#خاتون_و_قوماندان9️⃣1️⃣
#فصل_دوم_سوریه
مژده را آقای رضایی برایمان آورد:🎉
«آماده باشید برای سوریه».
به سفارش علیرضا باید با پدرم میرفتم.🛫
از قبل چمدان خریده بودم🧳
و یکلباسمناسب برای بچهها و نُقلونبات. 🍬
علیرضا عاشق نقلهای مشهد بود.😘
ژست پرستارها را به خودم گرفته بودم. 🩺
اینکه باندش را عوض کنم،
زخمش را با الکل شستشو بدهم 🌟
و قرصها را در بیاورم 💊
و با لیوان آب به دستش بدهم.🥤
فضای خوشایندی برای خودم ساخته بودم.
باید اجازه بچهها را از مدرسه میگرفتم. 📚
مدیر مدرسه حمیدرضا گفت:
«نائب الزیاره ما هم باشید».
میدانست پدر حمیدرضا کجاست؛🕌
برای همین عزت و احترامش میکرد. 🌟
اما مدرسه فاطمه قبول نکرد ❌
و ما صبح جمعه بدون فاطمه راهی شدیم. 🚗
قبل از سفر به سوریه
به سفارش علیرضا خانه را عوض کردم؛
یک خانه دو طبقه با یک حیاط. 🏡
پول رهنش به سختی جور شد. 💰
همه وسایل را در یک وانت جا کردیم. 🚚
خانه گلشهر را
با خاطرات هشت سالهاش ترک کردم. 🌻
با همه خوبیها و سختیهایش. ✨
وابسته آن در و دیوار شده بودم 💔
و حالا بعد از هشت سال
و با سه فرزند از آن خداحافظی میکردم. 👋
در خانه جدید،
یکشبه وسایل را چیدم؛
با آنکه قدیمیساز بود،
اما کاغذ دیواری داشت و رنگورو رفته نبود.
اتاق بالا با یک درِ چوبی بزرگ🚪
به دو اتاق تبدیل شده بود.
طبقه پایین یک اتاق یکسره داشت.
آشپزخانه هم گوشه حیاط بود.
همه وسایل را پایین چیدم
و بالا را مهمان خانه کردم.
بچهها در حیاطش راحت بودند. 🧒🌳
حالا خسته از اسبابکشی📦
و خوشحال از اینکه تا یکروز دیگر ⌛
علیرضا را خواهم دید، ❤️
در اتوبوس بهسمتتهران در حرکتبودم.🚌
این کوتاهترین زمانی بود که پیشمان نبود؛
چهل روز.
رکورد زدیم در تجدید دیدار!🗓️
مقداری از حلوای سرخ یا حلوای سیمینک
که مادرم هر سال نذری میداد،
برای علیرضا برداشته بودم. 🥮
هر سال خود علیرضا
یک تنه دیگ بزرگ حلوا را هم میزد
و حلوای خوشرنگ و خوشمزهای میپخت. 😋
در تهران یک سوئیت دادند تا استراحت کنیم
و برای شنبه آماده باشیم.
محل اسکانمان پر بود از فکس و کامپیوتر و سیستمهای صوتی. 💻🎙️
یک گوشه هم
چند دست کتوشلوار روی هم آویزان بود.
حدس زدم برای جلسات مهمشان
از این کتوشلوارها میپوشند. 🤔
وقت داشتیم تا برای زیارت
به حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هم برویم.🕌
صبح شنبه همه چیز را مرتب کردم🧳
و آماده حرکت شدیم.
شنبه در بلاتکلیفی گذشت. ⏳
یکشنبه هم خبری نشد. ❌
دوشنبه هم آمد و ما همچنان در سوئیت،
چشم انتظار بودیم. 😔
به علیرضا زنگ میزدم 📞
و میگفتم:
«یعنی چی؟
چرا ما اینجا معطلیم؟
مشکل کجاست؟» ❓
او هم جواب میداد:
«نمیدانم! پیگیر هستم». 🔄
جواب مسئولان هم این بود:
«هماهنگ میشود إنشاءاللّٰه». ✨
صبح سهشنبه وقتی برایمان صبحانه آوردند،
گفتند:
«آماده شوید.
ساعت نه باید فرودگاه باشیم». ✈️
توی مسیر به علیرضا زنگ زدم و گفتم:
«داریم میرویم فرودگاه.
کارهایت را بکن که وقتی ما رسیدیم
نگویی کار دارم».
در فرودگاه فهمیدم ما تنها نیستیم.
از ظاهر بعضیها حدس میزدم
رزمنده باشند. 🛡️
روی تابلو نوشته بود:
دمشق ساعت ۱۱. ⏰
متوجه شدم
رزمندهها یکییکی از گیت عبور میکنند،🛂
اما کسی به ما چیزی نمیگوید. 🤷
خستگی و بیحوصلگیِ این سهروز بلاتکلیفی
داشت کار خودش را میکرد. 🥱
نمیتوانستم عصبانیتم را کنترل کنم.😠
مسئول حرکت را میدیدم که یکییکی دارد افراد را میبرد،
سری هم به ما میزند و باز گموگور میشود! 🔄
ساعت دوازده بود که آمد. 🕛
سرش را پایین انداخته بود؛
گفت:
«ببخشید حاج خانم.
مشکلی پیش آمده؛
امروز نمیشود بروید.
إنشاءاللّٰه با پرواز پنجشنبه...» 🛫
نگذاشتم کلامش را تمام کند. ❌
گفتم:
«چی شده؟!
ما الآن سه چهار روزه علافیم.
حبس شدیم در یک اتاق. 😔
بچههایم خستهاند. 😩
کارها و برنامههای مشهد را گذاشتم و آمدم،
حالا هم میگویید نمیشود؟!» 💢
🤵🏻♂️- نه...
متأسفانه هواپیما خراب شده!🛠️
اینرا کهگفت دلممیخواست فریادبزنم.😡
گفتم:
«شما دارید بچه گول میزنید؟
فکر کردید نمیبینم همینجور دارید
افراد را میبرید سمت هواپیما؟ ✈️
یکییکی از گیت ردشان میکنید. 🛂
بلندگو هم که هنوز داره پیج میکند
ساعت پرواز دمشق را. 📢
آنوقت شما میگویید هواپیما خراب شده؟
بگویید مشکل کجاست؟»