eitaa logo
کانون فرهنگی شهدای فاطمیون
1.4هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
954 ویدیو
53 فایل
سنگر فرهنگی | کانال رسمی کانون فرهنگی شهدای فاطمیون🚩 ارتباط با مدیر کانون... : @Sh_n_313 https://t.me/kanon_Fatemiyoun
مشاهده در ایتا
دانلود
️⃣1️⃣ مژده را آقای رضایی برای‌مان آورد:🎉 «آماده باشید برای سوریه». به سفارش علی‌رضا باید با پدرم می‌رفتم.🛫 از قبل چمدان خریده بودم🧳 و یک‌لباس‌مناسب برای بچه‌ها و نُقل‌ونبات. 🍬 علی‌رضا عاشق نقل‌های مشهد بود.😘 ژست پرستارها را به خودم گرفته بودم. 🩺 این‌که باندش را عوض کنم، زخمش را با الکل شستشو بدهم 🌟 و قرص‌ها را در بیاورم 💊 و با لیوان آب به دستش بدهم.🥤 فضای خوشایندی برای خودم ساخته بودم. باید اجازه بچه‌ها را از مدرسه می‌گرفتم. 📚 مدیر مدرسه حمیدرضا گفت: «نائب الزیاره ما هم باشید». می‌دانست پدر حمیدرضا کجاست؛🕌 برای همین عزت و احترامش می‌کرد. 🌟 اما مدرسه فاطمه قبول نکرد ❌ و ما صبح جمعه بدون فاطمه راهی شدیم. 🚗 قبل از سفر به سوریه به سفارش علی‌رضا خانه را عوض کردم؛ یک خانه دو طبقه با یک حیاط. 🏡 پول رهنش به سختی جور شد. 💰 همه وسایل را در یک وانت جا کردیم. 🚚 خانه گلشهر را با خاطرات هشت ساله‌اش ترک کردم. 🌻 با همه خوبی‌ها و سختی‌هایش. ✨ وابسته آن در و دیوار شده بودم 💔 و حالا بعد از هشت سال و با سه فرزند از آن خداحافظی می‌کردم. 👋 در خانه جدید، یک‌شبه وسایل را چیدم؛ با آنکه قدیمی‌ساز بود، اما کاغذ دیواری داشت و رنگ‌ورو رفته نبود. اتاق بالا با یک درِ چوبی بزرگ🚪 به دو اتاق تبدیل شده بود. طبقه پایین یک اتاق یکسره داشت. آشپزخانه هم گوشه حیاط بود. همه وسایل را پایین چیدم و بالا را مهمان خانه کردم. بچه‌ها در حیاطش راحت بودند. 🧒🌳 حالا خسته از اسباب‌کشی📦 و خوشحال از اینکه تا یک‌روز دیگر ⌛ علی‌رضا را خواهم دید، ❤️ در اتوبوس به‌سمت‌تهران در حرکت‌بودم.🚌 این کوتاه‌ترین زمانی بود که پیش‌مان نبود؛ چهل روز‌. رکورد زدیم در تجدید دیدار!🗓️ مقداری از حلوای سرخ یا حلوای سیمینک که مادرم هر سال نذری می‌داد، برای علی‌رضا برداشته بودم. 🥮 هر سال خود علی‌رضا یک تنه دیگ بزرگ حلوا را هم می‌زد و حلوای خوش‌رنگ و خوشمزه‌ای می‌پخت. 😋 در تهران یک سوئیت دادند تا استراحت کنیم و برای شنبه آماده باشیم. محل اسکان‌مان پر بود از فکس و کامپیوتر و سیستم‌های صوتی. 💻🎙️ یک گوشه هم چند دست کت‌وشلوار روی هم آویزان بود. حدس زدم برای جلسات مهم‌شان از این کت‌وشلوارها می‌پوشند. 🤔 وقت داشتیم تا برای زیارت به حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هم برویم.🕌 صبح شنبه همه چیز را مرتب کردم🧳 و آماده حرکت شدیم. شنبه در بلاتکلیفی گذشت. ⏳ یکشنبه هم خبری نشد. ❌ دوشنبه هم آمد و ما هم‌چنان در سوئیت، چشم انتظار بودیم. 😔 به علی‌رضا زنگ می‌زدم 📞 و می‌گفتم: «یعنی چی؟ چرا ما اینجا معطلیم؟ مشکل کجاست؟» ❓ او هم جواب می‌داد: «نمی‌دانم! پیگیر هستم». 🔄 جواب مسئولان هم این بود: «هماهنگ می‌شود إن‌شاءاللّٰه». ✨ صبح سه‌شنبه وقتی برای‌مان صبحانه آوردند، گفتند: «آماده شوید. ساعت نه باید فرودگاه باشیم». ✈️ توی مسیر به علی‌رضا زنگ زدم و گفتم: «داریم می‌رویم فرودگاه. کارهایت را بکن که وقتی‌ ما رسیدیم نگویی کار دارم». در فرودگاه فهمیدم ما تنها نیستیم. از ظاهر بعضی‌ها حدس می‌زدم رزمنده باشند‌. 🛡️ روی تابلو نوشته بود: دمشق ساعت ۱۱. ⏰ متوجه شدم رزمنده‌ها یکی‌یکی از گیت عبور می‌کنند،🛂 اما کسی به ما چیزی نمی‌گوید. 🤷 خستگی و بی‌حوصلگیِ این سه‌روز بلاتکلیفی داشت کار خودش را می‌کرد‌. 🥱 نمی‌توانستم عصبانیتم را کنترل کنم.😠 مسئول حرکت را می‌دیدم که یکی‌یکی دارد افراد را می‌برد، سری هم به ما می‌زند و باز گم‌وگور می‌شود! 🔄 ساعت دوازده بود که آمد. 🕛 سرش را پایین انداخته بود؛ گفت: «ببخشید حاج خانم. مشکلی پیش آمده؛ امروز نمی‌شود بروید. إن‌شاءاللّٰه با پرواز پنجشنبه...» 🛫 نگذاشتم کلامش را تمام کند. ❌ گفتم: «چی شده؟! ما الآن سه چهار روزه علافیم. حبس شدیم در یک اتاق. 😔 بچه‌هایم خسته‌اند. 😩 کارها و برنامه‌های مشهد را گذاشتم و آمدم، حالا هم می‌گویید نمی‌شود؟!» 💢 🤵🏻‍♂️- نه... متأسفانه هواپیما خراب شده!🛠️ این‌را که‌گفت دلم‌می‌خواست فریادبزنم.😡 گفتم: «شما دارید بچه گول می‌زنید؟ فکر کردید نمی‌بینم همین‌جور دارید افراد را می‌برید سمت هواپیما؟ ✈️ یکی‌یکی از گیت ردشان می‌کنید. 🛂 بلندگو هم که هنوز داره پیج می‌کند ساعت پرواز دمشق را. 📢 آن‌وقت شما می‌گویید هواپیما خراب شده؟ بگویید مشکل کجاست؟»