرفتی که بچتو بدبخت میکنه. _من کی همچین حرفی زدم؟ من منظورم این بود که حسودیم میشه. اگه بیاد یک ذره از محبت منو بگیره واای به حالش! من بچه مچه حالیم نیست. لبم را گاز می گیرم و با نگاهم سرزنشش می کنم. لبخندش تمام جدیت چند دقیقه قبلش را برملا می کند. همان طور که از خنده به نفس تنگی افتاده می گوید: _جدی گرفتی؟ نه... جون من! جدی گرفتی؟ _وا! تو که جدی و شوخیت معلوم نیست. مطمئنی حالا شوخی بود؟ _بله! _پس اولا باید بگم با اومدن این بچه محبت من به تو صد برابر میشه چون هر روز با یه کلمه و قربون صدقه باید مجبورت کنم کهنه بشوری. مردمک چشمانش تکان نمی خورد و فقط نگاهم می کند. صدای قورت دادن آب دهانش را می شنوم و بعد می گوید: _کهنه؟ چی هست؟ چشمکی برای رو کم کنی تحویلش می دهم و لب می زنم: _به موقعش میفهمی! بیچاره جدی می گیرد و تا آخر غذا سرش پایین است. وقتی دارم ظرف میشویم کنارم ظاهر می شود و می گوید: _کمک نمیخوای مامان کوچولو؟ سر تکان می دهم که یعنی نه‌ دستش را زیر آب می برد و مشت پر آبش را روی من خالی می کند. به لباس و دامن خیسم نگاه می کنم و عصبی می شوم. مرتضی همانطور که می خندد می گوید: _هنوزم من باید کهنه بشورم؟ دستم را پر از آب می کنم اما او پا به فرار می گذارد و خودش را توی دستشویی حبس می کند. تا برسم آب های توی مشتم تمام شده. تهدیدش می کنم که باید کهنه بشوید. شب بعد از آمدن مرتضی به او می گویم که جلسه داریم. او نظراتش را می دهد بعلاوه نصیحت های فراوان! دوره قرآن خانه ی یکی از همسایه بود و با نرجس به آن جا رفتیم. صاحب مجلس خیلی اصرار داشت من بخوانم. چون دل پیرزن را نشکنم شروع می کنم به خواندن. بعد از جلسه بلند می شوم که ناخوآگاه صحبت چند خانم را می شنوم.